فیک تهیونگ
☆درخواستی ☆
اتاق ساکت 307
part: 2
ویو یوون
نگهبان کارت مخصوصش را روی دستگاه کشید..صدای «تق» قفل فلزی در راهرو پیچید..راهروی بخش امنیتی با بقیه بیمارستان فرق داشت؛ دیوارهای خاکستری، دوربینهایی که از هر زاویه همهچیز را زیر نظر داشتند و درهای سنگینی که پشت سر آدم با صدایی بلند بسته میشدند.برای لحظهای نفسم را حبس کردم
× خانم یوون، این آخرین اتاقه.
نگاهم روی پلاک فلزی ثابت ماند.
اتاق ۳۰۷پرستار کلید را داخل قفل چرخاند.
× هر اتفاقی افتاد، دکمه اضطراری کنار میزتون رو فراموش نکنید.
+ متوجه شدم.
در آرام باز شد..اولین چیزی که دیدم، پنجره بزرگی بود که نور خاکستری آسمان را داخل اتاق میریخت..مردی با لباس بیمارستان، پشت به در ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب شلوارش بود و بدون هیچ حرکتی بیرون را تماشا میکرد.
صدای بسته شدن در باعث شد سرش را آرام برگرداند
نگاهمان برای اولین بار به هم گره خورد.
چشمانش...عجیب بودند.نه خشم داشتند.نه ترس.فقط آرامشی که دلیلش را نمیفهمیدم.لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ بالاخره اومدی.
اخم کردم.
+ همدیگه رو میشناسیم؟
سرش را کمی کج کرد.
_ نه... ولی منتظرت بودم.
به سمت صندلی روبهرویش رفتم و پرونده را روی میز گذاشتم.
+ من یوون هستم. از امروز جلسات درمانمون با هم شروع میشه.
او نشست، اما نگاهش را از صورتم برنداشت..چند ثانیه سکوت بینمان ماند.
سکوتی که برخلاف انتظارم، او آن را شکست.
_ قبل از اینکه سؤالهات رو شروع کنی... یه سؤال ازت دارم.
+ بپرس.
لبخندش محو شد.
_ به آدمها راحت اعتماد میکنی؟
سؤال غیرمنتظرهای بود.
دفترچه یادداشتم را باز کردم.
+ بستگی داره.
_ به چی؟
+ به اینکه دلیل داشته باشم.
برای اولین بار خندید.
نه بلند.فقط گوشه لبش بالا رفت.
_ جواب جالبی بود.
ویو کیم تهیونگ
او با بقیه فرق داشت..بیشتر روانشناسهایی که وارد این اتاق میشدند، سعی میکردند اقتدارشان را نشان دهند.اما یوون...فقط گوش میداد.
و این خطرناک بود..کسی که خوب گوش میدهد، دیرتر اشتباه میکند.
نگاهش روی دفترچه بود، اما از گوشه چشم، تمام حرکاتم را زیر نظر داشت باهوش بود.. بیشتر از چیزی که تصور میکردم..تصمیم گرفتم بازی را آرام شروع کنم.
_ خانواده داری؟
سرش را بالا آورد.
+ دارم.
_ پدر و مادرت?
برای اولین بار مکث کرد.
بعد آرام گفت:
+ چند سال پیش از دستشون دادم
سکوت کردم.
حالا نوبت او بود.
+ و تو؟
نگاهم را از او گرفتم و به پنجره دوختم.
_ خانوادهم توی یه تصادف از دنیا رفتن.
دروغ..
آنقدر آرام از دهانم خارج شد که حتی خودم هم اگر حقیقت را نمیدانستم، باورش میکردم.یوون چیزی نگفت.
فقط همان جمله را در دفترش یادداشت کرد.
و همان لحظه فهمیدم...او قرار نیست به این راحتی حرفهایم را باور کند.این بازی تازه شروع شده بود...
ویو یوون
جلسه اول، زودتر از چیزی که انتظار داشتم تمام شد.پرونده را بستم و از روی صندلی بلند شدم.
+ برای امروز کافیه.
تهیونگ سرش را کمی کج کرد.
_ همین؟
+ جلسه اول برای آشناییه. عجلهای ندارم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار دنبال چیزی داخل صورتم میگشت
_ پس تو هم مثل بقیه نیستی.
لبخند محوی زدم
+ من قرار نیست درباره بقیه قضاوت کنم.
به سمت در رفتم.
دستم روی دستگیره قرار گرفت.
_ یوون.
برگشتم.
+ بله؟
نگاهش آرام بود.
_ فردا هم میای؟
سؤالش عجیب بود.بیشتر بیماران از جلسات درمان فرار میکردند.اما او...
منتظر جلسه بعدی بود.
+ بله.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
_ پس تا فردا
در را بستم و از اتاق بیرون آمدم.
پرستارها بلافاصله دورم جمع شدند.
× حالتون خوبه؟
+ آره... چرا نباید خوب باشم؟
یکی از پرستارها با تعجب نگاهم کرد.
× اون معمولاً با هیچکس اینقدر آروم حرف نمیزنه
+ فقط صحبت کردیم.
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما نگاههایشان پر از سؤال بود.
ادامه کامنت ها اینجا جا نشد🙎🏻
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگام💝🙏🏻
#تابع_قوانین_ویسگون
اتاق ساکت 307
part: 2
ویو یوون
نگهبان کارت مخصوصش را روی دستگاه کشید..صدای «تق» قفل فلزی در راهرو پیچید..راهروی بخش امنیتی با بقیه بیمارستان فرق داشت؛ دیوارهای خاکستری، دوربینهایی که از هر زاویه همهچیز را زیر نظر داشتند و درهای سنگینی که پشت سر آدم با صدایی بلند بسته میشدند.برای لحظهای نفسم را حبس کردم
× خانم یوون، این آخرین اتاقه.
نگاهم روی پلاک فلزی ثابت ماند.
اتاق ۳۰۷پرستار کلید را داخل قفل چرخاند.
× هر اتفاقی افتاد، دکمه اضطراری کنار میزتون رو فراموش نکنید.
+ متوجه شدم.
در آرام باز شد..اولین چیزی که دیدم، پنجره بزرگی بود که نور خاکستری آسمان را داخل اتاق میریخت..مردی با لباس بیمارستان، پشت به در ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب شلوارش بود و بدون هیچ حرکتی بیرون را تماشا میکرد.
صدای بسته شدن در باعث شد سرش را آرام برگرداند
نگاهمان برای اولین بار به هم گره خورد.
چشمانش...عجیب بودند.نه خشم داشتند.نه ترس.فقط آرامشی که دلیلش را نمیفهمیدم.لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ بالاخره اومدی.
اخم کردم.
+ همدیگه رو میشناسیم؟
سرش را کمی کج کرد.
_ نه... ولی منتظرت بودم.
به سمت صندلی روبهرویش رفتم و پرونده را روی میز گذاشتم.
+ من یوون هستم. از امروز جلسات درمانمون با هم شروع میشه.
او نشست، اما نگاهش را از صورتم برنداشت..چند ثانیه سکوت بینمان ماند.
سکوتی که برخلاف انتظارم، او آن را شکست.
_ قبل از اینکه سؤالهات رو شروع کنی... یه سؤال ازت دارم.
+ بپرس.
لبخندش محو شد.
_ به آدمها راحت اعتماد میکنی؟
سؤال غیرمنتظرهای بود.
دفترچه یادداشتم را باز کردم.
+ بستگی داره.
_ به چی؟
+ به اینکه دلیل داشته باشم.
برای اولین بار خندید.
نه بلند.فقط گوشه لبش بالا رفت.
_ جواب جالبی بود.
ویو کیم تهیونگ
او با بقیه فرق داشت..بیشتر روانشناسهایی که وارد این اتاق میشدند، سعی میکردند اقتدارشان را نشان دهند.اما یوون...فقط گوش میداد.
و این خطرناک بود..کسی که خوب گوش میدهد، دیرتر اشتباه میکند.
نگاهش روی دفترچه بود، اما از گوشه چشم، تمام حرکاتم را زیر نظر داشت باهوش بود.. بیشتر از چیزی که تصور میکردم..تصمیم گرفتم بازی را آرام شروع کنم.
_ خانواده داری؟
سرش را بالا آورد.
+ دارم.
_ پدر و مادرت?
برای اولین بار مکث کرد.
بعد آرام گفت:
+ چند سال پیش از دستشون دادم
سکوت کردم.
حالا نوبت او بود.
+ و تو؟
نگاهم را از او گرفتم و به پنجره دوختم.
_ خانوادهم توی یه تصادف از دنیا رفتن.
دروغ..
آنقدر آرام از دهانم خارج شد که حتی خودم هم اگر حقیقت را نمیدانستم، باورش میکردم.یوون چیزی نگفت.
فقط همان جمله را در دفترش یادداشت کرد.
و همان لحظه فهمیدم...او قرار نیست به این راحتی حرفهایم را باور کند.این بازی تازه شروع شده بود...
ویو یوون
جلسه اول، زودتر از چیزی که انتظار داشتم تمام شد.پرونده را بستم و از روی صندلی بلند شدم.
+ برای امروز کافیه.
تهیونگ سرش را کمی کج کرد.
_ همین؟
+ جلسه اول برای آشناییه. عجلهای ندارم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار دنبال چیزی داخل صورتم میگشت
_ پس تو هم مثل بقیه نیستی.
لبخند محوی زدم
+ من قرار نیست درباره بقیه قضاوت کنم.
به سمت در رفتم.
دستم روی دستگیره قرار گرفت.
_ یوون.
برگشتم.
+ بله؟
نگاهش آرام بود.
_ فردا هم میای؟
سؤالش عجیب بود.بیشتر بیماران از جلسات درمان فرار میکردند.اما او...
منتظر جلسه بعدی بود.
+ بله.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
_ پس تا فردا
در را بستم و از اتاق بیرون آمدم.
پرستارها بلافاصله دورم جمع شدند.
× حالتون خوبه؟
+ آره... چرا نباید خوب باشم؟
یکی از پرستارها با تعجب نگاهم کرد.
× اون معمولاً با هیچکس اینقدر آروم حرف نمیزنه
+ فقط صحبت کردیم.
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما نگاههایشان پر از سؤال بود.
ادامه کامنت ها اینجا جا نشد🙎🏻
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگام💝🙏🏻
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۳۵۰
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط