فیک اتاق ساکت سیصدو هفت
♡درخواستی ♡
part: 3
ویو یوون
شب شده بود.روی مبل نشسته بودم و پرونده کیم تهیونگ را برای چندمین بار ورق میزدم.عجیب بود...هرچه بیشتر میخواندم، سؤالهای بیشتری در ذهنم شکل میگرفت.
تقریباً تمام بخشهای مهم پرونده محرمانه شده بود.فقط گزارش جلسات قبلی باقی مانده بود.
«بیمار همکاری نمیکند.»
«بیمار سکوت اختیار کرده است.»
«جلسه ناتمام ماند.»
همه گزارشها شبیه هم بودند.
اما جلسه امروز...متفاوت بود.
دفترچه یادداشتم را باز کردم.
نوشته بودم:
«ارتباط چشمی قوی.»
«کنترل احساسات بسیار بالا.»
«دروغ گفتن بدون تغییر حالت چهره.»
همین جمله آخر باعث شد خودکارم روی کاغذ متوقف شود..واقعاً درباره خانوادهاش حقیقت را گفته بود؟یا فقط چیزی را تعریف کرده بود که انتظار داشت من باور کنم؟
تلفنم زنگ خورد..شماره ناشناس
چند لحظه نگاهش کردم و جواب دادم.
+ بله
چند ثانیه فقط سکوت بود..بعد تماس قطع شد..متعجب به صفحه تلفن خیره ماندم.شاید اشتباه گرفته بودند..اما حس بدی در دلم نشست.
برگشتم سر پرونده.. این پرونده سانسور شدس.. اینا مطمئنم.. فقط نظر پزشک های دیگه هست. درمورد خود بیمار چیزی نیست.
باید یه جوری نسخه اصلی پرونده را پیدا کنم.... از جام بلند شدم. شام درست کردم و خودرم.. و وقتی صبح از خواب بیدار شدم اولین جمله ای که به ذهنم اومد
«این یه بیمار عادی نیست»
اومد تو ذهنم. نمیدونم چرا ولی باور داشتم. اماده شدم و یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت بیمارستان.
ویو کیم تهیونگ
روی تخت نشسته بودم.نگهبان شام را گذاشت و بدون حرف از اتاق خارج شد.
به غذای روی میز نگاه نکردم.فقط به ساعت دیواری خیره شدم.
الان باید رسیده باشد خانه..احتمالاً دوباره پروندهام را میخواند..و احتمالاً همان سؤال همیشگی را از خودش میپرسد.
«چرا هیچ اطلاعاتی درمورد خود بیمار نیست.»
لبخند کمرنگی زدم.. آدمها همیشه دنبال حقیقت میگردند .اما وقتی آن را پیدا میکنند...آرزو میکنند کاش هیچوقت دنبالش نرفته بودند. چشمانم را بستم.
فردا...جلسه دوم شروع میشد.
و این بار، قرار بود من بیشتر درباره یوون بدانم...
صبح شد.. با نگهبان برام صبحانه اورد و بعد دوباره در را قفل کرد.. این یه دکتر نباید بلایی. سرش بیاد.. باید زنده بمونه، میخامش.. برای خودم میخامش..
همون بهتر مه پروندم محرمانست.. باید محرمانه بمونه.. وگرنه میره. توی همین فکر بودم که یکی اومد داخل.. در را کم باز و از لای در گفت
+میتونم بیام تو؟
یوون بود. برگشتم سمت در.
_چرا که نه
اومدش تو. نشست روی صندلی ولی دور از من. مثل دیروز دیروز نزدیک نبود..
_چیه ترسیدی؟
+باید از چیزی بترسم؟
_پس چرا عقب نشستی؟
صندلیش را کشید جلو و به چشمام زل زد. سعی کردم بازیش بدم ولی انگار یکم بازی دادن این سخته.
+خب چرا صبحونتا نخوردی؟
_دلم نمیخاد.
+عوووم باشه نخور.. بهم بگو ببینم
_چیا
+چرا باید پرونده تو محرمانه باشه. کلی تجربه دارم. کلی پرونده قبول کردم.. ولی یه جای کار برای تو میلنگه.
هیچی نگفتم فقط توی چشماش زل زدم. شاید بتونم کنترلش کنم.
+اما خب مهم نیست. به هر حال هیچ وقت ماه پشت ابر نمیمونه. بلاخره همه چیز فاش میشه.
_دوست پسر داری؟
+چی؟
_دوبار تکرار نمیکنم.
+نه ندارم.
_عالی.
+بیا با هم راحت باشیم. معمولا با ادم هایی که پروندشونا قبول میکنم سعی میکنم رابطه نزدیکی برقرار کنم..یک جور دوستانه.
همه به ما میگن مریض..ولی یوون مارا یه ادم معمولی فرض میکنه.. نه مریض..
_رابطه ی ما هیچ وقت مثل دوتا دوست نمیشه باشه.
+اوکی فهمیدم از من خوشت نمیاد ولی مهم نیست.
دلم میخاست بگم نه برعکس تو مال منی ولی هنوز نه.
_همه ی دکتر ها به ما میگن مریض تو چرا به ما نمیگی؟
+عوم خب شما از نظر مریض نیستین.. فقط شاید اشتباه بزرگ شدین.. شاید به خاطر تروما های بچگی الان اینجایین یا شاید هم چیز های دیگه.
به چشماش خیره شده بودم. این واقعا یه چیز دیگس. یه نیشخند زدم. باید عاشق خودم کنمش.
_یه راز بهم بگو.
+من راضی ندارم..
_چرا همه یه راضی دارن.
+خب من همه. نیستم.
ویو یوون
بعد از کلی حرف زدن. سعی کردم ازش اطلاعات کش برم، ولی برعکس از من اطلاعات کش رفت.
از اتاق اومدم بیرون. یه تاکسی گرفتم.. حالم بد بود نمیدونم چرا.. گیج و منگ بودم.. سرم خیلی درد میکرد..
رفتم خونه یه قرص خوردم..و یه دفتر گذاشتم جلوم.. و همه چیزا درمودش نوشتم. باید بفهمم.
+پدر و مادرش توی تصادف مردن. خودش رییس یه شرکت بزرگه ولی اطلاعات زیادی ازش توی سایت ها نیست.
+پروندش محرمانه و نصفه.. هیچ اطلاعاتی درمودش نیست. دکتر های قبلیش غیبشون زده.. جوری که انگار هیچ وقت وجود نداشتن.
part: 3
ویو یوون
شب شده بود.روی مبل نشسته بودم و پرونده کیم تهیونگ را برای چندمین بار ورق میزدم.عجیب بود...هرچه بیشتر میخواندم، سؤالهای بیشتری در ذهنم شکل میگرفت.
تقریباً تمام بخشهای مهم پرونده محرمانه شده بود.فقط گزارش جلسات قبلی باقی مانده بود.
«بیمار همکاری نمیکند.»
«بیمار سکوت اختیار کرده است.»
«جلسه ناتمام ماند.»
همه گزارشها شبیه هم بودند.
اما جلسه امروز...متفاوت بود.
دفترچه یادداشتم را باز کردم.
نوشته بودم:
«ارتباط چشمی قوی.»
«کنترل احساسات بسیار بالا.»
«دروغ گفتن بدون تغییر حالت چهره.»
همین جمله آخر باعث شد خودکارم روی کاغذ متوقف شود..واقعاً درباره خانوادهاش حقیقت را گفته بود؟یا فقط چیزی را تعریف کرده بود که انتظار داشت من باور کنم؟
تلفنم زنگ خورد..شماره ناشناس
چند لحظه نگاهش کردم و جواب دادم.
+ بله
چند ثانیه فقط سکوت بود..بعد تماس قطع شد..متعجب به صفحه تلفن خیره ماندم.شاید اشتباه گرفته بودند..اما حس بدی در دلم نشست.
برگشتم سر پرونده.. این پرونده سانسور شدس.. اینا مطمئنم.. فقط نظر پزشک های دیگه هست. درمورد خود بیمار چیزی نیست.
باید یه جوری نسخه اصلی پرونده را پیدا کنم.... از جام بلند شدم. شام درست کردم و خودرم.. و وقتی صبح از خواب بیدار شدم اولین جمله ای که به ذهنم اومد
«این یه بیمار عادی نیست»
اومد تو ذهنم. نمیدونم چرا ولی باور داشتم. اماده شدم و یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت بیمارستان.
ویو کیم تهیونگ
روی تخت نشسته بودم.نگهبان شام را گذاشت و بدون حرف از اتاق خارج شد.
به غذای روی میز نگاه نکردم.فقط به ساعت دیواری خیره شدم.
الان باید رسیده باشد خانه..احتمالاً دوباره پروندهام را میخواند..و احتمالاً همان سؤال همیشگی را از خودش میپرسد.
«چرا هیچ اطلاعاتی درمورد خود بیمار نیست.»
لبخند کمرنگی زدم.. آدمها همیشه دنبال حقیقت میگردند .اما وقتی آن را پیدا میکنند...آرزو میکنند کاش هیچوقت دنبالش نرفته بودند. چشمانم را بستم.
فردا...جلسه دوم شروع میشد.
و این بار، قرار بود من بیشتر درباره یوون بدانم...
صبح شد.. با نگهبان برام صبحانه اورد و بعد دوباره در را قفل کرد.. این یه دکتر نباید بلایی. سرش بیاد.. باید زنده بمونه، میخامش.. برای خودم میخامش..
همون بهتر مه پروندم محرمانست.. باید محرمانه بمونه.. وگرنه میره. توی همین فکر بودم که یکی اومد داخل.. در را کم باز و از لای در گفت
+میتونم بیام تو؟
یوون بود. برگشتم سمت در.
_چرا که نه
اومدش تو. نشست روی صندلی ولی دور از من. مثل دیروز دیروز نزدیک نبود..
_چیه ترسیدی؟
+باید از چیزی بترسم؟
_پس چرا عقب نشستی؟
صندلیش را کشید جلو و به چشمام زل زد. سعی کردم بازیش بدم ولی انگار یکم بازی دادن این سخته.
+خب چرا صبحونتا نخوردی؟
_دلم نمیخاد.
+عوووم باشه نخور.. بهم بگو ببینم
_چیا
+چرا باید پرونده تو محرمانه باشه. کلی تجربه دارم. کلی پرونده قبول کردم.. ولی یه جای کار برای تو میلنگه.
هیچی نگفتم فقط توی چشماش زل زدم. شاید بتونم کنترلش کنم.
+اما خب مهم نیست. به هر حال هیچ وقت ماه پشت ابر نمیمونه. بلاخره همه چیز فاش میشه.
_دوست پسر داری؟
+چی؟
_دوبار تکرار نمیکنم.
+نه ندارم.
_عالی.
+بیا با هم راحت باشیم. معمولا با ادم هایی که پروندشونا قبول میکنم سعی میکنم رابطه نزدیکی برقرار کنم..یک جور دوستانه.
همه به ما میگن مریض..ولی یوون مارا یه ادم معمولی فرض میکنه.. نه مریض..
_رابطه ی ما هیچ وقت مثل دوتا دوست نمیشه باشه.
+اوکی فهمیدم از من خوشت نمیاد ولی مهم نیست.
دلم میخاست بگم نه برعکس تو مال منی ولی هنوز نه.
_همه ی دکتر ها به ما میگن مریض تو چرا به ما نمیگی؟
+عوم خب شما از نظر مریض نیستین.. فقط شاید اشتباه بزرگ شدین.. شاید به خاطر تروما های بچگی الان اینجایین یا شاید هم چیز های دیگه.
به چشماش خیره شده بودم. این واقعا یه چیز دیگس. یه نیشخند زدم. باید عاشق خودم کنمش.
_یه راز بهم بگو.
+من راضی ندارم..
_چرا همه یه راضی دارن.
+خب من همه. نیستم.
ویو یوون
بعد از کلی حرف زدن. سعی کردم ازش اطلاعات کش برم، ولی برعکس از من اطلاعات کش رفت.
از اتاق اومدم بیرون. یه تاکسی گرفتم.. حالم بد بود نمیدونم چرا.. گیج و منگ بودم.. سرم خیلی درد میکرد..
رفتم خونه یه قرص خوردم..و یه دفتر گذاشتم جلوم.. و همه چیزا درمودش نوشتم. باید بفهمم.
+پدر و مادرش توی تصادف مردن. خودش رییس یه شرکت بزرگه ولی اطلاعات زیادی ازش توی سایت ها نیست.
+پروندش محرمانه و نصفه.. هیچ اطلاعاتی درمودش نیست. دکتر های قبلیش غیبشون زده.. جوری که انگار هیچ وقت وجود نداشتن.
- ۴۲۸
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط