پارت ۱۸: (بخش اول) – در چنگالِ کابوس
پارت ۱۸: (بخش اول) – در چنگالِ کابوس
تهیونگ توی تاریکیِ مطلقِ ذهنش غرق شده بود. انگار تمامِ دنیا دورش سیاه شده بود و فقط یه حسِ خفقان داشت با تمامِ وجودش میجنگید. توی خوابش، همه چیز تار و محو بود، اما یه چیز خیلی واضح بود: سردیِ سنگینی که توی سینهاش حس میکرد.
توی اون دنیایِ تاریک، تهیونگ خودش رو وسطِ یه سالنِ خالی و متروکه میدید. صداهایی از دور شنیده میشد که مثلِ جیغِ تیزِ یه آهنِ تیز، گوشش رو میسوزوند. یهو چشمش به یه سایهی آشنا افتاد. جونگکوک بود… اما نه اون جونگکوکِ همیشگی. اون جونگکوکِ توی خوابش، با چشمهایی که هیچ اثری از مهربانی یا وفاداری توشون نبود، داشت ازش دور میشد.
تهیونگ میخواست فریاد بزنه، میخواست دستش رو بگیره و بگه «نرو! من رو تنها نذار!»، اما صدایی از گلوش بیرون نمیومد. انگار زبونش رو با سیمِ آهنین بسته بودن. توی کابوس، جونگکوک بهش لبخندِ سردی زد—یه لبخند که تهیونگ هیچوقت توی واقعیت از اون ندیده بود—و با یه حرکت، مثلِ دود از بینِ انگشتهای تهیونگ رد شد. تهیونگ حس کرد که داره توی یه سیاهچالهی بیانتها سقوط میکنه و هر چقدر بیشتر دست و پا میزنه، بیشتر توی اون تنهاییِ مطلق غرق میشه.«نه… نه…!»
یهو، تهیونگ با یه تکونِ شدید، چشماش رو باز کرد. نفسنفس میزد، انگار که همین الان از زیرِ آب بیرون اومده باشه. قلبش با سرعتِ وحشتناکی توی سینهاش میکوبید، مثلِ یه پرندهی زخمی که میخواد از قفس فرار کنه. عرقِ سرد روی پیشونیاش نشسته بود و تمامِ بدنش داشت میلرزید.
اتاقِ تاریک و ساکت بود، اما ذهنِ تهیونگ هنوز توی اون صحنهی خیانت و تنهایی گیر کرده بود. اون تصویرِ جونگکوک که داشت ازش دور میشد، از جلو چشمش نمیرفت. تهیونگ دستش رو روی سینهاش گذاشت و سعی کرد ضربانِ قلبش رو آروم کنه، اما هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر حس میکرد که داره از ترس میمیره.
همون لحظه، حس کرد یه جابهجاییِ سنگینی کنارش اتفاق افتاده. صدایِ خشخشِ ملایمِ لباس و یه بویِ آشنا… بویِ عطرِ تلخ و آرامشبخشِ جونگکوک.
تهیونگ با ترس و لرز به سمتِ صدا چرخید. جونگکوک، که انگار متوجهِ بیدار شدنِ اون شده بود، با نگاهی پر از نگرانی و دلسوزی بهش زل زده بود. جونگکوک دستش رو جلو آورد، اما تهیونگ ناخودآگاه خودش رو عقب کشید. هنوز اون تصویرِ خیانتِ توی خواب، توی مغزش حک شده بود و نمیتونست تشخیص بده واقعیت چیه و اون کابوس چیه.جونگکوک با صدایِ بسیار آروم و بم، که انگار میخواست با تمامِ وجودش به تهیونگ اطمینان بده، گفت:«تهیونگ…خوبی ؟ چیزی نیست فقط خواب دیدی من کنارتم.))
اما تهیونگ نمیتونست جواب بده. اون فقط به چشمهای جونگکوک خیره شده بود و منتظر بود ببینه آیا این واقعاً جونگکوکِ واقعی هست یا باز هم همون سایهی ترسناکی که توی کابوس میدید…
[پایان پارت ۱۸]
تهیونگ توی تاریکیِ مطلقِ ذهنش غرق شده بود. انگار تمامِ دنیا دورش سیاه شده بود و فقط یه حسِ خفقان داشت با تمامِ وجودش میجنگید. توی خوابش، همه چیز تار و محو بود، اما یه چیز خیلی واضح بود: سردیِ سنگینی که توی سینهاش حس میکرد.
توی اون دنیایِ تاریک، تهیونگ خودش رو وسطِ یه سالنِ خالی و متروکه میدید. صداهایی از دور شنیده میشد که مثلِ جیغِ تیزِ یه آهنِ تیز، گوشش رو میسوزوند. یهو چشمش به یه سایهی آشنا افتاد. جونگکوک بود… اما نه اون جونگکوکِ همیشگی. اون جونگکوکِ توی خوابش، با چشمهایی که هیچ اثری از مهربانی یا وفاداری توشون نبود، داشت ازش دور میشد.
تهیونگ میخواست فریاد بزنه، میخواست دستش رو بگیره و بگه «نرو! من رو تنها نذار!»، اما صدایی از گلوش بیرون نمیومد. انگار زبونش رو با سیمِ آهنین بسته بودن. توی کابوس، جونگکوک بهش لبخندِ سردی زد—یه لبخند که تهیونگ هیچوقت توی واقعیت از اون ندیده بود—و با یه حرکت، مثلِ دود از بینِ انگشتهای تهیونگ رد شد. تهیونگ حس کرد که داره توی یه سیاهچالهی بیانتها سقوط میکنه و هر چقدر بیشتر دست و پا میزنه، بیشتر توی اون تنهاییِ مطلق غرق میشه.«نه… نه…!»
یهو، تهیونگ با یه تکونِ شدید، چشماش رو باز کرد. نفسنفس میزد، انگار که همین الان از زیرِ آب بیرون اومده باشه. قلبش با سرعتِ وحشتناکی توی سینهاش میکوبید، مثلِ یه پرندهی زخمی که میخواد از قفس فرار کنه. عرقِ سرد روی پیشونیاش نشسته بود و تمامِ بدنش داشت میلرزید.
اتاقِ تاریک و ساکت بود، اما ذهنِ تهیونگ هنوز توی اون صحنهی خیانت و تنهایی گیر کرده بود. اون تصویرِ جونگکوک که داشت ازش دور میشد، از جلو چشمش نمیرفت. تهیونگ دستش رو روی سینهاش گذاشت و سعی کرد ضربانِ قلبش رو آروم کنه، اما هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر حس میکرد که داره از ترس میمیره.
همون لحظه، حس کرد یه جابهجاییِ سنگینی کنارش اتفاق افتاده. صدایِ خشخشِ ملایمِ لباس و یه بویِ آشنا… بویِ عطرِ تلخ و آرامشبخشِ جونگکوک.
تهیونگ با ترس و لرز به سمتِ صدا چرخید. جونگکوک، که انگار متوجهِ بیدار شدنِ اون شده بود، با نگاهی پر از نگرانی و دلسوزی بهش زل زده بود. جونگکوک دستش رو جلو آورد، اما تهیونگ ناخودآگاه خودش رو عقب کشید. هنوز اون تصویرِ خیانتِ توی خواب، توی مغزش حک شده بود و نمیتونست تشخیص بده واقعیت چیه و اون کابوس چیه.جونگکوک با صدایِ بسیار آروم و بم، که انگار میخواست با تمامِ وجودش به تهیونگ اطمینان بده، گفت:«تهیونگ…خوبی ؟ چیزی نیست فقط خواب دیدی من کنارتم.))
اما تهیونگ نمیتونست جواب بده. اون فقط به چشمهای جونگکوک خیره شده بود و منتظر بود ببینه آیا این واقعاً جونگکوکِ واقعی هست یا باز هم همون سایهی ترسناکی که توی کابوس میدید…
[پایان پارت ۱۸]
- ۳۹۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط