part: ⁴
part: ⁴
چند دقیقه مشغول صحبت شد و اصلاً متوجه نگاههای تهیونگ نشد.
اما تهیونگ حتی یک لقمه هم نخورده بود.
بعد از اینکه تماس تمام شد، بالاخره گفت:
ـ زیاد زنگ میزنه.
ـ چون برای پروژه با هم کار میکنیم.
ـ هوم...
ـ تهیونگ؟
ـ چی؟
ـ واقعاً حسودیت شده.
تهیونگ خواست جواب بده اما ناگهان ساکت شد.
چون برای اولین بار داشت به این فکر میکرد که شاید حق با یونسو باشه!
شاید واقعاً از دیدن اون کنار شخص دیگری خوشش نمی یاد
شاید...
یونسو دیگه براش فقط «همسر اجباری» نبود.
همون لحظه نگاهشون در هم گره خورد.
هیچکدوم چیزی نگفتند.
اما هر دو احساس کردند چیزی بینشون در حال تغییر است.
بعد از اونشب، رابطهی یونسو و تهیونگ دیگه مثل قبل نبود.
هنوز گاهی با هم کلکل میکردند، اما حالا لبخندهای بیشتری بینشون رد و بدل میشد.
انگار هر دوتا کمکم به حضور همدیگه عادت کرده بودند.
یک عصر پاییزی، یونسو بعد از کلاسهاش دیرتر از همیشه به خونه برگشت.
وقتی وارد شد، چراغهای خانه خاموش بود.
ـ تهیونگ؟
جوابی نیومد
با تعجب چند قدم جلو رفت که ناگهان چراغهای پذیرایی روشن شد.
روی میز شام سادهای چیده شده بود.
یونسو با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد که کمی مضطرب به نظر میرسید.
ـ این دیگه چیه؟
تهیونگ دستش را پشت گردنش کشید.
ـ یه جور... جشن کوچیک.
ـ برای چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
برای اولین بار، اون اعتماد بهنفس همیشگی رو نداشت
برای اینکه میخواستم یه چیزی بهت بگم.
قلب یونسو بیاختیار تندتر زد.
تهیونگ چند قدم به او نزدیک شد.
ـ یادته روز اول گفتم لازم نیست عاشق هم باشیم؟
Like: ¹²
cam: ¹⁵
چند دقیقه مشغول صحبت شد و اصلاً متوجه نگاههای تهیونگ نشد.
اما تهیونگ حتی یک لقمه هم نخورده بود.
بعد از اینکه تماس تمام شد، بالاخره گفت:
ـ زیاد زنگ میزنه.
ـ چون برای پروژه با هم کار میکنیم.
ـ هوم...
ـ تهیونگ؟
ـ چی؟
ـ واقعاً حسودیت شده.
تهیونگ خواست جواب بده اما ناگهان ساکت شد.
چون برای اولین بار داشت به این فکر میکرد که شاید حق با یونسو باشه!
شاید واقعاً از دیدن اون کنار شخص دیگری خوشش نمی یاد
شاید...
یونسو دیگه براش فقط «همسر اجباری» نبود.
همون لحظه نگاهشون در هم گره خورد.
هیچکدوم چیزی نگفتند.
اما هر دو احساس کردند چیزی بینشون در حال تغییر است.
بعد از اونشب، رابطهی یونسو و تهیونگ دیگه مثل قبل نبود.
هنوز گاهی با هم کلکل میکردند، اما حالا لبخندهای بیشتری بینشون رد و بدل میشد.
انگار هر دوتا کمکم به حضور همدیگه عادت کرده بودند.
یک عصر پاییزی، یونسو بعد از کلاسهاش دیرتر از همیشه به خونه برگشت.
وقتی وارد شد، چراغهای خانه خاموش بود.
ـ تهیونگ؟
جوابی نیومد
با تعجب چند قدم جلو رفت که ناگهان چراغهای پذیرایی روشن شد.
روی میز شام سادهای چیده شده بود.
یونسو با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد که کمی مضطرب به نظر میرسید.
ـ این دیگه چیه؟
تهیونگ دستش را پشت گردنش کشید.
ـ یه جور... جشن کوچیک.
ـ برای چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
برای اولین بار، اون اعتماد بهنفس همیشگی رو نداشت
برای اینکه میخواستم یه چیزی بهت بگم.
قلب یونسو بیاختیار تندتر زد.
تهیونگ چند قدم به او نزدیک شد.
ـ یادته روز اول گفتم لازم نیست عاشق هم باشیم؟
Like: ¹²
cam: ¹⁵
- ۱۱۹
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط