{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

پارت آخر



ـ یادته روز اول گفتم لازم نیست عاشق هم باشیم؟

یون‌سو آرام سر تکان داد.

ـ اشتباه می‌کردم.

نفس در سینه‌ی یون‌سو حبس شد.

تهیونگ نگاهش رو مستقیم به چشم های یون سو دوخت.

ـ نمی‌دونم دقیقاً از کی شروع شد. شاید وقتی مریض شدی و تمام شب کنار تختت نشستم. شاید وقتی خنده‌هات رو دیدم. یا وقتی فهمیدم اگه ناراحت باشی، روز منم خراب میشه.

صداش آروم تر شد.

ـ ولی یه چیز رو مطمئنم...

دست یون‌سو را گرفت.

ـ من عاشقت شدم، یون‌سو.

چشم‌های یون‌سو از شدت احساسات برق زد.
تموم اون روزهای سخت، تمام سوءتفاهم‌ها و تمام لحظه‌هایی که فکر می‌کرد این ازدواج فقط یک اجبار است، از جلوی چشمش گذشت


لبخند زد؛ همون لبخندی که تهیونگ عاشقش شده بود.

ـ خیلی طول کشید تا بفهمی.

تهیونگ خندید.

ـ پس تو زودتر فهمیده بودی؟

ـ شاید.

ـ و جوابم؟

یون‌سو یک قدم به تهیونگ نزدیک‌تر شد.

ـ منم عاشقت شدم، تهیونگ.

و بوسه ای به لبش گذاشت

برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند؛ بدون هیچ حرفی.

این بار دیگر بینشون خبری از اجبار نبود.

اون دوتا غریبه‌ای که روزی مجبور شده بودند کنار هم زندگی کنند، حالا با انتخاب خودشون کنار هم مونده بودن.

و داستانی که با یه ازدواج اجباری شروع شده بود...
دیدگاه ها (۶)

وقتی فک کردی داره بهت خیانت میکنه ولی نمیدونسنی که...... 𝐿𝑖𝑘...

بانو فالو شه؟ @jeon_rosha1

part: ⁴چند دقیقه مشغول صحبت شد و اصلاً متوجه نگاه‌های تهیونگ...

𝒑𝒂𝒓𝒕:³چند روز بعد، حال یون‌سو کاملاً خوب شده بود.اون روز تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط