{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 1 (بخش2)

پارت: 1 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

نیم ساعت بعد، روی پیست دو و میدانی مدرسه بودم. هوا هنوز گرگ‌ومیش بود و مه رقیقی روی چمن‌های مصنوعی وسط پیست خوابیده بود.

برای من، دنیا فقط در همین پیستِ آجری‌رنگ با خط‌کشی‌های سفیدش منطقی بود. اینجا خبری از قبض‌های روی یخچال نبود. خبری از نگاه‌های ترحم‌آمیز یا از بالا به پایینِ بچه‌های پولدارِ "وست وود" نبود. اینجا فقط باید میدوییدم، صدای برخورد ریتمیک کفش با زمین، و خط پایان.

«داری سرعتت رو تو پیچ‌ها از دست می‌دی، هیزل! سینه‌ات رو بده جلو، قدم‌هات رو بلندتر بردار! فکر کن یکی دنبالته!»

صدای مربی «دیویس» مثل شلاق در هوای سرد صبحگاهی پیچید. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم، سوزش وحشتناک ریه‌هایم را نادیده گرفتم و در صد متر آخر، تمام زوری که در بدنم مانده بود را در پاهایم جمع کردم. وقتی از خط پایان رد شدم، تلوتلوخوران ایستادم، دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم و دیوانه‌وار نفس‌نفس زدم. بخار مثل دودکش قطار از دهنم بیرون می‌آمد.

مربی دیویس با آن کرنومترِ باستانی‌اش که همیشه دور گردنش آویزان بود، قدم‌زنان نزدیک شد. نگاهش به صفحه‌ی کرنومتر بود و اخم‌هایش تو هم.
«چهار ثانیه بهتر از هفته‌ی قبل.» مربی سرش را بالا آورد و با آن چشم‌های ریز و دقیقش نگاهم کرد. «اما هنوز کافی نیست. خودت هم می‌دونی، نه؟ با این تایم تو مسابقات کشوری فقط می‌تونی تماشاچیِ خوبی باشی.»

بطری آبم را از روی نیمکت چنگ زدم و جرعه‌ای نوشیدم. گلویم مثل کویر خشک بود. با پشت دست دهانم را پاک کردم و گفتم: «بی‌خیال مربی، می‌تونم بهترش کنم. فقط... دیروز شیفتم تو کافه خیلی طولانی شد، پاهام یه کم یاری نمی‌کنن .»

مربی دیویس آهِ سنگینی کشید، دست به سینه ایستاد و با لحنی که سعی می‌کرد ملایم‌تر باشد گفت: «ببین هیزل... من می‌دونم تو چقدر تلاش می‌کنی. می‌دونم وضعیتت چطوره و چه فشاری روته. اما کمیته‌ی استعدادیابیِ دانشگاه ایالتی، کاری به شیفت‌های کاری تو، خستگی پاهات یا مشکلاتت نداره. اونا فقط یه مشت عدد روی این کرنومترِ لعنتی رو می‌بینن. اونا سرعتت و میخوان براشون مهم نیست چه وضعیتی داری، .»

آب دهانم را به سختی قورت دادم. کلمه‌ی "دانشگاه" همیشه یک گره کور در معده‌ام ایجاد می‌کرد. «من اون بورسیه رو می‌خوام، دیویس. خودت می‌دونی که بیشتر از هر کسی تو این تیم بهش نیاز دارم. بدون اون بورسیه، آینده‌ی من رسماً دیلیت می‌شه.»

«خواستن کافی نیست، دختر جان.» دیویس کلاه لبه‌دارش را کمی جابه‌جا کرد. «امسال رقابت وحشتناکه. وحشتناک! تو پتانسیلش رو داری. فرمت عالیه، اراده‌ات هم مثل تانک می‌مونه. اما اگر نمره‌هات تو مدرسه افت کنه، یا اگر تو مسابقات منطقه‌ایِ این ماه نتونی رکورد زیر ۴۵ ثانیه رو بزنی... بورسیه می‌پره. دود می‌شه می‌ره هوا. می‌فهمی چی می‌گم؟ تو هیچ جای لغزشی نداری میفهمی؟

در ذهنم، ماشین‌حسابی با سرعت نور شروع به کار کرد. *شهریه‌ی ترم اول، اجاره‌ی آپارتمان که ماه بعد دوباره بالا می‌رود، پول بنزینِ ماشین قراضه‌ی مامان، کفش‌های جدیدی که باید می‌خریدم چون این یکی‌ها رسماً داشتند تجزیه می‌شدند، هزینه‌ی فرم‌های درخواست دانشگاه...*

ظاهرم را کاملاً خونسرد نگه داشتم. شانه‌هایم را صاف کردم، سرم را بالا گرفتم و مستقیم در چشم‌های مربی خیره شدم. لحنم آن‌قدر قاطع بود که خودم هم تعجب کردم:
«لغزشی در کار نیست. من اون رکورد رو می‌زنم. حتی اگر مجبور بشم حین دوییدن حتی وقت برای نفس کشیدن نزارم و فقط بدوم.»

***

ساعتی بعد، راهروهای دبیرستان "وست وود" پر از همهمه، بوی عطر تند نوجوان‌ها، قهوه‌های استارباکس و صدای کوبیده شدنِ درِ کمدهای فلزی بود. کوله‌پشتیِ رنگ‌ورورفته‌ام را روی یک شانه انداخته بودم و از میان جمعیت راه باز می‌کردم.

من از آن دخترهایی نبودم که وقتی راه می‌روند، بقیه مثل دریای سرخ برایشان کوچه باز کنند یا با لبخندهای ژکوند نگاهشان کنند. من نامرئی نبودم، اما یاد گرفته بودم برای عبور کردن از بین این بچه‌پولدارها که بزرگترین دغدغه‌شان رنگِ آیفونِ جدیدشان بود، باید خودم با آرنج راه را باز کنم.

درست وقتی که داشتم کتاب قطور و اعصاب‌خردکنِ تاریخم را از کمد بیرون می‌کشیدم، موبایلم در جیب کاپشنم لرزید. صفحه را روشن کردم. پیامی از مامان بود:
*«هیزل عزیزم، امروز بعد مدرسه مستقیم نیا خونه. شیفتت تو کافه یادت نره. رئیست دیروز زنگ زده بود و حسابی شاکی بود. مراقب خودت باش تونستی نون هم بگیر. دوستت دارم.»*

گوشی را در جیبم برگرداندم. درِ کمد را محکم بستم؛ صدای کوبیده شدنش در همهمه‌ی راهرو گم شد. به جمعیت دانش‌آموزانی که بی‌خیال می‌خندیدند و برای مهمانی‌های آخر هفته برنامه‌ریزی می‌کردند، خیره شدم.

یک نفس عمیقِ دیگر. معادله‌ی زندگیِ من با آن‌ها فرق داشت.
دیدگاه ها (۰)

پارت: ۲ (بخش ۱) **زاویه دید: زین**قطره‌ای عرق از خط رویش موه...

پارت: 2 (بخش2)وقتی زین بالاخره به رختکن رسید، تقریباً همه رف...

پارت : 1 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**ساعت ۴:۴۵ صبح. تاریکی هنو...

سلام به روی ماهتون!بالاخره این پیج متولد شد… راستش یه ترسی ت...

My professor Chapter:2Part:68غم و ناباوری چشمای خمار مرد رو ...

معرفی کتاب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط