پارت : 1 (بخش1)
پارت : 1 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
ساعت ۴:۴۵ صبح. تاریکی هنوز مثل یک پتوی خیس و سنگین روی شهر افتاده بود که زنگ خشن و روانیکنندهی آلارم موبایل، سکوت اتاق را پاره کرد.
قانون اول نیوتن میگوید جسمی که در حال سکون است، تمایل دارد در حالت سکون باقی بماند، مگر اینکه نیروی خارجی به آن وارد شود؛ و در این لحظه، آن نیروی خارجی روی اعصاب، آلارم گوشیِ ترکخوردهام بود. قبل از اینکه زنگ دوم به صدا دربیاید و سمفونیِ اعصابخردکنش کامل شود، دستم را از زیر لحاف بیرون آوردم و با حرص دکمهی خاموش را فشار دادم. نفس عمیقی کشیدم. هوای اتاق آنقدر سرد بود که قفسهی سینهام تیر کشید.
با بیمیلی از جایم بلند شدم و نگاهی به تخت نامرتبم در این اتاق قوطیکبریتی انداختم. اتاقی که آنقدر با جعبههای وسایل، کتابهای قطور مدرسه و یونیفرمهای کار پر شده بود که برای راه رفتن در آن باید با دقت تمام راه میرفتی تا پایت به چیزی گیر نکند.
پاورچینپاورچین از اتاق بیرون رفتم. مامان احتمالاً تازه دو ساعت پیش از شیفت شب برگشته بود و بیدار کردنش در این ساعت، رسماً یک جنایت جنگی محسوب میشد. وقتی وارد آشپزخانه شدم، نور زرد و ضعیف هود را روشن کردم. چشمم ناخودآگاه به درِ یخچال افتاد؛ تابلوی اعلاناتِ بدبختیهای ما. مثل همیشه پر بود از کاغذ. قبض برق با آن مهر قرمزرنگ «اخطار قطع»، اخطاریهی تأخیر در پرداخت اجاره، و یک لیست خرید که نصف آیتمهایش خط خورده بود چون پولمان نرسیده بود. نگاهم را دزدیدم. الان اصلاً وقت فکر کردن به بدبختیم نبود. اگر ذهنم درگیر این اعداد میشد، سرعتی که نیاز داشتم به صفر میرسید.
روی صندلی چوبی و رنگورورفتهی آشپزخانه نشستم. روتین هر روز صبحم مثل یک مراسم آیینی بود. موهای قهوه ای تیره ام را محکم بالای سرم گوجه کردم تا حتی یک تار مو هم مزاحم دیدم نشود. جورابهای ورزشیام را پوشیدم و بند کفشهای دویدنم را – که رویهی یکیشان به طرز شرمآوری ساییده شده بود – با دقت دو گره زدم. دستم را روی زانوی راستم کشیدم. هنوز از تمرین سنگین روز سهشنبه تیر میکشید. یک درد گنگ و آشنا. اما من یاد گرفته بودم با دردها مثل یک همکلاسیِ روی مخ رفتار کنم؛ آنقدر نادیدهشان بگیرم تا خودشان خسته شوند و بروند.
**زاویه دید: هیزل**
ساعت ۴:۴۵ صبح. تاریکی هنوز مثل یک پتوی خیس و سنگین روی شهر افتاده بود که زنگ خشن و روانیکنندهی آلارم موبایل، سکوت اتاق را پاره کرد.
قانون اول نیوتن میگوید جسمی که در حال سکون است، تمایل دارد در حالت سکون باقی بماند، مگر اینکه نیروی خارجی به آن وارد شود؛ و در این لحظه، آن نیروی خارجی روی اعصاب، آلارم گوشیِ ترکخوردهام بود. قبل از اینکه زنگ دوم به صدا دربیاید و سمفونیِ اعصابخردکنش کامل شود، دستم را از زیر لحاف بیرون آوردم و با حرص دکمهی خاموش را فشار دادم. نفس عمیقی کشیدم. هوای اتاق آنقدر سرد بود که قفسهی سینهام تیر کشید.
با بیمیلی از جایم بلند شدم و نگاهی به تخت نامرتبم در این اتاق قوطیکبریتی انداختم. اتاقی که آنقدر با جعبههای وسایل، کتابهای قطور مدرسه و یونیفرمهای کار پر شده بود که برای راه رفتن در آن باید با دقت تمام راه میرفتی تا پایت به چیزی گیر نکند.
پاورچینپاورچین از اتاق بیرون رفتم. مامان احتمالاً تازه دو ساعت پیش از شیفت شب برگشته بود و بیدار کردنش در این ساعت، رسماً یک جنایت جنگی محسوب میشد. وقتی وارد آشپزخانه شدم، نور زرد و ضعیف هود را روشن کردم. چشمم ناخودآگاه به درِ یخچال افتاد؛ تابلوی اعلاناتِ بدبختیهای ما. مثل همیشه پر بود از کاغذ. قبض برق با آن مهر قرمزرنگ «اخطار قطع»، اخطاریهی تأخیر در پرداخت اجاره، و یک لیست خرید که نصف آیتمهایش خط خورده بود چون پولمان نرسیده بود. نگاهم را دزدیدم. الان اصلاً وقت فکر کردن به بدبختیم نبود. اگر ذهنم درگیر این اعداد میشد، سرعتی که نیاز داشتم به صفر میرسید.
روی صندلی چوبی و رنگورورفتهی آشپزخانه نشستم. روتین هر روز صبحم مثل یک مراسم آیینی بود. موهای قهوه ای تیره ام را محکم بالای سرم گوجه کردم تا حتی یک تار مو هم مزاحم دیدم نشود. جورابهای ورزشیام را پوشیدم و بند کفشهای دویدنم را – که رویهی یکیشان به طرز شرمآوری ساییده شده بود – با دقت دو گره زدم. دستم را روی زانوی راستم کشیدم. هنوز از تمرین سنگین روز سهشنبه تیر میکشید. یک درد گنگ و آشنا. اما من یاد گرفته بودم با دردها مثل یک همکلاسیِ روی مخ رفتار کنم؛ آنقدر نادیدهشان بگیرم تا خودشان خسته شوند و بروند.
- ۱۸۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط