{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۳۲
<ویو لیلی>
شروع کردیم به حرکت کردن
بعد نیم ساعت رسیدیم
اول که اومده بودم اینجا اوایل ازدواج من و یونگی بود
مادر و پدر شوهرم واقعا یه فرشته ان
خیلی مهربونن
_سلام دخترم
چطوری قربونت برم
+ممنون مادر جون
خوبم به خوبی شما
_فداتشم من
پسرم تو چطوری قربونت برم
یونگی رفت و پیشونی مادرجون رو بوس کرد
_ممنون مامان خانم منم خوبم
بابا کجاست
_پدرت رفته سرکار
الان هاست که برگرده
شما برین استراحت کنید
خسته ی راهین
_چشم
لیلی اول شما برید
من میام
+باشه

رفتم توی خونه
واقعا خونه عین قصر بود
:سلام بانو
خانم گفتن بیایم و چمدون ها رو ببریم تو اتاقتون
+ممنون میشم
خدمتکار ها چمدون ها رو بردن بالا
یکیش که میومد سنش کم باشه اومد نزدیکم و گفت
_خدمتکار تازه واردی
فک کنم نمیشناختم
:بانو بفرمایید بالا
_ای وای ببخشید
شما باید همسر آقای مین باشین
درسته
+بله عزیزم
ببخشید من باید برم
و از جلوش رد شدم
:بانو اتاقتون اینجاست
+میگم میشه رسمی صحبت نکنی
چون هممون یه آدمیم دیگه
:اخع...
+اخه نداره
:چشم
+خوب
اخه اتاق دونفرست
:بله دیگه
پس میخواستین چند نفره باشه
+ای وای ببخشید
یادم رفت
:(خنده)
+راستی اسمتو نگفتی
:اسمم کیتا عه
+او چه اسم خاصی
دیگه بیشتر از این اذیتت نمیکنم
میتونی بری
:باشه
خداحافظ
+بابای
و در و بست و رفت
رفتم و رو تخت دراز کشیدم
خسته بودم
چرا شو نمیدونسم
میخواست چشمام گرم بگیره که یعدفه در با سرعت زیادی باز شد
+چته
_هیچی
فک کردم نیستی
+مگه کجا میتونستم باشم
دیدگاه ها (۱)

تا پارت ۳۲ گذاشتم شرایط پارت بعدی این هست که ۱۰۰ تاییمون کنی...

درود بانوها یه خبر خیلی بد براتون دارم بچه ها چون من میخوام ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۱<ویو لیلی>وقتی بیدار شدم هنوز توی بغ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆.پارت ۳۰<ویو لیلی>بلاخره بعد نیم ساعت خودمون...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۶<ویو یونگی>_من میمونم اینجا +منم همین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط