{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۳۰
<ویو لیلی>
بلاخره بعد نیم ساعت خودمون رو به خونه رسوندیم
وسایلا رو گذاشتم و رفتم تا وسایلمو جمع کنم واسه فردا
چند دست لباس برداشتم و گذاشتم رفتم سراغ لوازم آرایشیا
ریختم توی کیفو گذاشتم توی چمدون
و بستمش
خودمو پرت کردم رو تخت
واقعا خیلی خسته شده بودم
یونگی فک کنم تو حموم بود
رفتم تو گوشی
و بعد چند دقیقه که پیام هامو جواب دادم گذاشتمش کنار
که یعدفه یونگی ظاهر شد
برهنه بود فقط بالاش
واقعا بدنش بی نقص بود
سیکس پک هاش
اصلا نگم اوفففففف
یدفعه نگاهم رو ازش گرفتمو بالش گذاشتم تا نبینم
_چرا خجالت میکشی فسقلی
بلخره ما زن و شوهریم
+اگه میخوای میتونم برم
_نه نگران نباش زود عوضش میکنم
+عوض کردی
_اره اره
و بالشتو برداشتم
عوض کرده بود
اومد و دراز کشید کنارم
پتو رو کشیدم
و میخواستم بخوابم که
یعدفه
یونگی از پشت بغلم کرد و سرشو برد تا گردنم
واقعا حس عجیبی بود
نمیتونستم بخوابم چون هی نفس های گرمش می‌خورد به گردنم و منم یجوری میشدم
بعد چند دقیقه چند تا بوسه گذاشت رو گردنم
سرشو در آورد
همینجوری بغلم کرده بود
اهمیتی ندادم و خوابیدم
#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۰)

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۱<ویو لیلی>وقتی بیدار شدم هنوز توی بغ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۲ <ویو لیلی>شروع کردیم به حرکت کردن بع...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۲۹ <ویو لیلی>داشتیم بستنی میخوردیم که ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۲۷《ویو لیلی》صبح با نوازش نور خورشید بید...

my little mochi:part7یونگی ویو:منتظر حرف دیگه ای نموندم و رف...

#ازداوج_اجباری پارت ۲۲ویو لیلی::یونگی اومد نزدیکم +بیای نزدی...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁵اروم با قلبی که به شدت تند میزد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط