{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FALLEN ECHOES

FALLEN ECHOES

Part 4

شب اول بازگشت هیونجین به عمارت، برخلاف چیزی که انتظار داشت، آرام نگذشت.

خانه بزرگ و مجلل بود، اما برای او بیشتر شبیه یک هتل ناشناس به نظر می‌رسید تا خانه.

هر گوشه‌ای را که نگاه می‌کرد، حس می‌کرد باید خاطره‌ای در ذهنش زنده شود.

اما هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.

فقط سکوت بود.

و یک حس خالی و سنگین.

ساعت از یازده شب گذشته بود.

هیونجین هنوز بیدار بود و میان راهروهای عمارت قدم می‌زد.

نور چراغ‌های دیواری سایه‌های بلند و عجیبی روی زمین انداخته بود.

وقتی به انتهای راهرو رسید، متوجه دری شد که قفل شده بود.

اخم کرد.

تقریباً همه اتاق‌های خانه باز بودند.

پس چرا این یکی قفل شده بود؟

چند بار دستگیره را امتحان کرد.

اما باز نشد.

در همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.

«اون اتاق مدت‌هاست بسته مونده.»

هیونجین برگشت.

یکی از خدمتکاران قدیمی خانه بود.

مردی میانسال که از کودکی او را می‌شناخت.

«چی داخلشه؟»

مرد لحظه‌ای مردد شد.

«فکر نمی‌کنم الان زمان مناسبی برای دونستنش باشه، آقا.»

«چرا؟»

اما مرد فقط تعظیم کوتاهی کرد و بدون جواب دادن رفت.

همین رفتار کنجکاوی هیونجین را بیشتر کرد.

او دوباره به در نگاه کرد.

احساس عجیبی داشت.

انگار پشت آن در چیزی پنهان شده بود که به گذشته‌اش مربوط می‌شد.

چیزی مهم.

چیزی که دیگران نمی‌خواستند او ببیند.

---

صبح روز بعد، فیلیکس طبق معمول به عمارت آمد.

وقتی وارد سالن شد، خدمتکارها با احترام به او سلام کردند.

انگار حضورش در آن خانه چیز تازه‌ای نبود.

هیونجین که روی مبل نشسته بود، این موضوع را متوجه شد.

«به نظر میاد همه اینجا تو رو می‌شناسن.»

فیلیکس لبخند کمرنگی زد.

«سال‌هاست رفت‌وآمد دارم.»

«دوست صمیمی بودیم؟»

سؤال ناگهانی هیونجین باعث شد قلب فیلیکس برای لحظه‌ای از تپش بایستد.

اما سریع خودش را جمع‌وجور کرد.

«آره... میشه گفت خیلی به هم نزدیک بودیم.»

هیونجین سرش را تکان داد.

بعد از چند ثانیه گفت:

«عجیبه.»

«چی؟»

«هر بار که کنارت هستم، احساس می‌کنم باید چیزی یادم بیاد.»

فیلیکس لبخندش را حفظ کرد.

اما انگشتانش زیر میز آرام لرزیدند.

چون دقیقاً از همین لحظه می‌ترسید.

لحظه‌ای که هیونجین شروع کند به نزدیک شدن به حقیقت.

حقیقتی که می‌توانست همه چیز را تغییر دهد...

و در همان زمان، چند کیلومتر دورتر از عمارت، مردی پشت میز نشسته بود و عکس هیونجین را نگاه می‌کرد.

روی لب‌هایش لبخند سردی نقش بسته بود.

«هنوز چیزی یادش نیومده...»

او عکس را روی میز انداخت.

«و بهتره همین‌طور بمونه.»




این هم از پارت ۴ برای بانوهای خوشگل من🫠🤏🏻🎀 my crazy killer رو هم مینویسم براتون میزارم تا فردا چون خیلی وقته از اون پارت ندادم و اینکه اگر my crazy killer لایکاش بشه ۶۰ تا پارتش رو میزارم و کامتاش هم بشه ۶۵ تا🙃
و بابت تمام حمایت هاتون خیلی ممنونم مرسی که همیشه پشت منید و بدونید که خیلی دوست— نه نه خیلی خیلی زیاد عاشقتونمممممممم فرشته ها😭😭😭🎀🎀✨️✨️✨️🛐🛐🛐

منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🎀🤏🏻🥟











#Hyunjin
دیدگاه ها (۱۸)

#My.sexy.toy. Part 1(قبل از اینکه داستان رو...

#mafia.lover. part 3هیونجین نزدیک فیلیکس شد و دس...

#My.crazy.killer. part 2(*نکته=ابن رمان Darrk lov...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط