سه سال و یک ماه و شانزده روز و چهار ساعت… این شمارش معکوس
سه سال و یک ماه و شانزده روز و چهار ساعت… این شمارش معکوسِ تلخی است که انگار زمان را در رگهایم منجمد کرده است.
هنوز هم در میان ازدحام این روزها، به دنبال جواب یک پرسش تکراریام: چرا؟چرا؟چرا؟ آیا خندههای تو، همانطور که برای من جانی تازه بود، برای او هم اکسیرِ بودن است؟
اینجا، در دنیای من، خندهها دیگر به لبهایم نمیرسند؛ انگار کلمات، در گلویم رسوب کردهاند. چشمانم… آه از این چشمان که دیگر بلد نیستند بخندند؛ گویی یاد گرفتهاند که به جای نورِ عشق، تنها میزبانِ بیدعوتِ اشکها باشند.
دستانم را ببین؛ همانقدر که روزگارم سرد شده، آنهاهم گرمایِ زندگی را از یاد بردهاند. در اوجِ گرمای این تابستان، من هنوز در پیِ گرمایِ گمشدهی دستان توأم؛ گرمایی که میدانستم پناهگاهِ امنِ سردیهایِ دنیای من بود.
میگویند زمان درمان است، اما برای من، زمان فقط دیواری است که هر روز بلندتر میشود و فاصله بین من و آن "ما"یِ از دسترفته را، غیرممکنتر میکند.»
#قند روزهای تلخ
هنوز هم در میان ازدحام این روزها، به دنبال جواب یک پرسش تکراریام: چرا؟چرا؟چرا؟ آیا خندههای تو، همانطور که برای من جانی تازه بود، برای او هم اکسیرِ بودن است؟
اینجا، در دنیای من، خندهها دیگر به لبهایم نمیرسند؛ انگار کلمات، در گلویم رسوب کردهاند. چشمانم… آه از این چشمان که دیگر بلد نیستند بخندند؛ گویی یاد گرفتهاند که به جای نورِ عشق، تنها میزبانِ بیدعوتِ اشکها باشند.
دستانم را ببین؛ همانقدر که روزگارم سرد شده، آنهاهم گرمایِ زندگی را از یاد بردهاند. در اوجِ گرمای این تابستان، من هنوز در پیِ گرمایِ گمشدهی دستان توأم؛ گرمایی که میدانستم پناهگاهِ امنِ سردیهایِ دنیای من بود.
میگویند زمان درمان است، اما برای من، زمان فقط دیواری است که هر روز بلندتر میشود و فاصله بین من و آن "ما"یِ از دسترفته را، غیرممکنتر میکند.»
#قند روزهای تلخ
- ۱۲.۸k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط