{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو ندیدی…

تو ندیدی…

خواستن‌ها و دوست داشتن‌هایم را ندیدی. آن عشقی که توی چشم‌هایم موج می‌زد و هر لحظه تو را صدا می‌زد، هیچ‌وقت درک نکردی. حتی صدای تپش‌های قلبم را… همان وقتی که در آغوشم کشیدی و من تمامِ دنیایم در گرمای تنت خلاصه شده بود؛ نشنیدی.

باشد، نشنیدی…

من دوباره می‌سازم. من همان دختری‌ام که رهایش کردی، اما حالا قرار است قشنگ‌تر از قبل، مستحکم‌تر از قبل، از میانِ آوارهای این رابطه، بنایِ تازه‌ای بسازم. آن‌قدر استوار که در آینده، هرگاه اسمم به گوشت خورد، هرگاه باد، یادم را به سرت انداخت؛ سهمِ دلت فقط یک آهِ بلند باشد… یک حسرتِ عمیق برای آدمی که با جان و دل، برای داشتنت جنگیده بود، اما تو لایقِ آن میدانِ جنگ نبودی.»
دیدگاه ها (۰)

این تو این تمام آدم ها.....💔

عجیب است… چطور می‌شود کسی که روزگاری نقشه‌ی تمام جاده‌های ذه...

ماشین روبروی عمارت سنگی و سرد پدرش ایستاد، اما هیچ‌کدام حرکت...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت سوم: شکاف در دیوارِ یخ‌م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط