{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت ان مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت

حکایت ان مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت
و از غم بزرگی که در دل داشت گفت؟
طبیب گفت: به میدان شهر برو
انجا دلقکی هست که میخندانتت تا غمت از یاد برود، مرد لبخندی زد گفت من همان دلقکم...!!
دیدگاه ها (۵)

و اونایی که رو همون لباس ها میخوابن🗿🗿

همه چیز درست میشه بیبی کوچولوی من :)

زندگی من فقط با سناریو میچرخه__

صادقانه بگم حوصله ندارم، دست از سرم بردارید..

پارت ۱۵اطراف کاکاشی تاریک بود، نمیدانست کجاست. شانه اش به شد...

مهرو

پارت ۳۲اوبیتو ان شب اصلا نتوانست بخوابد. کلمات اخر کاکاشی ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط