𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:49
یونگی سمت حیاط خلوت رفت.. صدای خنده ها حالا واضح تر شنیده میشد.
وارد حیاط خلوت امارت شد و با دیدن هوسوک خشکش زد... یونگی هم مانند تهیونگ از احساسات پنهان کیم هوسوک خبر داشت..
سمت آنها رفت و بین جیمین و او نشست.
•به.. دوست قدیمی
جیمین با حضور ناگهانی مرد لحظه ای ترسید.
^یونگیااا
مین دستش را دور گردن جیمین حلقه کرد و او را به خودش نزدیکتر کرد.
•چیشده؟ مزاحمم؟
هوسوک که معلوم بود از نزدیکی آنها زیاد خوشحال نیست لبخندی زد... اما خودش خوب میدانست این لبخند واقعی نیست.
×نه.. خوب شد دیدمت، یونگی
مین با لبخند حرصی رو به مرد کرد.
•سوالم از تو نبود، کیم.. و اینکه.. تو کی برگشتی امریکا؟
×آه... دیروز.. تهیونگ ازم خواست برگردم، انگار بهم نیاز داره برای انتق-
یونگی که درحال نوشیدن ویسکی از گلس جیمین بود با سرفه حرف مرد را قطع کرد.
•هی!
جیمین نگران به پشت او زد.
^یونگی؟! خوبی؟
مین سر تکان داد.
•آره.. برو.. برو برام آب بیار
جیمین بخاطر درخواست او بلند شد و از حیاط خلوت برای آوردن آب خارج شد.
×حالت خوبه، مرد؟
یونگی رو به هوسوک کرد.
•توی عوضی..
•متوجه ای قرار بود چه بلایی سرمون بیاری؟اگر ته بفهمه زندت نمیزاره
هوسوک که از حرف های مرد گیج شده بود لب زد.
×چی داری میگی؟
•جیمین از انتقام هیچی نمیدونه... و تو هم نباید بزاری بفهمه
کیم از روی عصبانیت خندید.
×تو هم مثل اون عوضی ای... چرا؟ چرا جیمین رو وارد این انتقام میکنین؟ چرا، یونگی؟ مگه عاشقش نیستی؟..
کلمه عشق بار دیگر مین یونگی را لال کرد.
•نه... عشق... عشق آدمو ضعیف میکنه..
×تو آدمی؟ وقتی میدونی اون انقدر عاشقته و تو داری بازیش میدی... تو احساسات داری؟
•
•
•
(۸:۵۸pm، نیویورک)
کنار پسرک خواب دراز کشیده بود و با موهای نرم و ابریشمی او بازی میکرد.
+پرنس من؟ نمیخوای بیدار شی؟
دستش زیر پیراهن پسر رفت و او را نوازش میکرد.
سمت گوش جئون رفت و لب زد.
+قاتل مامانتو پیدا کردم، سنجاقک.
با این حرف چشمان پسر باز شد.
و رو به مرد کرد.
-جدی میگی؟!
کیم از واکنش جونگکوک خنده اش گرفت.
+حتما باید گولت بزنم تا بیدار شی؟
جونگکوک ضربه ای به شانه او زد.
-عوضی! مگه من باهات شوخی دارم؟
تهیونگ که دستش روی کمر او بود، پسر را به خودش نزدیک تر کرد.
+الان بهم چی گفتی؟
جئون خواست حرف بزند... ولی آن نگاه خمار کیم او را لال کرد.
تهیونگ نزدیک تر آمد.. طوری که حالا فقط لب هایشان فاصله داشت.
+دوست دارم، سنجاقکم.
و بالاخره... لب هایشان بهم رسید.
این اعتراف واقعی بود؟ یا فقط یک حرف گول زننده دیگر.. اما این لحظه.. حس دوباره آن لب های نرم روی لب های سردش.. قلب سنگ کیم را به تپش انداخت..
ادامه دارد...
part:49
یونگی سمت حیاط خلوت رفت.. صدای خنده ها حالا واضح تر شنیده میشد.
وارد حیاط خلوت امارت شد و با دیدن هوسوک خشکش زد... یونگی هم مانند تهیونگ از احساسات پنهان کیم هوسوک خبر داشت..
سمت آنها رفت و بین جیمین و او نشست.
•به.. دوست قدیمی
جیمین با حضور ناگهانی مرد لحظه ای ترسید.
^یونگیااا
مین دستش را دور گردن جیمین حلقه کرد و او را به خودش نزدیکتر کرد.
•چیشده؟ مزاحمم؟
هوسوک که معلوم بود از نزدیکی آنها زیاد خوشحال نیست لبخندی زد... اما خودش خوب میدانست این لبخند واقعی نیست.
×نه.. خوب شد دیدمت، یونگی
مین با لبخند حرصی رو به مرد کرد.
•سوالم از تو نبود، کیم.. و اینکه.. تو کی برگشتی امریکا؟
×آه... دیروز.. تهیونگ ازم خواست برگردم، انگار بهم نیاز داره برای انتق-
یونگی که درحال نوشیدن ویسکی از گلس جیمین بود با سرفه حرف مرد را قطع کرد.
•هی!
جیمین نگران به پشت او زد.
^یونگی؟! خوبی؟
مین سر تکان داد.
•آره.. برو.. برو برام آب بیار
جیمین بخاطر درخواست او بلند شد و از حیاط خلوت برای آوردن آب خارج شد.
×حالت خوبه، مرد؟
یونگی رو به هوسوک کرد.
•توی عوضی..
•متوجه ای قرار بود چه بلایی سرمون بیاری؟اگر ته بفهمه زندت نمیزاره
هوسوک که از حرف های مرد گیج شده بود لب زد.
×چی داری میگی؟
•جیمین از انتقام هیچی نمیدونه... و تو هم نباید بزاری بفهمه
کیم از روی عصبانیت خندید.
×تو هم مثل اون عوضی ای... چرا؟ چرا جیمین رو وارد این انتقام میکنین؟ چرا، یونگی؟ مگه عاشقش نیستی؟..
کلمه عشق بار دیگر مین یونگی را لال کرد.
•نه... عشق... عشق آدمو ضعیف میکنه..
×تو آدمی؟ وقتی میدونی اون انقدر عاشقته و تو داری بازیش میدی... تو احساسات داری؟
•
•
•
(۸:۵۸pm، نیویورک)
کنار پسرک خواب دراز کشیده بود و با موهای نرم و ابریشمی او بازی میکرد.
+پرنس من؟ نمیخوای بیدار شی؟
دستش زیر پیراهن پسر رفت و او را نوازش میکرد.
سمت گوش جئون رفت و لب زد.
+قاتل مامانتو پیدا کردم، سنجاقک.
با این حرف چشمان پسر باز شد.
و رو به مرد کرد.
-جدی میگی؟!
کیم از واکنش جونگکوک خنده اش گرفت.
+حتما باید گولت بزنم تا بیدار شی؟
جونگکوک ضربه ای به شانه او زد.
-عوضی! مگه من باهات شوخی دارم؟
تهیونگ که دستش روی کمر او بود، پسر را به خودش نزدیک تر کرد.
+الان بهم چی گفتی؟
جئون خواست حرف بزند... ولی آن نگاه خمار کیم او را لال کرد.
تهیونگ نزدیک تر آمد.. طوری که حالا فقط لب هایشان فاصله داشت.
+دوست دارم، سنجاقکم.
و بالاخره... لب هایشان بهم رسید.
این اعتراف واقعی بود؟ یا فقط یک حرف گول زننده دیگر.. اما این لحظه.. حس دوباره آن لب های نرم روی لب های سردش.. قلب سنگ کیم را به تپش انداخت..
ادامه دارد...
- ۳.۶k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط