{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم

ــــــــ قـسـمـتــ دومــ ــــــــ

زمـانــ حـالــ / ۱۳ اکـتـبـر سـالــ ۲۰۲۶:
یونگی تازه از حمام عمارت بیرون امده بود و به سمت اتاقش رفت.وارد اتاقش شد و جلوی اینه ایستاد.اتاقش تم مشکی و طوسی داشت.مثل خودش سرد.
تخت کینگ سایزش که وسط اتاق قرار داشت و جلوی ان یک میز ارایشی که عطر و وسایل یونگی بر روی ان بود.
در اتاق حمام و سرویس بهداشتی داشت که البته...یونگی کمتر از ان استفاده میکرد.
در گوشه ی اتاق یک تراس بزرگ بود که ویو ی بسیار زیبایی از شهر داشت.
یونگی نگاهی به خودش انداخت.یک حوله ی سفید دور کمرش بود که پایین تنه اش را میپوشاند و و همچنین یک حوله که بر روی سرش قرار داشت و موهای سیاهش را خشک میکرد.بدنی زیبا و خوش فرم،که دختر های زیادی برای داشتن همچین مردی هر کاری میکردند.
بر روی بازویش عدد 7 تتو شده بود که...نشان خودش و گروهش بود.
حوله ای که بر روی سرش بود را برداشت و روی تخت انداخت.از اتاقش بیرون امد و به سمت کِلوزِت-اتاق پروف رفت.
وقتی واردش شد لامپ ها به طور خودکار روشن شدند و لباس هایش نمایان شدند.لباس هایی که معلوم بود قیمت زیادی دارد و همه ی انها با ظرافت بر جایشان اویزان شده بودند.
کت و شلوار های گران قیمت.کفش های براق.اکسسوری های مدرن.
یونگی از کشویش یک باکسره ی مشکی در اورد و حوله را از دور کمرش باز کرد.بعد از پوشیدنش دور اتاق چرخید.چشمش به یک بلوز سفید افتاد.همان لباس را گرفت و دکمه هایش را بست.شلوار مشکی فاستونی را برداشت و لباسش را وارد شلوارش کرد.چند دکمه ی پیراهن سفیدش را باز گذاشت و خط سینه اش تا حدی نمایان شد.
موهایش را همانطور مرطوب نگه داشت و ازاد گذاشت تا بر روی پیشانی اش بی افتد.به سمت میز وسط اتاق رفت که از بالا به خاطر شیشه ای بودنش؛داخلش نمایان بود.در ان ساعت های گران و براق بودند که همه ی انها با وسواسیت زیادی چیده شده بودند.ساعت های چرمی،طلایی،نقره ای و چندین ساعت دیگر با تنوع های دیگر.
بین همه ی انها،یونگی یک ساعت نقره ای برند هابلوت که پس زمینه ی مشکی داشت گرفت.ساده ولی همانطور شیک.
از اتاق بییرون امد و از پله های بزرگ عمارت پایین امد.وقتی به اخرین پله رسید صدایی باعث متوقف شدنش شد:«قربان.کجا میخواین برین؟»
نگاهش را به سمت صدا برد.یک خانم تقریبا ۳۵ ساله.اسمش کیم ناری بود.پوستی تقریبا سبزه داشت همراه با چشمانی ابی که عمیق تر از دریا بود.در موهای مشکی اش تار های سفید دیده میشد.
یونگی همانطور که استینش را تا میزد بدون هیچ احساسی،شروع به حرف زدن کرد:«میخوام یه سر به کلاب بزنم.»یونگی به خاطر قدرتش،صاحب چند کلاب معروف در قسمت های معروف سئول بود.همچنین او یک شرکت مدلینگ داشت که بهترین روش برای لا پوشانی کردن کار های مافیایی اش بود.
ناری سرش را به نشانه ی تایید تکان داد:«میخواین راننده رو صدا کنم؟»یونگی گوشی و کلیدش را برداشت و داخل جیبش گذاشت:«نه اجوما.با ماشین خودم میرم.»
ناری کمی از حرفش جا خورد.کم پیش میامد رئیس تنهایی جایی برود و همچنین خطرناک بود ولی نمیتوانست رو حرفش حرفی بزند.تعظیمی کرد و دوباره به اشپز خانه بر گشت.
یونگی به سمت در خروجی رفت و از عمارت بیرون امد و به سمت گاراژ رفت.
نگهبانان همانکه چشمشان به یونگی خورد سریع تعظیم میکردند ولی یونگی،بدون اینمه اهمیتی دهد ازشان رد میشد.
وقتی وارد گاراژ شد و چراغ ها خورکار روشن شدند ماشین ها-۲ماشبن و ۱ موتور-نمیان شدند.
هر کدام از انها گران قیمت و معروف بودند.به تمیز ترین شکل هر کدامشان به ترتیب پارک شده بودند.
یونگی بعد از کمی مکث به سمت ماشین جی کلاس مشکی رفت.از یکی از بادیگارد عا سوییچ ماشین را گرفت و سوار ماشین شد.
ماشین را روشن کرد و از عمارت خارج شد.بر ظبط ماشین اهنگ"wrang" از "cheris grey" را گذاشت...
از عمارت تا کلاب مد نظر یونگی تقریبا ۱ ساعت راه داشت-با ماشین-...
***
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اینم قسمت دوم.ادامه ی قسمت دو رو فردا میزارم.
حتما نظراتتون رو بگین.
دیدگاه ها (۱)

یـکــ سـالــ بـعـد / ۲۰ سـپـتـامـبـر ۲۰۱۵:رابطه ی یونگی و جی...

«ادامه ی قسمت اول»بغض بدی در گلویش قرار داشت که اجازه ی حرف ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط