یک سال بعد سپتامبر
یـکــ سـالــ بـعـد / ۲۰ سـپـتـامـبـر ۲۰۱۵:
رابطه ی یونگی و جیمین هنوز مثل قدیم بود.همانقدر عمیق و با احساس.همانطور که فقط خودشان معنی اش را میفهمیدند.
یک روزز مثل همیشه یونگی به سمت خانه ی پسرک رفت.وقتی به انجا رسید با صحنه ای که دید لبخندش ماسید و خشکش زد.
یک کامیون انجا بود همراه با چند کارگر.اقای کیریستف در حالی که داشت نظارت میکرد دستورات لازم رو برای جل به جایی وسایل میداد و مادر جیمین در حال بسته بندی وسایل شکستنی بود.
یونگی در ذهنش میگفت[امکان نداره!حتما اشتباهی شده.]وقتی کمی جلو تر رفت،وسایل جیمین را در جعبه دید که باعث میشد شکش به یقیین تبدیل شود.کمی دور و اطرافش را نگاه کرد.چشمش به جیمین که گوشه ای ایستاده بود خورد.چشمان یونگی از اشک برق میزدند.
جیمین گوشه ای به دروار تکیه داده بود و پوست ناخونش را میکند همانطور که اشک مهمان گونه هایش میشد.
یونگی با سرعت سمت پسر رفت و دستش را گرفت.با صدای بغض الودی گفت:«جیمین شی.اینجا چه خبره؟»
جیمین ساکت ماند ولی در عوضش اشک هایش بیشتر شد که همین اشک ها؛گویای همه چیز بود.
یونگی دستانش را محکم تر گرفت و او را به سمت نزدیک ترین کوچه ی خلوت برد.صورتش را با دستانش قاب کرد:«نگو که...»جیمین با ترس و لرز سرش را تکان داد و اشک هایش بیشتر شد:«ما داریم از اینجا میریم.برای همیشه!»
یونگی که انگار زمین زیر پایش خالی شد بود،پلکی زد.با آن حرف شکست و به هزاران تیکه تبدیل شد.اشک هایش بی خبر روی گونه هایش ریختند:«نه نه نه...لطفا!»
با اینکه دستانش در حال لرزیدن بود اشک های پست را پاک کرد و با لکنتی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:«لـ...لطفا گریه نکن....بـ...باشه؟»
جیمین بدون انکه حرفی بزند فقط اشک میریخت.اشک هایی که هزاران حرف بر عکس سکوتش داشت.اشک هایی که برای یونگی گران بها تر از الماس و مروارید بود.
جیمین در چشمان پسر نگاه میکند.دهانش را چند بار برای حرفی باز کرد ولی چیزی به ذهنش نمیرسید.تنها اشک میریخت.ارام و با احتیاط نزدیکش شد و دستانش را دورش حلقه کرد و پسر بزرگتر را در اغوش گرفت.
یونگی اولش شکه شد ولی بعد از چند ثانیه دستانش را محکم دورش پیچید و در اغوش گرفتش.موهای بِلُندش را نوازش میکرد و بوسه های ریزی میگذاشت.همانقدر که خودش اشک میریخت میگفت:«لطفا...گریه نکن!»
جیمین سرش را بالا اورد:«چـ...چیکار میخوای بکنی؟»
یونگی ارام صورتش را نوازش کرد:«منتظرت میمونم.تـ...تو عروس خودمی...برای همیشه...دنبالت میام...باشه؟»اشکان پسر کوچک تر بیشتر شد و یونگی با انگشت شصتش انها را پاک میکرد.
سرش را خم کرد و لبانش را بر روی لبان پسر کوچک تر گذاشت.جیمین اولش در شک فرو رفت ولی بعدش دستانش را بر روی گردنش گذاشت.بعد از چند ثانیه و بوسه ی سطحی شان از هم جدا شدند.
یونگی انگشت کوچکش را جلوی جیمین بالا اورد:«میام دنبالت.تا اون موقع منتظرم باش...باشه؟»
جیمین موهایش را نوازش میکند و انگشتش را در انگشت یونگی قفل میکند:«باشه.قول میدم!»
اشک هایشان جاری میشد اما با وجود غمشان لبخند تلخی زدند.صدای کیریستف که جیمین را صدا میزد شنیده میشد.جیمین مجبور شد دستانش را از دستان پسر جدا کند و از او دور شود.
سوار ماشین پدرش شد و از شیشه به یونگی نگاه کرد.یونگی دستانش را به زور و با تردید تکان داد همانطور که غم بزرگی قلبش را احاطه کرده بود.
ماشین روشن شد و دور شد.
جیمین رفت و یونگی را با قولش تنها گذاشت.بدون اینکه خودشان بخواهند.
ولی دل هایشان هنوز پیش هم بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب خب.سلام!!!
قسمت اول تمام شد.دارم الان قسمت دوم رو منویسم.حتما نظراتتون رو بهم بگین
رابطه ی یونگی و جیمین هنوز مثل قدیم بود.همانقدر عمیق و با احساس.همانطور که فقط خودشان معنی اش را میفهمیدند.
یک روزز مثل همیشه یونگی به سمت خانه ی پسرک رفت.وقتی به انجا رسید با صحنه ای که دید لبخندش ماسید و خشکش زد.
یک کامیون انجا بود همراه با چند کارگر.اقای کیریستف در حالی که داشت نظارت میکرد دستورات لازم رو برای جل به جایی وسایل میداد و مادر جیمین در حال بسته بندی وسایل شکستنی بود.
یونگی در ذهنش میگفت[امکان نداره!حتما اشتباهی شده.]وقتی کمی جلو تر رفت،وسایل جیمین را در جعبه دید که باعث میشد شکش به یقیین تبدیل شود.کمی دور و اطرافش را نگاه کرد.چشمش به جیمین که گوشه ای ایستاده بود خورد.چشمان یونگی از اشک برق میزدند.
جیمین گوشه ای به دروار تکیه داده بود و پوست ناخونش را میکند همانطور که اشک مهمان گونه هایش میشد.
یونگی با سرعت سمت پسر رفت و دستش را گرفت.با صدای بغض الودی گفت:«جیمین شی.اینجا چه خبره؟»
جیمین ساکت ماند ولی در عوضش اشک هایش بیشتر شد که همین اشک ها؛گویای همه چیز بود.
یونگی دستانش را محکم تر گرفت و او را به سمت نزدیک ترین کوچه ی خلوت برد.صورتش را با دستانش قاب کرد:«نگو که...»جیمین با ترس و لرز سرش را تکان داد و اشک هایش بیشتر شد:«ما داریم از اینجا میریم.برای همیشه!»
یونگی که انگار زمین زیر پایش خالی شد بود،پلکی زد.با آن حرف شکست و به هزاران تیکه تبدیل شد.اشک هایش بی خبر روی گونه هایش ریختند:«نه نه نه...لطفا!»
با اینکه دستانش در حال لرزیدن بود اشک های پست را پاک کرد و با لکنتی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:«لـ...لطفا گریه نکن....بـ...باشه؟»
جیمین بدون انکه حرفی بزند فقط اشک میریخت.اشک هایی که هزاران حرف بر عکس سکوتش داشت.اشک هایی که برای یونگی گران بها تر از الماس و مروارید بود.
جیمین در چشمان پسر نگاه میکند.دهانش را چند بار برای حرفی باز کرد ولی چیزی به ذهنش نمیرسید.تنها اشک میریخت.ارام و با احتیاط نزدیکش شد و دستانش را دورش حلقه کرد و پسر بزرگتر را در اغوش گرفت.
یونگی اولش شکه شد ولی بعد از چند ثانیه دستانش را محکم دورش پیچید و در اغوش گرفتش.موهای بِلُندش را نوازش میکرد و بوسه های ریزی میگذاشت.همانقدر که خودش اشک میریخت میگفت:«لطفا...گریه نکن!»
جیمین سرش را بالا اورد:«چـ...چیکار میخوای بکنی؟»
یونگی ارام صورتش را نوازش کرد:«منتظرت میمونم.تـ...تو عروس خودمی...برای همیشه...دنبالت میام...باشه؟»اشکان پسر کوچک تر بیشتر شد و یونگی با انگشت شصتش انها را پاک میکرد.
سرش را خم کرد و لبانش را بر روی لبان پسر کوچک تر گذاشت.جیمین اولش در شک فرو رفت ولی بعدش دستانش را بر روی گردنش گذاشت.بعد از چند ثانیه و بوسه ی سطحی شان از هم جدا شدند.
یونگی انگشت کوچکش را جلوی جیمین بالا اورد:«میام دنبالت.تا اون موقع منتظرم باش...باشه؟»
جیمین موهایش را نوازش میکند و انگشتش را در انگشت یونگی قفل میکند:«باشه.قول میدم!»
اشک هایشان جاری میشد اما با وجود غمشان لبخند تلخی زدند.صدای کیریستف که جیمین را صدا میزد شنیده میشد.جیمین مجبور شد دستانش را از دستان پسر جدا کند و از او دور شود.
سوار ماشین پدرش شد و از شیشه به یونگی نگاه کرد.یونگی دستانش را به زور و با تردید تکان داد همانطور که غم بزرگی قلبش را احاطه کرده بود.
ماشین روشن شد و دور شد.
جیمین رفت و یونگی را با قولش تنها گذاشت.بدون اینکه خودشان بخواهند.
ولی دل هایشان هنوز پیش هم بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب خب.سلام!!!
قسمت اول تمام شد.دارم الان قسمت دوم رو منویسم.حتما نظراتتون رو بهم بگین
- ۴۳۲
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط