{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

love in the dark

love in the dark⑨

چانگمی: چیزی شده؟
ا/ت: ۲۳ تماس بی پاسخ از جونگکوک داشتم اگر من رو ببینه میکشه
لولی: تو که گفتی مهربونه
چانگمی: ا/ت چیزی نگو جونگکوک داره میاد
ا/ت: اینجاست؟
چانگمی: آره
کوک: ا/ت
ا/ت: همم اینجا چیکار میکنی..
کوک: ساعت چنده؟
ا/ت: اهمم نمیدونم
دستم رو گرفت
کوک: بریم
لولی: آقای جئون من لولی هستم دوست
ا/ت
چانگمی: منم چانگمی هستم تبریک میگم بخاطر ازدواج شما دوتا
کوک: ممنون
من و جونگکوک رفتیم
ا/ت: اخخ دستم دیووونه شدی؟
کوک: من گفتم ۸ خونه باش
ا/ت: تو نمیدونی وقتی با دوستات بیرونی زمان چقدر زود میگذره من حواسم به ساعت نبود چیزی نشده
کوک: باشه این بار میبخشم اما بار بعد نه
ا/ت: باشه عصبانی 😠

فردا
رفتیم و عقد کردیم و امضا زدیم
کوک: بیا این شناسنامت امشب خانوادم میان
ا/ت: باشه من میتونم برم زود برمیگردم قول میدم
کوک: برو
رفتم تاکسی گرفتم و رفتم آرامستان و مزار پدر و مادرم زانو زدم و دسته کلی که خریده بودم رو گذاشتم
ا/ت: مامان و بابا من رو تنها گذاشتید تو این روز من میخواستم کنارم باشید اما رفتید حتی برادرم نیست از مامان جون هم دور شدم من خیلی تنها شدم خیلی هیچ کس رو ندارم دلم خیلی براتون تنگ شده این شناسنامم من امروز با کسی که هیچ حسی باهاش ندارم ازدواج کردم نمیدونم کارم درست بوده یا نه امشب باید خانوادش رو ببینم اما تنهام همه کنار هم اما من کسی رو ندارم 😭😭

شب
لباس زیبایی پوشیدم و آرایش ساده و کیوت کردم و از پله ها رفتم پایین
کوک: عزیزم اومدی
ا/ت: 😊
با همه سلام کردم و رفتم نشستم
(هارین: مادر جونگکوک)
(مینسو: زن بابای جونگکوک)
(جونسو: پدر جونگکوک)
(جیوو: دختر مینسو و جونسو)
(جیهو: پسر مینسو و جونسو)
(یونا: دختر جیهو و سوآ)
(سوآ: همسر جیهو مامان یونا)
جونسو: شما هم عروس دوم من هستید
هارین: و تنها عروس من پسر من انتخاب خیلی خوبی کرده😊
ا/ت: 😊 میتونم مامان صداتون کنم
هارین: البته شنیدم پدر و مادرت فوت کردند درسته نمیتونم جای مامانت رو بگیرم اما میتونی مامان صدام کنی
ا/ت: ممنون که قبول کردید
جیهو: شنیدم برادر داری
ا/ت: آره دارم اما خارج از کشور با نامزدش تا چند ماه دیگه برمیگردن
جیهو: خیلی هم عالی امیدوارم موفق باشند
ا/ت: ممنون
خدمتکار قهوه و چای آورد و رسید به من
خواستم بردارم
که از دستم افتاد لباسم رو کثیف کرد
خدمتکار: وایی خانم متاسفم
مینسو: از دست تو که نیفتاد
ا/ت: بله درسته از دست من افتاد
مینسو: دختری که نمیتونه یک لیوان قهوه رو برداره چطور میتونه یه زندگی رو اداره کنه
ا/ت: اتفاق بوده الان میرم لباسم رو عوض کن
رفتم بالا و لباسم رو عوض کردم و خواستم زیپ لباسم رو بپوشم که دستم نمیرسید
از بالا جونگکوک رو صدا زدم
ا/ت: عزیزم یه لحظه بیا
جونگکوک اومد
کوک: چیزی شده
ا/ت: ببخشید مثل اینکه خراب کردم
کوک: نه مشکلی نیست خیلی خوب بودی ممنون
ا/ت: چرا زن بابات بداخلاقه
کوک: مامانم رو دوست نداره بخاطر همین
ا/ت: با توهم خوب نیست
کوک: با من خوبه
ا/ت: من که بدرفتار نکردم باهاش؟
کوک: نه راحت باش رفتارت با خودت به من ربطی نداره من میرم پایین
ا/ت: باشه نه نه صبر کن من بخاطر این صدات زدم
کوک: چیزی شده؟
ا/ت: اها آره زیپ لباسم میتونی ببندی
کوک: آها باشه
زیپ لباسم رو بست
و خواست بره پایین
کوک: یادم رفت بهت بگم امشب خیلی خوشگل شدی 😉


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۳۶)

خیلی خوشحالم که نمیدونم چی بگم ۴۰۰۰تاییمون مبارک🌺🌺🌺🌺عاشقتونم...

love in the dark①⓪کوک: یادم رفت بهت بگم امشب خیلی خوشگل شدی ...

love in the dark⑧فردا از خواب بیدار شدما/ت: من کجام؟ اها یاد...

love in the dark⑦کوک: نگران نباش نمیخوام برای همیشه زنم باشی...

Love in the dark

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط