گور بابای همهدوست دارم فقط با خودت اینجا یک قهوه بنوشم و ساعت ها ...




گور بابای همه،دوست دارم فقط با خودت اینجا یک قهوه بنوشم و ساعت ها به حرف هایت گوش کنم...
هوا سرد سرده، از اون زمستونای خاص که نفس‌هات بخار میشه و برف نرم می‌باره. خیابون خلوت، فقط صدای فش‌فش قدم‌هامون روی برف. تو خندت می‌پیچه تو هوا، اون‌قدر قشنگه که آدم دلش می‌خواد زمان همون‌جا وایسه. یه جایی زیر چراغ زرد خیابون، می‌ایستی. برف نشسته رو موهات. می‌خوام بگم (بیا بریم قهوه بخوریم) ولی یه لحظه فقط نگاهت می‌کنم، چشمام گرم می‌شن، دلم عجیب آروم می‌گیره. میریم تو یه کافه‌ی کوچیک، میز نزدیک پنجره. بخار شیشه رو می‌گیری با انگشتت و یه دل می‌کشی روش. قهوه‌هامون میاد، بخارش بالا می‌ره و بین اون بخار و نور نارنجی، دنیا یه هو بی‌اهمیت میشه. حرف می‌زنی، از چیزایی که عاشقشی، از خاطره‌هایی که بوی خنده می‌دن. من فقط نگاهت می‌کنم، سرم تکیه داده به دستم، و با هر کلمه‌ات یه چیزی ته دلم روشن میشه. بعدش بیرون می‌آییم. شب شده، برف هنوز می‌باره. قدم‌هامون می‌خوره رو زمین، نزدیک‌تر، نزدیک‌تر... یه لحظه مکث، یه نگاه...و بعد... سکوت و اون بوسه‌ی یخ‌زده اما گرم‌تر از همه‌ی دنیا. برمی‌گردیم، خیابون ساکته و فقط صدای قدم‌هامون روی برف می‌پیچه، مثل یه ریتم آروم بین دوتا نفس گرم. نور چراغ‌ها روی زمین افتاده، سایه‌مون کشیده، دوتا آدم که انگار از دنیا جا موندن ولی هیچ پشیمونی ندارن. تو هنوز می‌خندی، اون‌جوری که ته دل آدمو روشن می‌کنه. دستت تو دستمه، سرمای برف فرار کرده، فقط یه گرمای عجیبه بین انگشت‌هامون جریان داره. می‌گم: (می‌دونی؟ گور بابای دنیا… تا وقتی تویی، همه چی خوبه.) تو اخم می‌کنی نصفه و می‌خندی نصفه:(همه چی؟ حتی قهوه سرد شده‌مون؟) می‌گم: (آره، حتی اون… چون با تو سردی هم خوش‌طعمه.) به خونه می‌رسیم، چراغ کم‌نور روشنه. برف روی موهات هنوز برق می‌زنه. می‌شینی کنار پنجره، من روبه‌رویت. بیرون، دنیا هنوز داره می‌چرخه، اما این‌جا فقط یه لحظه‌ی بی‌نقصه؛ یه تصویر ساده از عشق و آرامش. سرت رو تکیه می‌دی، چشمات نیمه‌بسته، آروم می‌گی: (کاش این لحظه تموم نشه.) من لبخند می‌زنم و زیر لب می‌گم: (نمی‌ذارم... قول می‌دم هیچ‌چیز تموم نشه تا وقتی تو اینجایی.) و اون‌جا، بین دوتا نفس، بین برف و گرمای قهوه، دنیا از حرکت می‌ایسته...چون فقط (تو) یی و گور بابای بقیه‌ی دنیا...
دیدگاه ها (۰)

شآیَد میشُد مَن و طُ زِندِگی‌ِ خوبیو دآشته بآشیمشاید، یه صبح...

تکپارتی نامجون

Part 11 — No Escapeهمه هنوز تو شوک بودن، اما چند نفر خندیدن....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط