{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part³

با صدای مادرم چشمامو باز کردم
^دخترم بلند شو شام حاظره^
از جام بلند شدم و لبه تختم نشستم
"چشم مادر جان"
مادرم از اتاقم خارج شد،از جام بلند شدم موهامو بستم و از اتاقم خارج شدم و رفتم سر میز صندلی رو عقب کشیدم و نشستم
"سلام پدر جان"
*سلام دخترم*
و شروع کردیم به خوردن......بعد از تموم شدن غذا به مادرم کمک کردم تا ظرف هارو جمع کنه بعد از جمع کردن ظرف ها و شستن اونا رفتم سمت اتاقم درو بستم و پشت میز لوازم آرایشم نشستم شونه رو برداشتم و شروع کردم به شونه کردم موهام،وقتی تموم شد بلند شدم رفتم سمت کمدم یا لباس خواب صورتی برداشتم و تنم کردم رفتم تو تختم و ولو شدم
1ساعت
2ساعت خوابم نبرد تصمیم گرفتم برم یکم دور و اطراف بگردم بلند شدم و یواش یواش از
اتاقم خارج شدم ؛از خانه رفتم بیرون نور ماه اطراف رو روشن کرده بود خیلی خوب بود هوا خنک بود،باد ملایمی می‌وزید ولی نه اونجوری که سردم بشه یکم از خانه دور شده بودم که صدای به گوشم خورد...صدای ناله بود....انگار از سر درد بود به سمت صدا حرکت کردم دیدم مثل اینکه یه آدمی پشت درخته رفتم جلو
"کسی اونجاس؟"
دیدم کسی جواب نمیده تمام جرعتمو جمع کردم رفتم ببینم کیه...دیدم یه مرده مثل اینکه زخمی‌ بود روی زانو هام نشستم
"آقا.. آقا چیزی شده شما کی هستین؟"
دیدم همینجوری که دستش رو بازوی زخمیش بود جواب داد
♡آخ من ....من زخمی شدم ، بهمون حمله شده بود آخ..تو..تو کی هستی؟
"من رز هستم خونمون همین اطراف ببینم بازوت چی شده"
سرشو از درد تکون داد
♡چاقو...بازوم چاقو خورده
"باشه باشه وایسا ببینم چیکار کنم"
روسری‌ زیبا رو سرم بود از سرم بازش کردم و زخم بازوش رو بستم و دیدم خونش بند اومد
"خب آروم باش خونش بند اومد"
دیدم چشمای که از درد بسته بود و باز کرد و تو چشمام نگاه کرد
♡ممنونم
"خواهش میکنم کاری نکردم...ببینم میخوا..
حرفمو کامل نزدم که دیدم یه نفر داره میدوعه سمت ما اومد وایستاد و با نفس نفس گفت
&عالیجناب...خوبین حالتون خوبه صدمه ندیدین
♡اره خوبم کای یه صدمه سطحی دیده بودم که این خانوم جوان کمکم کرد
پسری که به نظر اسمش کای بود رو کرد به من
&ممنونم خانوم جوان مچکرم شما جون..
دیدم هنوز حرفشو کامل نزده بود که اون مرد لب زد
♡خب کای دیگه بریم
"باشه خب میتونم بدونم کی هستین و اسمتون چیه؟"
مرد از جاش بلند شد رو کرد به من
♡تهیونگ هستم..وشما
"رز هستم"
♡اهوم...مچکرم اگر تو نبودی احتمالا از خونریزی مرده بودم
"خداروشکر که من پیدام شد"
♡درسته خدانگهدار امیدوارم بازم همو ببینیم
"اهوم....خدانگهدار"
♡خب کای بریم
&بریم قربان
اون دو باهم کم کم داشتم دور میشدن که دیدم تهیونگ برگشت نگاهم کرد و یه لبخند زیبا زد و ازم دور شدن منم سریع دوئیدم به سمت خونه و آروم در خونه رو باز کردم رفتم تو و رفتم تو اتاقم رفتم روی تختم و ولو شدم روش همینجوری با فکر خوابم برد...


شرط
¹⁰لایک
⁵کامنت
²بازنشر
دیدگاه ها (۴)

یکم از ادمینتون ببینید:)♡🫠🫠

part⁴با صدای عجیبی از خواب بیدار شدم نشستم رو تختم دیدم صدای...

part²بعد از اتمام صبحانه میریا راه اوفتاد سمت اتاقش چون به خ...

part¹توی خواب نازم بودم که با جیغ جیغ های میریا بیدار شدم او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط