part
part¹
توی خواب نازم بودم که با جیغ جیغ های میریا بیدار شدم اون خواهر ناتنیم بود یعنی پدرش با من یکی نبود پدر اون مرده بود هر روز هم سر یه چیزی غر غر میکرد روی تختم جا به جا شدم آروم بلند شدم موهامو زدم پشت گوشم و با تن صدای کمی بلند لب زدم
"واییی میریا باز چیه سر صبحی"
اونم رو کرد به من و دست به کمر شد و با همون تن صدا لب زد
°چی شده خب بزار بگم چرا لباس نازنین و صورتیه من پاینش پاره شده°
دستمو طرفش دراز کردم تا لباسش رو ازش بگیرم
"بده ببینم چی شده"
اونم لباسش رو داد دستم، به لباس دقت کردم دیدم پایین لباس که توری سفید بود کمی پاره شده سرمو کلافه کج کردم رو کردم بهش
"واقعا!به خاطر این یه زره این بل بشو رو راه انداختی؟"
اخم کرد و خیلی محکم لب زد
°یه زره میدونی چقدر این لباس و دوست داشتم اصلا درک میکنی،خب معلومه نه کدوم درک اخه°
در همین حین مامان از توی حال داد زد
^بسه دیگه چقدر داد و بیداد میکنید بیاید صبحونه حاظره،میریا
لباسشو از دستم کشید و از اتاق خارج شد....منم از تختم دل کندم از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد لباسام یه لباس ساده که یه پیرهن سفید آستین دار بود با یه دامن بلند قهوه ای و یه کرست مشکی تنم کردم و موهای قهوه ای و بلندم رو بالا بستم و از اتاق خارج شدم دیدم مامان و میریا سر میزن رفتم جلو و رو کردم به مامانم
"سلام مادر صبح بخیر،پدر کجاست؟"
مادرم درحالی که پنیر را با چاقو روی نونش میکشید لب زد
^ صبح توام بخیر دختر خوشگلم ،پدرت رفته از جنگل چوب بیاره^
رفتم و صندلی رو کشیدم عقب و نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن صبحانه...
توی خواب نازم بودم که با جیغ جیغ های میریا بیدار شدم اون خواهر ناتنیم بود یعنی پدرش با من یکی نبود پدر اون مرده بود هر روز هم سر یه چیزی غر غر میکرد روی تختم جا به جا شدم آروم بلند شدم موهامو زدم پشت گوشم و با تن صدای کمی بلند لب زدم
"واییی میریا باز چیه سر صبحی"
اونم رو کرد به من و دست به کمر شد و با همون تن صدا لب زد
°چی شده خب بزار بگم چرا لباس نازنین و صورتیه من پاینش پاره شده°
دستمو طرفش دراز کردم تا لباسش رو ازش بگیرم
"بده ببینم چی شده"
اونم لباسش رو داد دستم، به لباس دقت کردم دیدم پایین لباس که توری سفید بود کمی پاره شده سرمو کلافه کج کردم رو کردم بهش
"واقعا!به خاطر این یه زره این بل بشو رو راه انداختی؟"
اخم کرد و خیلی محکم لب زد
°یه زره میدونی چقدر این لباس و دوست داشتم اصلا درک میکنی،خب معلومه نه کدوم درک اخه°
در همین حین مامان از توی حال داد زد
^بسه دیگه چقدر داد و بیداد میکنید بیاید صبحونه حاظره،میریا
لباسشو از دستم کشید و از اتاق خارج شد....منم از تختم دل کندم از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد لباسام یه لباس ساده که یه پیرهن سفید آستین دار بود با یه دامن بلند قهوه ای و یه کرست مشکی تنم کردم و موهای قهوه ای و بلندم رو بالا بستم و از اتاق خارج شدم دیدم مامان و میریا سر میزن رفتم جلو و رو کردم به مامانم
"سلام مادر صبح بخیر،پدر کجاست؟"
مادرم درحالی که پنیر را با چاقو روی نونش میکشید لب زد
^ صبح توام بخیر دختر خوشگلم ،پدرت رفته از جنگل چوب بیاره^
رفتم و صندلی رو کشیدم عقب و نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن صبحانه...
- ۵.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط