part
part⁴
با صدای عجیبی از خواب بیدار شدم نشستم رو تختم دیدم صدای مادرم و پدرم داره میاد انگار داشتن با کسی حرف میزدن از تختم بلند شدم از اتاقم رفتم بیرون دیدم 5سرباز که معلوم بود سربازان پادشاه هستن دارن با مادرم و پدرم حرف میزنن
دیدم میریا اونور ایستاده انگار یه ترسی تو چشماش بود رفتم سمتش و کنارش ایستادم
"میریا قضیه چیه؟!"
دیدم رو کرد بهم و لب زد
°مثل اینکه پادشاه از هر خونه میخواد دو دختر ببره برای خدمتکاریه عمارتش
با حرفش انگار خون های بدنم خشک شد چون...اون سرباز ها حالا در خونه ما بودن وقتی به مادر و پدرم نگاه انداختم دیدم دارن با چشمای اشکی مارو نگاه میکنن دیدم مادرم لب زد
^ببخشید دخترا ولی ما نمیتونیم رو حرف پادشاه حرف بیاریم^ شروع کرد به گریه های شدید،به میریا نگاه کردم دیدم بغضش گرفته ولی غرورش نمیزاره گریه کنه رفتم و دستشو گرفتم
"میریا آروم باش چیزی نیست"
دیدم رو کرد اونم دستامو گرفت
°اهوم باشه،ممنونم که هستی رز°
یه قطره اشک بدون کنترل از چشمم چکید
"خواهش میکنم"
دیدم یکی از اون سرباز ها که معلوم بود فرماندشونه اومد جلو
-خب حالا دیگه شما دوتا باید بشید خدمتکار قصر زود باشین لباس هاتونو جمع کنید باید سریع حرکت کنیم به سمت قصر-
من و میریا سری تکون دادیم و هر دو رفتیم سمت اتاقمون من همینجوری که هنوز تو شک بودم مغزم کار نمیکرد چند تا لباس برداشتم و تو ساکم گذاشتم،کتابام،شونه ام،کش و گیره سرام،همه رو جمع کردم...آخه چرا ما این همه آدم چراما باید انتخاب بشیم آخه چرا...از اتاقم خارج شدم میریا هم اومد،همون فرمانده گفت
-خب بیاید باید حرکت کنیم
من میریا باشه ای آروم گفتیم میریا چون خیلی از دست مامان و بابا ناراحت بود بدون خداحافظی رفت...منم همینطور فقط جمله آخرم به مادر و پدرم این بود
"کاش یکم تلاش میکردین مارو نبرن، یکم"و راهمو کشیدم و رفتم...
با صدای عجیبی از خواب بیدار شدم نشستم رو تختم دیدم صدای مادرم و پدرم داره میاد انگار داشتن با کسی حرف میزدن از تختم بلند شدم از اتاقم رفتم بیرون دیدم 5سرباز که معلوم بود سربازان پادشاه هستن دارن با مادرم و پدرم حرف میزنن
دیدم میریا اونور ایستاده انگار یه ترسی تو چشماش بود رفتم سمتش و کنارش ایستادم
"میریا قضیه چیه؟!"
دیدم رو کرد بهم و لب زد
°مثل اینکه پادشاه از هر خونه میخواد دو دختر ببره برای خدمتکاریه عمارتش
با حرفش انگار خون های بدنم خشک شد چون...اون سرباز ها حالا در خونه ما بودن وقتی به مادر و پدرم نگاه انداختم دیدم دارن با چشمای اشکی مارو نگاه میکنن دیدم مادرم لب زد
^ببخشید دخترا ولی ما نمیتونیم رو حرف پادشاه حرف بیاریم^ شروع کرد به گریه های شدید،به میریا نگاه کردم دیدم بغضش گرفته ولی غرورش نمیزاره گریه کنه رفتم و دستشو گرفتم
"میریا آروم باش چیزی نیست"
دیدم رو کرد اونم دستامو گرفت
°اهوم باشه،ممنونم که هستی رز°
یه قطره اشک بدون کنترل از چشمم چکید
"خواهش میکنم"
دیدم یکی از اون سرباز ها که معلوم بود فرماندشونه اومد جلو
-خب حالا دیگه شما دوتا باید بشید خدمتکار قصر زود باشین لباس هاتونو جمع کنید باید سریع حرکت کنیم به سمت قصر-
من و میریا سری تکون دادیم و هر دو رفتیم سمت اتاقمون من همینجوری که هنوز تو شک بودم مغزم کار نمیکرد چند تا لباس برداشتم و تو ساکم گذاشتم،کتابام،شونه ام،کش و گیره سرام،همه رو جمع کردم...آخه چرا ما این همه آدم چراما باید انتخاب بشیم آخه چرا...از اتاقم خارج شدم میریا هم اومد،همون فرمانده گفت
-خب بیاید باید حرکت کنیم
من میریا باشه ای آروم گفتیم میریا چون خیلی از دست مامان و بابا ناراحت بود بدون خداحافظی رفت...منم همینطور فقط جمله آخرم به مادر و پدرم این بود
"کاش یکم تلاش میکردین مارو نبرن، یکم"و راهمو کشیدم و رفتم...
- ۱.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط