«شیطون کوچولوی من»
«شیطون کوچولوی من»
فصل سوم
ویو آنا::
کلمات روی کاغذ، با خونِ فلور در هم آمیخته بودند، اما خواندنشان آسانتر از تحملِ معنایش بود.
دست خطی آشنا ،..
شکی در اینکه چه کسی این نامه را نوشته ندارم!..
سه سال از عمرم را صرف خواندن نامه هایی کردم، که برام مینوشت،
نامه هایی که در شکاف یک درخت در جنگل میگذاشت ،در میان انبوهی از درختان بزرگ که آنجا را به طرز غریبی تاریک کرده بودند.
آن زمان،.. آنقدر تاریک بنظر نمیرسید..
راستش،.. برای من پر از نور بود،..
لحظه برداشتن نامه از داخل شکاف چوبی، شادیه کودکانه ای در قلبم میپیچید،..
و حالا ، آن دست خط که روزی برایم شادی آور بود،
خنجری را در قلبم فرو کرد.
«خنجری تیز، داغ، سوزان،»!
پسر من ، که در دوسالگی از دستان خودم گرفتنش، و بعد خبر مرگش را برایم آوردند..
پسری که به مدت پنج سال برایش
عزا داری کردم..
تمام این مدت در کلبه ای در حومه روستاهای فرانسه، زندگی میکرده...
و این ها را پدرش ، برای ندیمه ای نوشته، که تنها دوست واقعی من در این دنیا بود، و چند دقیقه پیش در میان دستان غرق در خون من جان داد،
شاید برایتان سوال باشد چطور همه این ها را به راحتی پذیرفتم؟....
خب ، جواب اینه... «نپذیرفتم»
اصلا ذره ای بهش فکر نکردم ـــ دیگر به هیچ چیز فکر نمیکردم ـــ مغزم توان فکر کردن بهش رو نداشت ــ فقط ..
دویدم،
نگهبانی را کشتم،
تیر کمانش را دزدیدم،
روی اسبی از اسب های ارتش سربازان جمع شده نشستم، درست بعد از اینکه تیری به سمت سوارش
پرتاب کردم و سرباز روی زمین افتاد،
و تاختم،
به سرعت تاختم،
و میتوانستم سربازان زیادی را ببینم که به قصر انگلستان هجوم
می آورندند،
و من فقط تاختم،
بین، ملکه بودن و مادر بودن،
مادر بودن را انتخاب کردم،
از کشورم فرار کردم ،
مردمم را رها کردم،
و ذره ای به برادر و دوستان خیانت کارم فکر نکردم،
همشان را پشت سر گذاشتم،
بدون اینکه بهش فکر کنم،
و در اخر به سمت کشور بزرگ ترین دشمنم روانه شدم،
(داریم به پارت های آخر نزدیک میشیم 🙃🙃🙃)
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#هری_پاتر #دراکو #اسلیترین
فصل سوم
ویو آنا::
کلمات روی کاغذ، با خونِ فلور در هم آمیخته بودند، اما خواندنشان آسانتر از تحملِ معنایش بود.
دست خطی آشنا ،..
شکی در اینکه چه کسی این نامه را نوشته ندارم!..
سه سال از عمرم را صرف خواندن نامه هایی کردم، که برام مینوشت،
نامه هایی که در شکاف یک درخت در جنگل میگذاشت ،در میان انبوهی از درختان بزرگ که آنجا را به طرز غریبی تاریک کرده بودند.
آن زمان،.. آنقدر تاریک بنظر نمیرسید..
راستش،.. برای من پر از نور بود،..
لحظه برداشتن نامه از داخل شکاف چوبی، شادیه کودکانه ای در قلبم میپیچید،..
و حالا ، آن دست خط که روزی برایم شادی آور بود،
خنجری را در قلبم فرو کرد.
«خنجری تیز، داغ، سوزان،»!
پسر من ، که در دوسالگی از دستان خودم گرفتنش، و بعد خبر مرگش را برایم آوردند..
پسری که به مدت پنج سال برایش
عزا داری کردم..
تمام این مدت در کلبه ای در حومه روستاهای فرانسه، زندگی میکرده...
و این ها را پدرش ، برای ندیمه ای نوشته، که تنها دوست واقعی من در این دنیا بود، و چند دقیقه پیش در میان دستان غرق در خون من جان داد،
شاید برایتان سوال باشد چطور همه این ها را به راحتی پذیرفتم؟....
خب ، جواب اینه... «نپذیرفتم»
اصلا ذره ای بهش فکر نکردم ـــ دیگر به هیچ چیز فکر نمیکردم ـــ مغزم توان فکر کردن بهش رو نداشت ــ فقط ..
دویدم،
نگهبانی را کشتم،
تیر کمانش را دزدیدم،
روی اسبی از اسب های ارتش سربازان جمع شده نشستم، درست بعد از اینکه تیری به سمت سوارش
پرتاب کردم و سرباز روی زمین افتاد،
و تاختم،
به سرعت تاختم،
و میتوانستم سربازان زیادی را ببینم که به قصر انگلستان هجوم
می آورندند،
و من فقط تاختم،
بین، ملکه بودن و مادر بودن،
مادر بودن را انتخاب کردم،
از کشورم فرار کردم ،
مردمم را رها کردم،
و ذره ای به برادر و دوستان خیانت کارم فکر نکردم،
همشان را پشت سر گذاشتم،
بدون اینکه بهش فکر کنم،
و در اخر به سمت کشور بزرگ ترین دشمنم روانه شدم،
(داریم به پارت های آخر نزدیک میشیم 🙃🙃🙃)
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#هری_پاتر #دراکو #اسلیترین
- ۱.۴k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط