{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part18

الی لحظه‌ای فقط نگاهش کرد. این‌بار، خبری از جواب فوری نبود. بعد، خیلی آهسته گفت:

«امتحانش نکن، کوک.»

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، در را باز کرد و از اتاق خارج شد.

کوک برای چند ثانیه همان‌جا ماند، به در بسته خیره شد، بعد زیرلب زمزمه کرد:

«مشکل اینجاست که فکر می‌کنم این امتحان، از قبل شروع شده.»

او هم کوله‌اش را برداشت، اسلحه‌اش را چک کرد و به دنبالش از اتاق بیرون رفت؛ او در حال ارسال یک پیام رمزگذاری‌شده برای کسی بود که فقط با یک اسمِ کوتاه شناخته می‌شد:سایه....



اتاق امن، بوی فلز سرد و قهوه‌ی مانده می‌داد. الی پشت میز نشسته بود و نقشه‌ی عملیات را بررسی می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود؛ در لرزشِ ملایمِ گوشی کوک و نگاهی که مثل برق از چشمانش عبور کرده بود.

کوک در گوشه‌ی دیگر اتاق، با آرامشی غیرطبیعی اسلحه کمری‌اش را تمیز می‌کرد. الی از گوشه‌ی چشم، حرکاتِ دقیق و مهندسی‌سده‌ی انگشتان او را دنبال کرد. برای لحظه‌ای، کوک سرش را بلند کرد و لبخندی زد—همان لبخندی که قلب الی را در روزهای اول به تپش می‌انداخت. اما این‌بار، الی پشت آن لبخند، چیزی دید که تا به حال ندیده بود: خلاء.

کوک با لحنی آرام گفت: «هنوز داری به اون پیام فکر می‌کنی؟ الی، ما حرفه‌ای‌تر از این حرف‌ها هستیم. نذار شکِ بی‌مورد، تمرکزت رو برای فردا بگیره.»

الی کارت‌خوان را روی میز گذاشت و بلند شد. «حرفه‌ای بودن به این معنی نیست که نپرسیم چی داره توی تیممون می‌گذره.»

کوک اسلحه‌اش را در غلاف گذاشت و با قدم‌هایی کشیده به سمت الی آمد. فاصله‌ی بینشان کم شد. کوک دستش را بالا آورد و با نوک انگشتانش، لبه‌ی یقه‌ی لباسِ الی را مرتب کرد. لمسش گرم بود، اما الی حالا حس می‌کرد این گرما، پوششی برای یک سرمای مطلق است.

کوک نزدیکِ گوشِ الی زمزمه کرد: «تو تنها کسی هستی که بهش اعتماد دارم. نباید به خودت شک کنی، نباید به من شک کنی.»




بچه ها شاید گیج شید و بگید پیام بالا منظور از سایه چیه پارت های اینده میفهمید ولی کوک درحال پیام دادن به اون شخص بوده به نظرتون چرا؟🤭

#فیکشن#فیک#اسمات#فیکشن_کوک#بی_تی_اس#مافیایی
دیدگاه ها (۶)

part19

خانومی فالو شهhttps://wisgoon.com/kim-nila/

ناناز فالو شهhttps://wisgoon.com/victoriaaaaaaa/

part10

part11

در سفر آن سو ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط