{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part17

الی بعد از چند ثانیه، با لحنی خشک گفت:

«این بحث‌ها رو توی میدان باز نمی‌کنیم. الان نه وقتشه، نه جاش.»

سپس با حرکت دست، موضوع را عوض کرد:

«به نگهبان‌ها پیام بده آماده‌ی خروج باشن. می‌ریم نقطه‌ی دوم.»

کوک گوشی را در دستش چرخاند:

«نقطه‌ی دوم… همون جایی که گفتی “اگر بهش رسیدیم، یعنی هنوز وقت برای پشیمونی هست”؟»

گوشه‌ی لب الی کمی بالا رفت؛ چیزی بین لبخند و تمسخرِ خفیف خودش.

«نگفتم پشیمونی. گفتم انتخابِ دوباره.»

کوک:

«خب، من فعلاً از انتخاب دیشب‌م پشیمون نیستم.»

الی به عمد نشنیده گرفت؛ رفت سمت کمدِ زهواردررفته‌ی اتاق و کت سبکِ مشکی‌اش را برداشت. در حالی که آن را می‌پوشید، کوتاه گفت:

«آماده شو. تا ده دقیقه دیگه می‌ریم پایین.»

کوک سری تکان داد اما همان‌جا، قبل از اینکه الی به سمت در برود، صدایش را پایین آورد و گفت:

«الی.»

او ایستاد، دستش روی دستگیره‌ی در.

«چی؟»

کوک چند قدم به او نزدیک شد، آن‌قدر که فاصله‌شان دوباره خطرناک شد، اما این‌بار نگاهش نرم‌تر بود.

«اگه اون بیرون، یکی دوباره بخواد بفهمه تو برای نجات من از پروتکل‌ها می‌زنی بیرون یا نه…»

شانه بالا انداخت، اما لحنش جدی ماند:

«من همون‌قدر برای نجات تو، احمقانه عمل می‌کنم. شاید هم بدتر.»





خدایا چی میشه منم به طور تصادفی به یکی کمک کنم اونم جونگ کوک باشه و به من این حرفا رو بزنه و منم از ذوق خودمو پاره کنم؟🌙


#فیکشن#فیک#اسمات#مافیایی#کوک#بی_تی_اس#فیک_کوک
دیدگاه ها (۱۹)

part18

part19

part16

part15

پارت ۷ : عشق در آغوش سلطنت **ته:** این وقت شب اینجا چیکار می...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒ات هنوز توی بغل کوک بود. صدا...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط