{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Daddy hate part : 10

ᚐ  ᚐᚐ      ⚘️      ᚐᚐ  ᚐ
_همه کارامو برا یه وقت دیگه بزار 
~ چشم....فقط یه پرونده دیگه رو هم نگاه ..
_ نمیشنوی نه؟
~ ببخشید دیگه تکرار نمیشه
_ خوبه من میرم بعد تموم شدن ساعت کاری جلسه ای که با آقای لی بود اون و هم خودتون حلش کنید
~بله متوجه شدم
_خوبه
با اینکه خسته بودم اما برا بردن آنجلا به شهربازی بیشتر از همه هیجان داشتم 
نمیدونم اما با خوشحالی اون خودمم خوشحال میشم
پس خوشحال کردن اون، از اولویت های کارام هست
ذهنم تو تمام مسیر راه فقط به خوشگذروندن خودم و ‌آنجلا تو شهربازی مشغول بود
بالاخره رسیدم وارد خونه شدم خیلی خیلی سوت و کور بود تاریک و بی صدا عجیب بود 
همیشه این آنجلا بود که با خوش رویی به استقبالم میومد 
ولی الان معلوم نیس کجاس
_ آنجلا عزیزم خونه ای؟
یه نگاهی به آشپزخونه انداختم اونجا هم نبود داشتم به اتاقمون میرفتم که نگاهم به کیوت ترین موجود زندگیم افتاد با دلهره به سمتش رفتم
_ آنجلا عزیزم چرا اینجا خوابیدی
بدنش عرق کرده بود تب داشت
_ معذرت میخوام
آخه من چقدر بی فکر بودم
انقدری منتظر مونده که با لباس های بیرونش خوابش برده..چند بار دیگه هم صداش زدم
_ آنجلا عزیزم..بیدار شو
محکم بازو هاشو تو دستم گرفته بودم و تکون میدادم 
_ بیدار شوو
+ با حس اینکه یکی داره تند تند تکونم میده چشمام و باز کردم
درکی از موقعیت الانم نداشتم
به سختی تونستم تشخیصش بدم
+ جیمی..نا
_ترسوندیم دختر حالت خوبه چرا تب داری؟ 
+ چیزی نیس فقط یکم سردمه
_ دختر تو داری از تب میسوزی بعد میگی سردته نکنه مریض شدی
+ اگه بگم عاره دیگه نمیبرتم شهربازی
 + نه نه ببین حالم چقدر خوبه حالا بریم شهربازی 
_اصلا نمیشه باید بریم دکتر نمیشه با این وضعت شهربازی رفت
به دوستم که دکتر بود زنگ زدم آخرین باری که بهش زنگ زده بودم بخاطر آنجلا بود اونم برا کاری که کرده بودمم تجاوز به مهم ترین فرد زندگیم اون واقعا خیلی دوسم داشته که با همه اینا بازم منو قبول کرده
نگاهم به گوشی بود اما فکرم به جای دیگه با عاروق زدن آنجلا ترسیده گوشی و انداختم و به با دو به سمتش دویدم
_حالت خوبه 
+ یه تیری توی معدم کشید احساس کردم روده هام تو حلقمن با دو به به سمت دستشویی رفتم همه چیزایی که توی رودم بودن و بالا آوردم
_ من..من...الان با جین تماس میگیرم..
_ الو هیونگ یه کاری دارم سریع خودتو برسون آره آره..باشه خدافظ
_ الان میاد تحمل کن
+ داشتم به هل کردنش میخندیدم که دوباره حالم بهم خورد و دوباره....
_چند مین بعد_
_ هیونگ حالش چطوره
~ تبریک میگم همسرت باردار 
_ چی..
~ جیمین یعنی اینکه داری بابا میشی
_ از خوشحالی نمیتونستم حرف بزنم
ذوق زده به آنجلا خیره شدم چشماش خیس شده بود و داشت میخندید  خواستم بغلش کنم که دیدم هیونگ هنوز پیشمونه پس باید یجوری ردش میکردم
_ عاا ممنونم هیونگ
~ خواهش میکنم
_تا دم در همراهیش کردم
و بعد با دو به سمت انجلا رفتم هنوز دراز کشیده بود
رفتم کنارش و رو تخت کنارش نشستم
_ آنجلا من واقعا ازت ممنونم  بهترین هدیه ای بود که به من دادی دوست دارم
+ منم همینطور
نگاه پر ذوقشو به راحتی میشد از چشاش فهمید
_باید جشن بگیریم
+ ارره همینطوره
_ به مامانم اینا هم خبر میدم باید به همه بگم
+ هل نکن عزیزم 
_ باشه.. باشه
+ همینطور که گیج شده به دور و برش نگاه میکرد .یه نگاهی به من کردو بعد خیلی جدی و با حالت کیوتی ادامه داد..
_ کی براش لباس بخریم
+ آه جیمینا هنوز جنسیتش معلوم نیست لباس دخترونه بخری بعدش بفهمی پسره.. خدایی نمیخوره تو ذوقت
_ نه اونجاش زیاد مهم نیست بازم میریم میخریم
+نه اینو بگو دیگه میخوای هرجور شده مفتی پول خرج کنی اینجوری ورشکست میشیا
_ خانمی نگران نباش چیزی که هیچ وقت تموم نمیشه 
پوله
+ داشت خیلی ذوق زده درمورد اسم و اینجور چیزا حرف میزد این هنوز یه روز نشده فهمیده اینجور ذوق داره بعدش قراره چی بشه به دوست داشتنی ترین حالت ممکن حرف میزد ولی یه لحظه اخماش توهم رفت 
_ آنجلا
+ جانم
_ یعنی قراره نه ماه خبری از رابطه و اینا نباشه 
+ اره عزیزم باید تحمل کنی

های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید با لایک هاتون و نظراتتون بهم انرژی بدین که ادامش رو. واستون بزارم
دیدگاه ها (۶)

Daddy hate part : 11

Daddy hate part : 12

Daddy hate part : 9

Dady hate part : 8

P19🧸 {طابع قوانین ویسگون}ویو جونگی:با سنگینی روی پلکام بیدار...

your dream part : 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط