Daddy hate part : 9
_ آنجلا کاری نداری ؟
_ من دارم میرم
+ نه عزیزم...به سلامت
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
چه حس خوبی دارم....
اینکه پیش عزیز ترین کسم زندگی میکنم
اینکه همدیگه رو دوست داریم
با فکر کردن به گذشته لبخندی زدم
یادش بخیر اون موقعها یکی از سرگرمی هام شعر گفتن بود
با اینکه حالت بچگونه ای داشتن ولی مامانم خیلی ازشون استقبال میکرد
و این باعث میشد که برای سرودن علاقه زیادی داشته باشم
وقتی مادرم مریض شد دیگه نتونست کار کنه.. وخرج من و خودش و در بیاره
بخاطر همین هم من شیفتی کار میکردم با وجود تمام سختیهایی که داشتم مجبور بودم هم مدرسه برم و هم پاره وقت کار کنم هوفف چه روزای سختی بودن خیلی وقته دیگه دانشگاه نمیرم.....
خیلی دلم میخواست درس بخونم اما نشد....
عوضش الان زندگی خوبی دارم
درسته آشنایی منو جيمين خوب نبود
اون موقع من جيمين و بی رحم ترین کس تو زندگیم میدیدم
ولی الان...مهربون ترین و دلسوز ترین مرد زندگیم شده...یه همسر خوب
اون برام بهترین لحظات و ساخت
روز عروسیم...آشنایی من با خانوادش که توی لندن بودن
اون روز من خونه خواهر زاده مامان جیمین مونده بودم
جیمین هم فکر میکرد که من گم شدم آخه هر چی به گوشیم زنگ میزد خاموش بود
حتی مامانشم نمیدونست که من کجام اونموقع من با سویون خواهر زاده مامان جیمین تازه دوست شده بودم
اون منو به خونش دعوت کرده بود
اما جیمین از این موضوع خبر نداشت و فکر میکرد که من گم شدم اون کل روز و دنبال من گشته بود
و در نهایت وقتی با گوشی خونشون به جیمین زنگ زدم که منو بیاد ببره
ماجرا رو فهمیده بود
اون حتی بخاطر این موضوع گریه هم کرده بود.
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
_فلش بک_
+ الو جيمينا...
+ من خونه سویون هستم
+ میشه بیای دنبالم...
_ آنجلا
+...الو
+ جيمين
+ چرا داری گریه میکنی
+ جيمين صدامو میشنوی
_ اره عزیزم میشنوم...
_ الان میام... دنبالت
_ تو فقط جایی نرو
+ باشه..من خونه سويون منتظرت هستم...
+ فقط میشه بگی برا چی گریه میکنی؟
_ من...من...فکر میکردم..تو گم شدی داشتم همه جارو دنبالت میگشتم اما...بازم...
_ دختر یه روز من از دست تو سکته میکنم... ببین کی اینو میگم
_پایان فلش بک_
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
اون موقع خیلی ترسیده بود مخصوصا وقتی اومد دنبالم قیافش خیلی کیوت شده بود
هم اخم داشت و هم خوشحال بود
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
_ بیب خیلی خوشحالم که از دستت ندادم
+ ديوونه
+ منکه همیشه کنارتم
_ولی تنبیهت میکنم..
+ چرااا
_ یه بیبی گرل خوب هرجا که بخواد بره اول از همه از ددیش اجازه میگیره بهش میگه کجا میخواد بره
نه اینکه سر خود هرجا که دلش خواست پاشه بره
_پایان فلش بک_
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
اون روز حسابی تنبیهم کرد تا دو روز از درد نمیتونستم راه برم عین پنگوئن تو خونه راه میرفتم
اینکه این مدل راه رفتنمم باعث شد که همه بفهمن
آخرشم عابروم جلو خانواده جیمین رفت
دلم واسه رفیقام تنگ شده بود
از وقتی ازدواج کردم زیاد باهاشون در ارتباط نیستم...
پس برا امروز با چند تا از دوستای صمیمیم برا دور هم جمع شدن قرار گذاشتم
باید به جیمین خبر بدم که با دوستام قراره برم بیرون
_الو
+ سلام جیمینا
_ سلام
+ اومم..میگم من برای امروز با دوستام قرار گذاشتم بریم بیرون..
_ خوبه مشکلی نیست
_ با کارمن زنگ میزنم با اون برین اون موقع خیالم راحت تره
+ولی من نیازی به بادیگارد ندارم
_چرا بخاطر شغل من داری
_مثل اینکه یادت رفته همه سهامداره پشتم و خنجر میزنن نمیتونم بزارم تنهایی بری
+نمیخوام دیگه برم
_ناراحت نشو
_میخوای شب بیام دنبالت باهم بریم شهربازی..
+اره اره
_خب پس شب منتظر باش میام که بریم خوشگذرونی
+اوهوم راستی زود بیای ااا
_باشه بیب کاری نداری
+نه...ندارم
مجبور شدم قرار امروزم و با دوستام بهم بزنم
یه شب و با عشقت خوشگذروندن
بیشتر از یه شب با رفیقات می ارزه سریع یه دوش چند دقیقه ای گرفتم با اینکه زیاد جیمین منو میبرد بیرون ولی امشب بیشتر ذوق داشتم تقریبا داشت شب میشد پس رفتم که آماده بشم
هوا سرد بود پس باید جوری لباس میپوشیدم که سردم نشه بعد آماده شدن منتظر جیمین موندم
برای یه لحظه عرق سردی پیشونیمو گرفت
احساس سرما میکردم
کم کم چشمام و بستم تا حالم خوب شه ولی سرگیجه امون نمیداد تو خودم جمع شدم باید تا اومدن جیمین تحمل کنم
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون بالای ۲۶ تا باشه
_ من دارم میرم
+ نه عزیزم...به سلامت
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
چه حس خوبی دارم....
اینکه پیش عزیز ترین کسم زندگی میکنم
اینکه همدیگه رو دوست داریم
با فکر کردن به گذشته لبخندی زدم
یادش بخیر اون موقعها یکی از سرگرمی هام شعر گفتن بود
با اینکه حالت بچگونه ای داشتن ولی مامانم خیلی ازشون استقبال میکرد
و این باعث میشد که برای سرودن علاقه زیادی داشته باشم
وقتی مادرم مریض شد دیگه نتونست کار کنه.. وخرج من و خودش و در بیاره
بخاطر همین هم من شیفتی کار میکردم با وجود تمام سختیهایی که داشتم مجبور بودم هم مدرسه برم و هم پاره وقت کار کنم هوفف چه روزای سختی بودن خیلی وقته دیگه دانشگاه نمیرم.....
خیلی دلم میخواست درس بخونم اما نشد....
عوضش الان زندگی خوبی دارم
درسته آشنایی منو جيمين خوب نبود
اون موقع من جيمين و بی رحم ترین کس تو زندگیم میدیدم
ولی الان...مهربون ترین و دلسوز ترین مرد زندگیم شده...یه همسر خوب
اون برام بهترین لحظات و ساخت
روز عروسیم...آشنایی من با خانوادش که توی لندن بودن
اون روز من خونه خواهر زاده مامان جیمین مونده بودم
جیمین هم فکر میکرد که من گم شدم آخه هر چی به گوشیم زنگ میزد خاموش بود
حتی مامانشم نمیدونست که من کجام اونموقع من با سویون خواهر زاده مامان جیمین تازه دوست شده بودم
اون منو به خونش دعوت کرده بود
اما جیمین از این موضوع خبر نداشت و فکر میکرد که من گم شدم اون کل روز و دنبال من گشته بود
و در نهایت وقتی با گوشی خونشون به جیمین زنگ زدم که منو بیاد ببره
ماجرا رو فهمیده بود
اون حتی بخاطر این موضوع گریه هم کرده بود.
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
_فلش بک_
+ الو جيمينا...
+ من خونه سویون هستم
+ میشه بیای دنبالم...
_ آنجلا
+...الو
+ جيمين
+ چرا داری گریه میکنی
+ جيمين صدامو میشنوی
_ اره عزیزم میشنوم...
_ الان میام... دنبالت
_ تو فقط جایی نرو
+ باشه..من خونه سويون منتظرت هستم...
+ فقط میشه بگی برا چی گریه میکنی؟
_ من...من...فکر میکردم..تو گم شدی داشتم همه جارو دنبالت میگشتم اما...بازم...
_ دختر یه روز من از دست تو سکته میکنم... ببین کی اینو میگم
_پایان فلش بک_
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
اون موقع خیلی ترسیده بود مخصوصا وقتی اومد دنبالم قیافش خیلی کیوت شده بود
هم اخم داشت و هم خوشحال بود
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
_ بیب خیلی خوشحالم که از دستت ندادم
+ ديوونه
+ منکه همیشه کنارتم
_ولی تنبیهت میکنم..
+ چرااا
_ یه بیبی گرل خوب هرجا که بخواد بره اول از همه از ددیش اجازه میگیره بهش میگه کجا میخواد بره
نه اینکه سر خود هرجا که دلش خواست پاشه بره
_پایان فلش بک_
ᚐ ᚐᚐ ⚘️ ᚐᚐ ᚐ
اون روز حسابی تنبیهم کرد تا دو روز از درد نمیتونستم راه برم عین پنگوئن تو خونه راه میرفتم
اینکه این مدل راه رفتنمم باعث شد که همه بفهمن
آخرشم عابروم جلو خانواده جیمین رفت
دلم واسه رفیقام تنگ شده بود
از وقتی ازدواج کردم زیاد باهاشون در ارتباط نیستم...
پس برا امروز با چند تا از دوستای صمیمیم برا دور هم جمع شدن قرار گذاشتم
باید به جیمین خبر بدم که با دوستام قراره برم بیرون
_الو
+ سلام جیمینا
_ سلام
+ اومم..میگم من برای امروز با دوستام قرار گذاشتم بریم بیرون..
_ خوبه مشکلی نیست
_ با کارمن زنگ میزنم با اون برین اون موقع خیالم راحت تره
+ولی من نیازی به بادیگارد ندارم
_چرا بخاطر شغل من داری
_مثل اینکه یادت رفته همه سهامداره پشتم و خنجر میزنن نمیتونم بزارم تنهایی بری
+نمیخوام دیگه برم
_ناراحت نشو
_میخوای شب بیام دنبالت باهم بریم شهربازی..
+اره اره
_خب پس شب منتظر باش میام که بریم خوشگذرونی
+اوهوم راستی زود بیای ااا
_باشه بیب کاری نداری
+نه...ندارم
مجبور شدم قرار امروزم و با دوستام بهم بزنم
یه شب و با عشقت خوشگذروندن
بیشتر از یه شب با رفیقات می ارزه سریع یه دوش چند دقیقه ای گرفتم با اینکه زیاد جیمین منو میبرد بیرون ولی امشب بیشتر ذوق داشتم تقریبا داشت شب میشد پس رفتم که آماده بشم
هوا سرد بود پس باید جوری لباس میپوشیدم که سردم نشه بعد آماده شدن منتظر جیمین موندم
برای یه لحظه عرق سردی پیشونیمو گرفت
احساس سرما میکردم
کم کم چشمام و بستم تا حالم خوب شه ولی سرگیجه امون نمیداد تو خودم جمع شدم باید تا اومدن جیمین تحمل کنم
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون بالای ۲۶ تا باشه
- ۱۳.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط