{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____ 

_____ 
دلم برای روزهایی تنگ است
که میدانم باز نخواهند گشت…
برای پدرم که
دیگر حضورش را احساس نخواهم کرد…
به راستی که چه زود دیر میشود....
#پدرم_
چقدر
دلتنگ حضورتم_
کاش تصویرت نفس میکشید...🖤
غروب پدر،طلوع غم هابود.......😔
دیدگاه ها (۰)

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم ...

می سرایم "تو" و چشمان "تو" رانه سپیدی...نه غزل... تویی آن شع...

به یاد شمع رویت همچنان پروانه میسوزم                   تورفت...

آرام باش عزیز من،آرام باش حکایت دریاست زندگیگاهی درخشش آفتاب...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۹عمارت کیم جون-هو.تهیونگ سالها ب...

پدر  از اتاق عمل بعد از ساعتها انتظار بیرون آمد و  با دکترش ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط