part
#part13
#hana
قدمهامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما اون حس سنگین هنوز پشت سرم بود. انگار کسی دنبالم میاومد. دلم نمیخواست برگردم، اما کنجکاوی و ترسم با هم قاطی شد.
آروم سرمو چرخوندم. یکی از همون مردها بود. همون که نگاه سردی بهم انداخته بود. چند قدم عقبتر میاومد، نه اونقدر نزدیک که معلوم بشه دنبالمه، نه اونقدر دور که راحت بشم.
نفسم تند شده بود. دستم رو روی کیفم فشار دادم. گوشیم توی کیف بود اما حس میکردم حتی اگه زنگ بزنم کسی به دادم نمیرسه.
سعی کردم بیتفاوت جلو برم. جلوی یه مغازه ایستادم، وانمود کردم دارم ویترین رو نگاه میکنم. انعکاسش رو روی شیشه دیدم... هنوز اونجا بود.
زمزمه کردم:
– «لعنتی... چرا؟ چرا دوباره؟»
یه لحظه حس کردم باید برگردم خونه، اما همزمان یه حس قویتر توی دلم میگفت اگه برگردم، یعنی پذیرفتم که دارم زیر نظرشون زندگی میکنم.
ناخواسته قدمهام منو برد سمت میدون اصلی. شلوغتر بود، آدمهای بیشتری بودن. حس کردم توی جمع امنترم. اما درست وقتی خواستم نفس راحتی بکشم، صدای موبایل اون مرد از پشت سرم بلند شد.
– «آره... خودش بود. دیدمش.»
پاهای من سست شد. قلبم داشت از توی گلوم میزد بیرون. اون جملهی کوتاه مثل پتک خورد توی سرم. "خودش بود"... یعنی من؟ یعنی از قبل دنبال من بودن؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. قدمهام تندتر شد. میدویدم یا راه میرفتم؟ نمیدونم. فقط میخواستم از اون صدا، از اون نگاه، از اون سایه خلاص بشم...
شرط
لایک؛۱۵
کامنت:۱۰
#hana
قدمهامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما اون حس سنگین هنوز پشت سرم بود. انگار کسی دنبالم میاومد. دلم نمیخواست برگردم، اما کنجکاوی و ترسم با هم قاطی شد.
آروم سرمو چرخوندم. یکی از همون مردها بود. همون که نگاه سردی بهم انداخته بود. چند قدم عقبتر میاومد، نه اونقدر نزدیک که معلوم بشه دنبالمه، نه اونقدر دور که راحت بشم.
نفسم تند شده بود. دستم رو روی کیفم فشار دادم. گوشیم توی کیف بود اما حس میکردم حتی اگه زنگ بزنم کسی به دادم نمیرسه.
سعی کردم بیتفاوت جلو برم. جلوی یه مغازه ایستادم، وانمود کردم دارم ویترین رو نگاه میکنم. انعکاسش رو روی شیشه دیدم... هنوز اونجا بود.
زمزمه کردم:
– «لعنتی... چرا؟ چرا دوباره؟»
یه لحظه حس کردم باید برگردم خونه، اما همزمان یه حس قویتر توی دلم میگفت اگه برگردم، یعنی پذیرفتم که دارم زیر نظرشون زندگی میکنم.
ناخواسته قدمهام منو برد سمت میدون اصلی. شلوغتر بود، آدمهای بیشتری بودن. حس کردم توی جمع امنترم. اما درست وقتی خواستم نفس راحتی بکشم، صدای موبایل اون مرد از پشت سرم بلند شد.
– «آره... خودش بود. دیدمش.»
پاهای من سست شد. قلبم داشت از توی گلوم میزد بیرون. اون جملهی کوتاه مثل پتک خورد توی سرم. "خودش بود"... یعنی من؟ یعنی از قبل دنبال من بودن؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. قدمهام تندتر شد. میدویدم یا راه میرفتم؟ نمیدونم. فقط میخواستم از اون صدا، از اون نگاه، از اون سایه خلاص بشم...
شرط
لایک؛۱۵
کامنت:۱۰
- ۲۶۵
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط