این پارت هدیه است بخاطر حمایت هاتون

این پارت هدیه است بخاطر حمایت هاتون

#part11
#hana

چشمام رو باز کردم. اولین چیزی که نگاهم بهش خورد، نور ضعیف آفتاب بود که از پنجره‌ی اتاقم رد می‌شد و روی دیوار می‌افتاد. این چند وقت تنش‌های زیادی داشتم و وقتش بود یه ذره به خودم برسم.


نشستم روی تخت و نفس عمیقی کشیدم. دستامو روی زانوهام گذاشتم و به خودم نگاه کردم. چشمام هنوز پف کرده بود، اما حس می‌کردم یه ذره آرامش از خواب شبانه بهم رسیده. حتی اگر دنیا اون بیرون به من رحم نکرده باشه، حداقل این چند دقیقه می‌تونستم خودم باشم.


کمی به گذشته فکر کردم. روزهایی که هیچ کس نبود، مادر مرده، پدر زندانی، و من تنها. یادم اومد چقدر مجبور شدم زود بزرگ بشم، چقدر تحمل کنم و هر روز با ترس‌ها و فشارهای زندگی بجنگم. اما الان، ایستاده بودم و نفس می‌کشیدم. هنوز تنها بودم، اما حس می‌کردم توی این تنهایی، یه قدرت عجیب و خام هست که تا حالا بهش توجه نکرده بودم.


به سمت کمد رفتم و لباس‌هایم را مرتب کردم. شاید برای بعضی‌ها فقط یه کار ساده به نظر برسه، اما برای من، هر حرکت کوچک، یه قدم به سمت زندگی بود، نه فقط بقا. وقتی خودم رو آماده می‌کنم، احساس می‌کنم کمی از درد و ترس دیروز دور می‌شم.


بعد از چند دقیقه، رفتم آشپزخونه. هوا تازه بود و بوی نان توی کوچه هنوز توی بینی‌م می‌خورد. یه لیوان آب خوردم و برای چند لحظه، تنها نشستم و فقط نگاه کردم. هیچ کس نبود، هیچ کس نگاهم نمی‌کرد، اما همین سکوت هم یه حس عجیب امنیت بهم داد.


با خودم فکر کردم:
– «من تنهام، اما زنده‌ام. و زنده بودنم یعنی هنوز فرصتی هست… هنوز می‌تونم ادامه بدم.»


همین فکر باعث شد یه لبخند کوچک روی لبم بشینه، لبخندی که فقط خودم می‌دیدمش. بعد نفس عمیقی کشیدم و آماده شدم که با روز جدید روبه‌رو بشم، حتی اگر هنوز نمی‌دونستم چی در انتظارمه...


شرط ها
لایک: ۱۰
کامنت:۵
میسیییی🤍✨️
دیدگاه ها (۱۰)

#part12#hanaلباس پوشیدم و کیفم رو برداشتم. تصمیم گرفتم برای ...

#part13#hanaقدم‌هامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما او...

واقعا از حمایت هاتون ممنونممممم🥹🤍

#part10هانا روی تختش نشسته بود، زانوهاش را بغل کرده و نگاهش ...

موقعیت: وقتی توی برگه بد نقاشی میکشی

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط