{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی تکه کاغذ پاره شده ای متن کوتاهی نوشت

روی تکه کاغذ پاره شده ای متن کوتاهی نوشت
" تو بال پروانه‌های توی قلبم را شکستی،پروانه‌هایی که مال تو بودند و حالا دارند با بدبختی بال بال می‌زنند تا زنده بمانند.آخر اگر بمیرند قلب من هم میمیرد "
آن را گوشه‌ی میز چوبی کنار دیوار اتاق که لق میزد گذاشت.چرخی دور اتاق زد.بوی دلتنگی می‌داد،از آن دلتنگی‌های کهنه و خیس.از آن دلتنگی‌هایی که بویشان شبیه اتاق باران خورده‌ی کهنه بود.
نوار های بی رمق خورشید اتاق را دلگیرتر می‌کردند.رفتند پشت ابرها.حالا به جای آن نورهای کمرنگ بادی از لابه‌لای شیار پنجره می‌وزیدو  تکه عکس‌های کف اتاق را به این سو و آنسو می‌راند.احتمالا همان نور غم‌زده‌ی خورشید بهتر بود تا بادی که اتاق را دلگیرتر از پیش کرده بود.آنقدر دلگیر که به سرش زد پنجره را کاملن باز کند.باد می‌وزید و موهایش را می‌رقصاند،همراهش لباس سفیدش هم تکان تکان می‌خورد.پاهای برهنه‌اش را گذاشت روی کناره‌ی پنجره،آخرین نگاهش را دوخت به دیوار های آبی سرد که با قرمز کبودی تزئین شده بودند.قرمزی که حاصل ضربات هرروز سرش به در و دیوار بود.
پرید و خودش را سپرد دست باد،آزاد و رها.و آخرین جمله‌ای که زمزمه کرد این بود
" یک،دو،سه،دیگر پروانه‌ای بال نمی‌زند... "

                             ژِنـرال کیـم

        
_دزیره تهکوک
دیدگاه ها (۴)

دزیره کلاری راست می‌گفت ژنرال؛مارسی جای قشنگی برای عاشقی نبو...

کار از ابر بود همه برای باران شعر گفتند اشک ز درد بود همه از...

خورشید را برایِ صبح.. ماه را برایِ شب.. و تو را برایِ همیشه ...

بر روی صندلی قطارِ کلمآت نشسته ام، نمیدانم منو‌ کجا می‌کشند ...

ای روزهای خوب که در راهید!ای #جاده های گمشده در #مه !ای روزه...

9:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل در اتاق را کام...

☆سادیسمی‌منp/⁸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط