{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتماد عشق [ پارت ۱۷ ]

از زبان مریلین :
تهیونگ داشت چسب میزد به دستم که سرم رو ازش کَنده بودم

تهیونگ : دیشب ظرف قرصات رو دیدم هیچکدوم رو نخوردی بهت گفته بودم با توجه به سنی که داری چقدر واست خطرناکه پشت گوش انداختن قرصا ولی تو بازم گوش نکردی بهم

با صدایی که از ته چاه میومد گفتم :

+ چه ارزشی داره تا آخر عمر با خوردن قرصای مختلف زندگی کنم همین الانشم زندگیم جهنمه

- تهیونگ برو بیرون

تهیونگ : خیلی خب باشه

بلند شد موقع رد شدن از کنار جونگ کوک آروم بهش گفت :

تهیونگ : خودتو کنترل کن

بعد زد روی شونش و رفت بیرون
همین که در بسته شد حس عجیبی اومد سراغم که بهم دستور ساکت بودن میداد
بازم بوی اون عطر پیچیده بود توی دماغم چرا اینقدر واسه اینکه این بو رو بشنوم جون میدادم ؟ دیشب جونم رو گذاشتم با تمام قدرت بو کردمش
با قدم برداشتن جونگ کوک به سمتم از فکر در اومدم لرزون بلند شدم و جلوش وایستادم...


- زندگیت جهنمه ؟ به این میگی جهنم ؟

ساکت و لال نگاش میکردم انگار اون زبون تند و تیزم نمی چرخید

- تو جهنم واقعی رو دیدی اصلا میدونی سوختن به آتیش جهنم یعنی چی [ داد]

تُنِ صداش کاری کرد بی اراده سرم رو پایین بندازم و سرعت اشکام زیاد بشه اما اون انگار نمی‌خواست سرزنش کردنم رو تموم کنه

- فکر کردی اگر دیشب همچین کاری کنی میتونی خودتو خلاص کنی و همه چیز تموم میشه؟ فکر کردی میزارم راحت بمیری چی فکر کردی که همچین کاری به سرت زد ؟ اگر نمیتونستی بر نمیگشتی به این آشغال دونی چرا اومدی همه چیز رو توی این میدون کثیف خراب کردی


من مثل دخترایی شده بودم که بزرگتر هاش بخاطر کاره بدش سرزنش میکردنش
نفس کلافه ای کشید و رفت سمت در نمی‌دونم یه لحظه چیشد..چرا به بغلش نیاز داشتم


از زبان جونگ کوک :
دستایی از پشت قفل کمرم شدن کسی نبود جز اون که با هر کار و کَلَمَش دلم به هر سمت و سو می‌رفت...

باز کردن قفل دستاش آسون بود مثل آب خوردن اما من که شکایتی نداشتم از این کار سرش تکیه داده بود به پشتم و هر از گاهی صدای گریه هاش شنیده میشد طاقتم ته کشید دستاش رو باز کردم و برگشتم سمتش و بغلش کردم...این من بودم ؟ کجای راهم رو اشتباه رفتم که الان باید یه بچه ۱۶ سالمه تمام تمرکز و عقل بی منطق و رحم منو از هم بپاشه..این همیشگی بود برام یا فقط برای لحظه های کوتاه

از زبان مریلین :
الان اصلا مهم نبود اون کی بود و واسه چی بود سرم روی سینش بود و صدای قلبش به گوشم میخورد دلم نمی‌خواست تموم بشه..نه من اونو دوست داشتم نه اون منو...
پس چرا برای اینکه هم رو بغل کنیم مقاومتی نداشتیم

از زبان نویسنده :
دوتاشون هم قدرت اینکه از هم جدا بشن رو نداشتن یکی در فکر زیاد کردن مدت این آرامش یکی در فکر نگه داشتن این آرامش.. شاید کوتاه اما اونا دل هاشون اینو میخواست و توانایی گفتن نداشتن
تهیونگ که موقع رفتن در رو نیمه باز گذاشت تا اگر دعوایی چیزی شد زود برن داخل با جانگ شین از لایه در شاهد همچین صحنه‌ای بودن دل هر دو واسه این صحنه ضعف می‌رفت .
بالاخره هر دو رضایت دادن و از هم جدا شدن مریلین خجالت زده به کاشی ها نگاهش رو داد

+ بخاطر همه چیز متاسفم بخاطر من همش با دردسر سر و کار دارین من..

جانگ شین که چسبیده به دره نیمه باز داشت به این دو نفر نگاه میکرد نا خودآگاه تعادلش رو از دست داد و باعث باز شدن در شد
انگار که بازم اون خوی بی رحم و اعصبی جونگ کوک بهش برگشته بود از اتاق زد بیرون
جانگ شین و تهیونگ که به مریلین خیره بودن
مریلین هم انگار اون روی تند تیزش رو پیدا کرده بود

+ چیه چرا اینجوری نگاه میکنید

جانگ شین : مزاحمتون شدم بخدا وگرنه کاراتون مثبت ۱۸ میشد باید ازم ممنون باشی چون تو فعلا مثبت ۱۶ هستی

تهیونگ هم نتونست خندش رو کنترل کنه با قهقهه خندیدن انگار همین چند دقیقه پیش نبود که مریلین پکر و نا امید از دنیا بود.. همون‌طور که به خنده های اونا نگاه میکرد یاده چند دقیقه پیش افتاد که چه انرژی بهش منتقل شد و چه حسی پیدا کرد

خب نظرتون راجب فیک اعتماد عشق چیه؟ اینو خیلی براش وقت گذاشتم نوشتم ✨🍷

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۷)

اعتماد عشق [ پارت ۱۶ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۵ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۱ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط