FALLEN ECHOES
FALLEN ECHOES
Part 5
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
تمام عمارت در سکوت فرو رفته بود.
تنها صدایی که شنیده میشد، تیکتاک آرام ساعت بزرگی بود که در سالن اصلی قرار داشت.
هیونجین روی تخت دراز کشیده بود، اما خواب به چشمهایش نمیآمد.
ذهنش مدام درگیر همان اتاق قفلشده بود.
چرا هیچکس حاضر نبود درباره آن صحبت کند؟
و چرا حس میکرد پاسخ بسیاری از سؤالهایش پشت همان در پنهان شده است؟
بالاخره از جایش بلند شد.
یک سویشرت روی شانههایش انداخت و بیصدا از اتاق خارج شد.
راهروها تاریک بودند.
نور کمرنگ ماه از پنجرهها روی زمین میافتاد.
او آرام به سمت انتهای راهرو رفت.
همان جایی که اتاق قفلشده قرار داشت.
چند ثانیه مقابل در ایستاد.
سپس دستش را روی دستگیره گذاشت.
البته که هنوز قفل بود.
اما این بار متوجه چیزی شد.
کلیدی روی طاقچه نزدیک در جا مانده بود.
انگار کسی از روی عجله فراموش کرده بود آن را بردارد.
هیونجین برای لحظهای مردد شد.
بعد کلید را برداشت.
قلبش تند میزد.
صدای باز شدن قفل در سکوت شب پیچید.
در به آرامی باز شد.
بوی قدیمی چوب و کاغذ در فضا پخش شد.
هیونجین وارد اتاق شد.
برخلاف انتظارش، اتاق متروکه نبود.
همه چیز مرتب و تمیز به نظر میرسید.
قفسههایی پر از کتاب.
یک میز کار.
و چندین جعبه که در گوشه اتاق قرار داشتند.
اما چیزی که توجه او را جلب کرد، دیوار روبهرو بود.
روی دیوار دهها عکس نصب شده بود.
عکسهایی از سفرها.
جشنها.
و لحظههای مختلف زندگی.
هیونجین آرام جلو رفت.
تمام عکسها متعلق به خودش بودند.
اما در بیشتر آنها شخص دیگری هم حضور داشت.
پسری با موهای طلایی و لبخندی گرم.
فیلیکس.
هیونجین برای چند لحظه بیحرکت ماند.
در هیچکدام از عکسهای خانه، تصویری از فیلیکس وجود نداشت.
اما اینجا...
تقریباً در همه عکسها کنار او بود.
گاهی میخندیدند.
گاهی به دوربین نگاه میکردند.
و گاهی آنقدر طبیعی کنار هم بودند که انگار جدا شدنشان غیرممکن بوده است.
هیونجین یکی از عکسها را از روی دیوار برداشت.
پشت آن نوشته شده بود:
«بهترین روز زندگیم.»
خط، خط خود او بود.
او این جمله را نوشته بود.
اما چرا؟
چرا کسی این اتاق را پنهان کرده بود؟
و چرا تمام عکسهای فیلیکس از بقیه خانه جمع شده بودند؟
ناگهان صدای قدمهایی از بیرون اتاق شنیده شد.
هیونجین سریع برگشت.
قلبش محکم به سینهاش میکوبید.
در چارچوب در، فیلیکس ایستاده بود.
چشمهایش روی عکس داخل دست هیونجین ثابت ماند.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت سنگینی میانشان شکل گرفت.
بالاخره هیونجین آرام پرسید:
«چرا هیچکس درباره این اتاق چیزی نگفت؟»
فیلیکس نگاهش را پایین انداخت.
انگار جواب دادن برایش سخت بود.
«چون فکر میکردن دیدنش حالت رو بدتر میکنه.»
هیونجین به عکس نگاه کرد.
بعد دوباره به فیلیکس.
«ما واقعاً فقط دوست بودیم؟»
سؤال سادهای بود.
اما باعث شد رنگ از صورت فیلیکس بپرد.
او چند ثانیه سکوت کرد.
و در نهایت فقط گفت:
«بعضی سؤالها هنوز جوابشون آماده نیست، هیون.»
برای اولین بار، هیونجین احساس کرد همه اطرافیانش چیزی را از او پنهان میکنند.
و هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک میشد...
سایههای گذشته تاریکتر میشدند و...(ادامه دارد)
بانوهای زیبام اینم از پارت ۵ با اینکه شرایط نرسیده بود ولی خوب من براتون گذاشتم چون چند روز پیش فکر کنم پارت از این دمان داده بودم براتون پس تصمیم گرفتم پارت ۵ بزارم براتون فرشته های خوشگلم💗
بوی بهتون نانازیای هیونی💗🎀🥟💕💓🙃
#Hyunjin
Part 5
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
تمام عمارت در سکوت فرو رفته بود.
تنها صدایی که شنیده میشد، تیکتاک آرام ساعت بزرگی بود که در سالن اصلی قرار داشت.
هیونجین روی تخت دراز کشیده بود، اما خواب به چشمهایش نمیآمد.
ذهنش مدام درگیر همان اتاق قفلشده بود.
چرا هیچکس حاضر نبود درباره آن صحبت کند؟
و چرا حس میکرد پاسخ بسیاری از سؤالهایش پشت همان در پنهان شده است؟
بالاخره از جایش بلند شد.
یک سویشرت روی شانههایش انداخت و بیصدا از اتاق خارج شد.
راهروها تاریک بودند.
نور کمرنگ ماه از پنجرهها روی زمین میافتاد.
او آرام به سمت انتهای راهرو رفت.
همان جایی که اتاق قفلشده قرار داشت.
چند ثانیه مقابل در ایستاد.
سپس دستش را روی دستگیره گذاشت.
البته که هنوز قفل بود.
اما این بار متوجه چیزی شد.
کلیدی روی طاقچه نزدیک در جا مانده بود.
انگار کسی از روی عجله فراموش کرده بود آن را بردارد.
هیونجین برای لحظهای مردد شد.
بعد کلید را برداشت.
قلبش تند میزد.
صدای باز شدن قفل در سکوت شب پیچید.
در به آرامی باز شد.
بوی قدیمی چوب و کاغذ در فضا پخش شد.
هیونجین وارد اتاق شد.
برخلاف انتظارش، اتاق متروکه نبود.
همه چیز مرتب و تمیز به نظر میرسید.
قفسههایی پر از کتاب.
یک میز کار.
و چندین جعبه که در گوشه اتاق قرار داشتند.
اما چیزی که توجه او را جلب کرد، دیوار روبهرو بود.
روی دیوار دهها عکس نصب شده بود.
عکسهایی از سفرها.
جشنها.
و لحظههای مختلف زندگی.
هیونجین آرام جلو رفت.
تمام عکسها متعلق به خودش بودند.
اما در بیشتر آنها شخص دیگری هم حضور داشت.
پسری با موهای طلایی و لبخندی گرم.
فیلیکس.
هیونجین برای چند لحظه بیحرکت ماند.
در هیچکدام از عکسهای خانه، تصویری از فیلیکس وجود نداشت.
اما اینجا...
تقریباً در همه عکسها کنار او بود.
گاهی میخندیدند.
گاهی به دوربین نگاه میکردند.
و گاهی آنقدر طبیعی کنار هم بودند که انگار جدا شدنشان غیرممکن بوده است.
هیونجین یکی از عکسها را از روی دیوار برداشت.
پشت آن نوشته شده بود:
«بهترین روز زندگیم.»
خط، خط خود او بود.
او این جمله را نوشته بود.
اما چرا؟
چرا کسی این اتاق را پنهان کرده بود؟
و چرا تمام عکسهای فیلیکس از بقیه خانه جمع شده بودند؟
ناگهان صدای قدمهایی از بیرون اتاق شنیده شد.
هیونجین سریع برگشت.
قلبش محکم به سینهاش میکوبید.
در چارچوب در، فیلیکس ایستاده بود.
چشمهایش روی عکس داخل دست هیونجین ثابت ماند.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت سنگینی میانشان شکل گرفت.
بالاخره هیونجین آرام پرسید:
«چرا هیچکس درباره این اتاق چیزی نگفت؟»
فیلیکس نگاهش را پایین انداخت.
انگار جواب دادن برایش سخت بود.
«چون فکر میکردن دیدنش حالت رو بدتر میکنه.»
هیونجین به عکس نگاه کرد.
بعد دوباره به فیلیکس.
«ما واقعاً فقط دوست بودیم؟»
سؤال سادهای بود.
اما باعث شد رنگ از صورت فیلیکس بپرد.
او چند ثانیه سکوت کرد.
و در نهایت فقط گفت:
«بعضی سؤالها هنوز جوابشون آماده نیست، هیون.»
برای اولین بار، هیونجین احساس کرد همه اطرافیانش چیزی را از او پنهان میکنند.
و هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک میشد...
سایههای گذشته تاریکتر میشدند و...(ادامه دارد)
بانوهای زیبام اینم از پارت ۵ با اینکه شرایط نرسیده بود ولی خوب من براتون گذاشتم چون چند روز پیش فکر کنم پارت از این دمان داده بودم براتون پس تصمیم گرفتم پارت ۵ بزارم براتون فرشته های خوشگلم💗
بوی بهتون نانازیای هیونی💗🎀🥟💕💓🙃
#Hyunjin
- ۳۱۳
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط