My Sexy Toy - Part 3
My Sexy Toy - Part 3
---
سکوت سنگینی بینشان افتاده بود. نگاه هیونجین روی صورت فیلیکس دوخته شده بود، انگار که میخواست از پشت چشمهایش به عمق وجودش نفوذ کند.
فیلیکس نفسش را حبس کرد. دلش داشت از تپش میافتاد. نمیدانست چه شد که آن حرف را زد. شاید خستگی، شاید ترس بیش از حد، یا شاید چیزی درونش که نمیشناختش.
هیونجین آرام به سمتش قدم برداشت. هر قدمش روی زمین چوبی صدا میکرد و فیلیکس به عقب خزید تا به دیوار رسید.
هیونجین: (با لحنی سرد و برنده) بهم گفتی دیوونه؟
فیلیکس: (با لرزش تمام بدن) م...من...منظورم این نبود...ببخشید...خواهش میکنم...
هیونجین: (خندهای ترسناک) نه...نه...حالا که اینقدر جرات داری، بذار ببینم تا کجا میتونی بری.
هیونجین ناگهان موهای فیلیکس را گرفت و کشید. فیلیکس جیغی کوتاه کشید و اشکها از چشمهایش جاری شد.
فیلیکس: (با گریه) درد داره...لطفاً...
هیونجین: (با دندانهای به هم فشرده) درد داره؟ آهان...پس حالا میفهمی که نباید اینطوری با من حرف بزنی؟
هیونجین او را از روی زمین بلند کرد و پرت کرد روی تخت. فیلیکس نفسش بند آمده بود و سریع خواست فرار کند، اما هیونجین با سرعت بیشتری رویش نشست و مچ دستهایش را روی سرش قفل کرد.
فیلیکس: (با هق هق) دیگه تکرار نمیکنم...قسم میخورم...
هیونجین: (با نگاهی که از خشم میدرخشید) دیر شده، فیلیکس. دیر شده.
هیونجین با یک دست مچهای فیلیکس را نگه داشت و با دست دیگر کمربندش را باز کرد. صدای فلز که به هم خورد، در سکوت اتاق پیچید. فیلیکس با چشمان گرد از ترس، صورتش را برگرداند.
هیونجین: (با لحنی آرام اما ترسناک)
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد. سکوتی که هیچکدام معنیاش را نمیدانستند.
هیونجین عصبانیتش بیشتر شد. صورتش قرمز شد. مشتهایش را گره کرد. با قدمهای بلند به سمت فیلیکس رفت و دستش را دور گردنش حلقه کرد.
هیونجین: (با صدای خشدار و خشمگین) جرئت داری دوباره بهم بگی دیوونه؟
فیلیکس: (با نفس تنگی) آ...آره...چون هستی...
هیونجین: (با عصبانیت بیشتر) فیلیکس! (دستش را محکمتر کرد) باور کن که میتونم خفهات کنم اینجا...هیچکس هم نمیفهمه.
فیلیکس: (با اشکهایی که از درد و ترس جاری شد) پس بکن...چون به هر حال...تو هیچوقت ول نمیکنی...منو...همیشه...اذیت...میکنی...
حرفهای فیلیکس مثل چاقو فرو رفت توی قلب هیونجین. دستش را شل کرد و عقب رفت. به فیلیکس خیره شد که روی زمین افتاده بود و داشت نفس نفس میزد.
هیونجین: (با لحنی که لرزش داشت) تو...چرا اینکارو میکنی؟ چرا تحریکم میکنی؟
فیلیکس: (با گریه) چون...چون از تو متنفرم...از این زندگی متنفرم...از خودم متنفرم...
هیونجین مات و مبهوت ایستاده بود. حرفهای فیلیکس توی مغزش پیچیده بود. برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
هیونجین با مشت به دیوار کوبید. صدای ترکیدن استخوانهایش در اتاق پیچید. فیلیکس با ترس عقب رفت.
هیونجین: (با فریاد) تو...تو باعث میشی کنترل رو از دست بدم!
فیلیکس: (با صدای لرزان) ش...شاید این هدفمه...
هیونجین با چشمان گرد شده بهش نگاه کرد. فیلیکس که همیشه ضعیف و ترسو بود، حالا داشت اینطور حرف میزد. چیزی تغییر کرده بود.
هیونجین: (با صدایی که به سختی آروم بود) برو تو گوشهاتاق...و دیگه حرف نزن...وگرنه...
فیلیکس حرفش رو کامل نکرد. فقط رفت گوشه اتاق و نشست و زانوهایش رو بغل کرد. اشکها بیصدا روی گونههایش جاری بود.
هیونجین بهش نگاه کرد. دلش برای اولین بار چیزی حس کرد که نمیشناختش. پشیمانی؟ نه...چیز دیگهای بود. چیزی که ازش متنفر بود.
هیونجین: (با خودش) لعنتی...چی کار داری با من میکنی...
و در را محکم کوبید و بیرون رفت.
فیلیکس تنها ماند. با کبودیهایش. با زخمهایش. با تنهایی عمیقی که داشت او را میبلعید. و در تاریکی اتاق، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای گریههای خفه شدهی او بود.
[ادامه دارد...]
---
بفرمایید بانوهای هیونی اینم از پارت ۳ امیدوادم دویت داشته باشید و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید بوس بهتون😭✨️🥟🎀🫶🏻
ببخشیدددددددددد این پارت خیلی کم شدددددددددددددددد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
#Hyunjin
---
سکوت سنگینی بینشان افتاده بود. نگاه هیونجین روی صورت فیلیکس دوخته شده بود، انگار که میخواست از پشت چشمهایش به عمق وجودش نفوذ کند.
فیلیکس نفسش را حبس کرد. دلش داشت از تپش میافتاد. نمیدانست چه شد که آن حرف را زد. شاید خستگی، شاید ترس بیش از حد، یا شاید چیزی درونش که نمیشناختش.
هیونجین آرام به سمتش قدم برداشت. هر قدمش روی زمین چوبی صدا میکرد و فیلیکس به عقب خزید تا به دیوار رسید.
هیونجین: (با لحنی سرد و برنده) بهم گفتی دیوونه؟
فیلیکس: (با لرزش تمام بدن) م...من...منظورم این نبود...ببخشید...خواهش میکنم...
هیونجین: (خندهای ترسناک) نه...نه...حالا که اینقدر جرات داری، بذار ببینم تا کجا میتونی بری.
هیونجین ناگهان موهای فیلیکس را گرفت و کشید. فیلیکس جیغی کوتاه کشید و اشکها از چشمهایش جاری شد.
فیلیکس: (با گریه) درد داره...لطفاً...
هیونجین: (با دندانهای به هم فشرده) درد داره؟ آهان...پس حالا میفهمی که نباید اینطوری با من حرف بزنی؟
هیونجین او را از روی زمین بلند کرد و پرت کرد روی تخت. فیلیکس نفسش بند آمده بود و سریع خواست فرار کند، اما هیونجین با سرعت بیشتری رویش نشست و مچ دستهایش را روی سرش قفل کرد.
فیلیکس: (با هق هق) دیگه تکرار نمیکنم...قسم میخورم...
هیونجین: (با نگاهی که از خشم میدرخشید) دیر شده، فیلیکس. دیر شده.
هیونجین با یک دست مچهای فیلیکس را نگه داشت و با دست دیگر کمربندش را باز کرد. صدای فلز که به هم خورد، در سکوت اتاق پیچید. فیلیکس با چشمان گرد از ترس، صورتش را برگرداند.
هیونجین: (با لحنی آرام اما ترسناک)
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد. سکوتی که هیچکدام معنیاش را نمیدانستند.
هیونجین عصبانیتش بیشتر شد. صورتش قرمز شد. مشتهایش را گره کرد. با قدمهای بلند به سمت فیلیکس رفت و دستش را دور گردنش حلقه کرد.
هیونجین: (با صدای خشدار و خشمگین) جرئت داری دوباره بهم بگی دیوونه؟
فیلیکس: (با نفس تنگی) آ...آره...چون هستی...
هیونجین: (با عصبانیت بیشتر) فیلیکس! (دستش را محکمتر کرد) باور کن که میتونم خفهات کنم اینجا...هیچکس هم نمیفهمه.
فیلیکس: (با اشکهایی که از درد و ترس جاری شد) پس بکن...چون به هر حال...تو هیچوقت ول نمیکنی...منو...همیشه...اذیت...میکنی...
حرفهای فیلیکس مثل چاقو فرو رفت توی قلب هیونجین. دستش را شل کرد و عقب رفت. به فیلیکس خیره شد که روی زمین افتاده بود و داشت نفس نفس میزد.
هیونجین: (با لحنی که لرزش داشت) تو...چرا اینکارو میکنی؟ چرا تحریکم میکنی؟
فیلیکس: (با گریه) چون...چون از تو متنفرم...از این زندگی متنفرم...از خودم متنفرم...
هیونجین مات و مبهوت ایستاده بود. حرفهای فیلیکس توی مغزش پیچیده بود. برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
هیونجین با مشت به دیوار کوبید. صدای ترکیدن استخوانهایش در اتاق پیچید. فیلیکس با ترس عقب رفت.
هیونجین: (با فریاد) تو...تو باعث میشی کنترل رو از دست بدم!
فیلیکس: (با صدای لرزان) ش...شاید این هدفمه...
هیونجین با چشمان گرد شده بهش نگاه کرد. فیلیکس که همیشه ضعیف و ترسو بود، حالا داشت اینطور حرف میزد. چیزی تغییر کرده بود.
هیونجین: (با صدایی که به سختی آروم بود) برو تو گوشهاتاق...و دیگه حرف نزن...وگرنه...
فیلیکس حرفش رو کامل نکرد. فقط رفت گوشه اتاق و نشست و زانوهایش رو بغل کرد. اشکها بیصدا روی گونههایش جاری بود.
هیونجین بهش نگاه کرد. دلش برای اولین بار چیزی حس کرد که نمیشناختش. پشیمانی؟ نه...چیز دیگهای بود. چیزی که ازش متنفر بود.
هیونجین: (با خودش) لعنتی...چی کار داری با من میکنی...
و در را محکم کوبید و بیرون رفت.
فیلیکس تنها ماند. با کبودیهایش. با زخمهایش. با تنهایی عمیقی که داشت او را میبلعید. و در تاریکی اتاق، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای گریههای خفه شدهی او بود.
[ادامه دارد...]
---
بفرمایید بانوهای هیونی اینم از پارت ۳ امیدوادم دویت داشته باشید و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید بوس بهتون😭✨️🥟🎀🫶🏻
ببخشیدددددددددد این پارت خیلی کم شدددددددددددددددد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
#Hyunjin
- ۸۲۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط