به گلاب گفتم: چه خوشبویی؟
به گلاب گفتم: چه خوشبویی؟
گفت: گل بودم
به دست روزگار چیده شدم
و در کورهی آتش
سوختم… سوختم… سوختم…
اما با صبری متین
تحمل کردم…
کوره خاموش شد
و من خالصتر شده بودم،
عزیزتر از قبل…
گاهی سختیها نمیآیند که ما را بشکنند
میآیند تا مـا را ارزشمندتر کنند
گفت: گل بودم
به دست روزگار چیده شدم
و در کورهی آتش
سوختم… سوختم… سوختم…
اما با صبری متین
تحمل کردم…
کوره خاموش شد
و من خالصتر شده بودم،
عزیزتر از قبل…
گاهی سختیها نمیآیند که ما را بشکنند
میآیند تا مـا را ارزشمندتر کنند
- ۱.۵k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط