به گلاب گفتم چه خوشبویی

به گلاب گفتم: چه خوشبویی؟

به گلاب گفتم: چه خوشبویی؟
گفت: گل بودم
به دست روزگار چیده شدم
و در کوره‌ی آتش
سوختم… سوختم… سوختم…
اما با صبری متین
تحمل کردم…
کوره خاموش شد
و من خالص‌تر شده بودم،
عزیزتر از قبل…
گاهی سختیها نمی‌آیند که ما را بشکنند
می‌آیند تا مـا را ارزشمندتر کنند

‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌   ‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌
دیدگاه ها (۸)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

part : 16ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد& حدا...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸ویو میکا_____صبح هنوز ...

از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسماینو کپشن ندونید ی تک از وجو...

قسمت ۸(بخش یک)

Fourteen

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط