dark love
پارت ۵
یک ماه بعد
از زبان نویسنده: کوک دو روز بعد به ات گفته بود که عضو بی تی اس عه و با پسرا اشناش کرد و ات بیشتر از همه با تهیونگ و جیمین صمیمی بود و ات هنوز به کوک نگفته بود که بی تی اس و جونگکوک رو از قبل میشناخته و بهش دروغ گفته بود
ویو ات:
امشب قرار بود من و جونگکوک و تهیونگ و جیمین پیش هم باشیم و خونه جونگکوک بخوابیم و من هم قرار بود امشب به کوک همه چیو بگم و بگم که بهش دروغ گفتم
شب شد و بچه ها باهم فیلم دیدن و خواستن برن بخوابن
ویو ات: منو جونگکوک رفتیم تو اتاق که بخوابیم و من میخواستم بهش همچیو بگم
ات: خب جونگکوک من.... میخوام.. یه چیزی و بهت بگم
جونگکوک: بگو
ات: راستش من...... هق... بهت دروغ.. هق.. گفتم.... من هم بی تی اس هم تو رو.. هق... از قبل میشناختم
جونگکوک هیچی نگفت فقط زل زده بود به ات
ات: تو که قرار نیست ترکم کنی مگه نه؟
جونگکوک بازم چیزی نگفت
ات گریش بیشتر شد
ات: جونگکوک... هق... میخواد منو ترک کنهههه...(با فریاد)
تهیونگ اومد تو اتاق جونگکوک
تهیونگ: چیشده(نگران)
ات: جونگکوک میخواد منو.. هق.. ترک کنه... چون... هق... چون بهش دروغ گفتم
ویو ات
حالم خیلی بد بود عذاب وجدان شدید داشتم خودم و پرت کردم تو بقل تهیونگ، تهیونگ سعی کرد ارومم کنه ولی بیشتر گریه میکردمو عربده میزدم که یهو جیمین اومد
جیمین: موضوع چیه؟
تهیونگ: هیچی برو بخواب
جیمین: به من دستور نده میخوام بمونم
ویو جونگکوک
میخواستم به ات بگم که بخشیدمش اما میخواستم یکم اذیتش کنم که دیدم حالش خیلی بده
اینو طولانی گذاشتم براتون لایک کنید دیگه😊😘
یک ماه بعد
از زبان نویسنده: کوک دو روز بعد به ات گفته بود که عضو بی تی اس عه و با پسرا اشناش کرد و ات بیشتر از همه با تهیونگ و جیمین صمیمی بود و ات هنوز به کوک نگفته بود که بی تی اس و جونگکوک رو از قبل میشناخته و بهش دروغ گفته بود
ویو ات:
امشب قرار بود من و جونگکوک و تهیونگ و جیمین پیش هم باشیم و خونه جونگکوک بخوابیم و من هم قرار بود امشب به کوک همه چیو بگم و بگم که بهش دروغ گفتم
شب شد و بچه ها باهم فیلم دیدن و خواستن برن بخوابن
ویو ات: منو جونگکوک رفتیم تو اتاق که بخوابیم و من میخواستم بهش همچیو بگم
ات: خب جونگکوک من.... میخوام.. یه چیزی و بهت بگم
جونگکوک: بگو
ات: راستش من...... هق... بهت دروغ.. هق.. گفتم.... من هم بی تی اس هم تو رو.. هق... از قبل میشناختم
جونگکوک هیچی نگفت فقط زل زده بود به ات
ات: تو که قرار نیست ترکم کنی مگه نه؟
جونگکوک بازم چیزی نگفت
ات گریش بیشتر شد
ات: جونگکوک... هق... میخواد منو ترک کنهههه...(با فریاد)
تهیونگ اومد تو اتاق جونگکوک
تهیونگ: چیشده(نگران)
ات: جونگکوک میخواد منو.. هق.. ترک کنه... چون... هق... چون بهش دروغ گفتم
ویو ات
حالم خیلی بد بود عذاب وجدان شدید داشتم خودم و پرت کردم تو بقل تهیونگ، تهیونگ سعی کرد ارومم کنه ولی بیشتر گریه میکردمو عربده میزدم که یهو جیمین اومد
جیمین: موضوع چیه؟
تهیونگ: هیچی برو بخواب
جیمین: به من دستور نده میخوام بمونم
ویو جونگکوک
میخواستم به ات بگم که بخشیدمش اما میخواستم یکم اذیتش کنم که دیدم حالش خیلی بده
اینو طولانی گذاشتم براتون لایک کنید دیگه😊😘
- ۱۹۵
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط