💦رمان زمستان💦 پارت 82
🖤
《رمان زمستون❄》
دیانا: ولی باید اونقدری بهم اعتماد داشته باشی ک....نزاشت ادامه حرفمو بزنم ک گرمی لباشو رو لبام حس کردم....
بعد چند مین ازم جدا شد
ارسلان: من به تو اعتماد دارم به ادمای دور برم اعتماد ندارم...
دیلنا: بعد حرفش لبخندی روی لبام نمایان شد ک دوباره لباش و گزاشت رو لبام و نیم خیز شد...نفسمون بند اومده بود ک ازم جدا شد هر دومون تو حالت خماری بودیم رفتم سمت دکمه های لباسش و...
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم با بی حالی صفحه گوشیو نگاه کردم عسل بود برداشتم گوشیو..
_چیه عسل این موقع صبح زنگ زدی؟
+اولا سلام دوما ساعت یک ظهره بعد میگی صبح؟
_حالا مهم نیس چی میگی؟
+امشب میخوایم بریم خرید با رضا تو و ارسلانم بیاین...
_ببینم چی میشه..
+بهم خبر بده
_باش
+خدافظ
دیانا: خیلی حوصله نداشتم ارسلانم نبود
صبح مطمئنن رفته شرکت به کاراش برسه به زور بلند شدم و رفتم سمت حموم ی دوش گرفتم از حموم اومدم موهامو خشک کردم ی آرایش ملایم کردم و رفتم ی چیزی درست کنم بخورم ک صدای کلید اومد ک تو در میچرخید...
ارسلان: سلام چطوری قشنگم؟
دیانا: خوبم مرسی بیا ی چیزی درست کردم بخوریم
ارسلان: چی درست کردی؟
دیانا: هنو درست نکردم
ارسلان: خب چی میخوای درست کنی؟
دیانا: بین دو تا چیز گیر کردم....نیمرو یا املت؟
ارسلان: سخت شد..
دیانا: ی دفعه ارسلان بلند زد زیر خنده..چته؟
ارسلان: یعنی در همین حد بلدی؟
دیانا: مشکلی داری؟
ارسلان: نه عزیزم اصن از بیرون غذا سفارش میدم
دیانا: گزینه خوبیه فقط پیتزا سفارش نده ک انقدر پیتزا خوردم شبیه پیتزا شدم...الانم برو لباساتو عوض کن بیا
ارسلان: باشه عزیزم
دیانا: فقط ی چیزی...
《رمان زمستون❄》
دیانا: ولی باید اونقدری بهم اعتماد داشته باشی ک....نزاشت ادامه حرفمو بزنم ک گرمی لباشو رو لبام حس کردم....
بعد چند مین ازم جدا شد
ارسلان: من به تو اعتماد دارم به ادمای دور برم اعتماد ندارم...
دیلنا: بعد حرفش لبخندی روی لبام نمایان شد ک دوباره لباش و گزاشت رو لبام و نیم خیز شد...نفسمون بند اومده بود ک ازم جدا شد هر دومون تو حالت خماری بودیم رفتم سمت دکمه های لباسش و...
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم با بی حالی صفحه گوشیو نگاه کردم عسل بود برداشتم گوشیو..
_چیه عسل این موقع صبح زنگ زدی؟
+اولا سلام دوما ساعت یک ظهره بعد میگی صبح؟
_حالا مهم نیس چی میگی؟
+امشب میخوایم بریم خرید با رضا تو و ارسلانم بیاین...
_ببینم چی میشه..
+بهم خبر بده
_باش
+خدافظ
دیانا: خیلی حوصله نداشتم ارسلانم نبود
صبح مطمئنن رفته شرکت به کاراش برسه به زور بلند شدم و رفتم سمت حموم ی دوش گرفتم از حموم اومدم موهامو خشک کردم ی آرایش ملایم کردم و رفتم ی چیزی درست کنم بخورم ک صدای کلید اومد ک تو در میچرخید...
ارسلان: سلام چطوری قشنگم؟
دیانا: خوبم مرسی بیا ی چیزی درست کردم بخوریم
ارسلان: چی درست کردی؟
دیانا: هنو درست نکردم
ارسلان: خب چی میخوای درست کنی؟
دیانا: بین دو تا چیز گیر کردم....نیمرو یا املت؟
ارسلان: سخت شد..
دیانا: ی دفعه ارسلان بلند زد زیر خنده..چته؟
ارسلان: یعنی در همین حد بلدی؟
دیانا: مشکلی داری؟
ارسلان: نه عزیزم اصن از بیرون غذا سفارش میدم
دیانا: گزینه خوبیه فقط پیتزا سفارش نده ک انقدر پیتزا خوردم شبیه پیتزا شدم...الانم برو لباساتو عوض کن بیا
ارسلان: باشه عزیزم
دیانا: فقط ی چیزی...
۶۷.۳k
۲۵ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.