Best life part : 3
دستمو محکم کشید بردم و از پله ها بالا برد رو به روی اتاقی ایستاد درش رو باز کرد منو هل داد داخل خودشم اومد تو
_ اره میدونم که اونا خونواده ی تو نیستن اما دلیل نمیشه که برم به تهیونگ بگم تو اینجایی حالا هم همینجا میمونی تا موقعی که بخوای بری پیششون اوکی؟
لحن جديش باعث میشد نتونم چیزی بگم پس سری تکون دادم میدونستم حق با اون بود کجا میخواستم مگه جایی رو داشتم که برم
کیفمو روی تخت گذاشتم و بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شدم
زل زده بود به صفحات کتاب و سخت مشغول خوندن کلمات بود.
+ نامجون
_ چیشده؟ چیزی لازم داری؟
لحنش هنوز هم ناراحت و عصبی بود.
+ معذرت میخوام
_ اشکالی نداره من باید ازت عذر خواهی کنم چون سرت داد زدم ببخشید اگه ناراحتت کردم
مگه میشد از دستش ناراحت و عصبانی بشم لبخندی زدم
+ اووم..چی..زه شام چی دوست داری درست کنم؟
_ مگه تو بلدی درست کنی؟
اروم خندیدمو گفتم
+ اره
دستی زیر چونه اش گذاشت و گفت:
_ هر چی دوست داری درست کن
به سمت آشپز خونه رفتم و بلند گفتم
+ چیزی تو این آشپزخونه پیدا میشه؟
اونم مثل من داد زد
_ نخیر
سر جام ایستادم دستمو به کمر زدم برگشتم که محکم خوردم بهش هینی کشیدم و بلوزشو محکم گرفتم که تعادلشو از دست داد روی من افتاد
جیغی کشیدم سرشو بلند کرد تو چشام خیره شد بعد اخمی کرد و گفت
_ احیانا چشمات مشکل داره؟
+ نخیر بعدشم تو افتادی روی من آقای دست و پاچلفتی
اخمش غلیظ تر شد و گفت
_ تقصیر خودت بود
_ من که پشت سرم چشم ندارم حالا هم پاشو لطفا، خفه شدم یکم خیره نگام کرد بعد با مکث کوتاهی بلند شد.
از نگاه خیره اش یه جوری شدم
+ زنگ بزن حداقل یکم خوراکی بیارن تا من بتونم چیزی درست کنم
_ اوکی
بعدم با صدای ارومی گفت
_ غرغرو
+ شنیدم هاااا
_ منم گفتم بشنوی
بلند شدم و کل آشپزخونه رو گشتم تا ببینم چیزی برای خوردن پیدا میشه ولی دریغ از چیزی
+ تو اینجا با هوا زنده ایی؟ چیزی نداری که آدم بخوره
_ نخیر با غذای بیرون زنده ام
با شنیدن صداش درست پشت سرم برگشتم تو یه قدمیم دیدمش...سعی کردم خونسرد باشم و عادی رفتار کنم ، ضربان قلبمو نادیده بگیرم
بعدم از کنارش رد شدم که چون فاصله کمی داشتیم با هم برخورد کردیم من بازم صدای ضربان بلند قلبمو می شنیدم
با صدای در از فکر رو خیال بیرون اومدم با دیدن تهیونگ هنگ کردم به لحظه ترسیدم ولی.....
لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
_ اره میدونم که اونا خونواده ی تو نیستن اما دلیل نمیشه که برم به تهیونگ بگم تو اینجایی حالا هم همینجا میمونی تا موقعی که بخوای بری پیششون اوکی؟
لحن جديش باعث میشد نتونم چیزی بگم پس سری تکون دادم میدونستم حق با اون بود کجا میخواستم مگه جایی رو داشتم که برم
کیفمو روی تخت گذاشتم و بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شدم
زل زده بود به صفحات کتاب و سخت مشغول خوندن کلمات بود.
+ نامجون
_ چیشده؟ چیزی لازم داری؟
لحنش هنوز هم ناراحت و عصبی بود.
+ معذرت میخوام
_ اشکالی نداره من باید ازت عذر خواهی کنم چون سرت داد زدم ببخشید اگه ناراحتت کردم
مگه میشد از دستش ناراحت و عصبانی بشم لبخندی زدم
+ اووم..چی..زه شام چی دوست داری درست کنم؟
_ مگه تو بلدی درست کنی؟
اروم خندیدمو گفتم
+ اره
دستی زیر چونه اش گذاشت و گفت:
_ هر چی دوست داری درست کن
به سمت آشپز خونه رفتم و بلند گفتم
+ چیزی تو این آشپزخونه پیدا میشه؟
اونم مثل من داد زد
_ نخیر
سر جام ایستادم دستمو به کمر زدم برگشتم که محکم خوردم بهش هینی کشیدم و بلوزشو محکم گرفتم که تعادلشو از دست داد روی من افتاد
جیغی کشیدم سرشو بلند کرد تو چشام خیره شد بعد اخمی کرد و گفت
_ احیانا چشمات مشکل داره؟
+ نخیر بعدشم تو افتادی روی من آقای دست و پاچلفتی
اخمش غلیظ تر شد و گفت
_ تقصیر خودت بود
_ من که پشت سرم چشم ندارم حالا هم پاشو لطفا، خفه شدم یکم خیره نگام کرد بعد با مکث کوتاهی بلند شد.
از نگاه خیره اش یه جوری شدم
+ زنگ بزن حداقل یکم خوراکی بیارن تا من بتونم چیزی درست کنم
_ اوکی
بعدم با صدای ارومی گفت
_ غرغرو
+ شنیدم هاااا
_ منم گفتم بشنوی
بلند شدم و کل آشپزخونه رو گشتم تا ببینم چیزی برای خوردن پیدا میشه ولی دریغ از چیزی
+ تو اینجا با هوا زنده ایی؟ چیزی نداری که آدم بخوره
_ نخیر با غذای بیرون زنده ام
با شنیدن صداش درست پشت سرم برگشتم تو یه قدمیم دیدمش...سعی کردم خونسرد باشم و عادی رفتار کنم ، ضربان قلبمو نادیده بگیرم
بعدم از کنارش رد شدم که چون فاصله کمی داشتیم با هم برخورد کردیم من بازم صدای ضربان بلند قلبمو می شنیدم
با صدای در از فکر رو خیال بیرون اومدم با دیدن تهیونگ هنگ کردم به لحظه ترسیدم ولی.....
لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
- ۹.۱k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط