{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Best life part : 2

كمرمو محکم گرفته بود با صدای قشنگش بهم آرامش منتقل میکرد. عمیقی کشیدم و بی توجه به ضربان قلبم که دیوانه ور میزد اروم ازش جدا شدم دستاش کم کم شل شد ازم جدا شد رو به روم ایستاد با دستاش صورتمو قاب گرفت سرشو جلو آورد اروم گفت
_ چند تا نفس عمیق بکش. حالا آروم باش بیا بریم بشینیم برام تعریف کن چیشده؟ تو که منو کشتی از نگرانی
قطره اشکی با لجبازی پایین اومد سری تکون دادم جای اشکمو با انگشت شستش پاک کرد دستمو گرفت منو روی مبل نشوند خودشم کنارم نشست دستم که تو دستش بود رو نوازش کرد حس خوبی داشتم با نگاه ارومش گفت
_ نمی خوای بگی چی شده؟
بعد از تعریف کردن ماجرا حس سبکی بهم دست داد
_ اینجا می مونی دیگه؟
سرمو انداختم پایین و با شرمندگی گفتم
+ اگه ایرادی نداره دو روز اینجا بمونم بعدش میرم
_ تا هر موقع که بخوای میتونی اینجا بمونی
با خوشحالی نگاهش کردم
+ مرسی زیاد مزاحمت نمیشم
خواست جوابمو بده که گوشیش زنگ خورد موبایلش رو از جیبش در آورد نگاهی بهش انداخت سرشو بلند کرد بهم خیره شد
_ تهیونگه
هول کردم
+ لطفا بهش نگو من اینجام
باشه ای زیر لب گفت جواب داد کنجکاو بودم ببینم میخواد چی بهش بگه کنجکاویم هم باعث شد بچسبم بهش تا متوجه صبحتشون بشم
÷ از ا/ت خبری نداری باهات تماس نگرفت؟
نامجون برگشت نگاهی بهم انداخت با تعجب ساختگی گفت : _ نه چیزی شده؟
÷ خونوادش پیدا شدند امروز هم داشتیم راجب این موضوع صحبت میکردیم و فکر میکنم ا/ت وقتی از دانشگاه برگشته حرفامون رو شنیده چند ساعت هم هست که غیبش زده هر جا که لازم بود رو گشتیم اما پیداش نکردیم بجز سانا دوستشم هیچکس رو نداره معلوم نیست کجا رفته
پس نامجون هم یه چیزایی از زندگیم میدونست و جوری وانمود کرد که از چیزی خبر نداره کیفم رو برداشتم نامجون همون طور که با تلفن صحبت میکرد به منم اشاره کرد بی توجه بهش با قدمهای محکم ازش دور شدم
وقتی از همه چی با خبر بود میدونست اینا خونواده ی واقعیه من نیستن و البته دوست صمیمه تهیونگ هم بود پس اعتماد بهش کار خوبی نبود
به سمت در رفتم که محکم به عقب کشیده شدم
اشکی از گوشه ی چشمم پایین اومد
_ کجا میخوای بری ا/ت مگه کسی رو داری که بخوای بری پیشش
با این حرفش با ناراحتی بازوهامو از دستش بیرون کشیدم
+ اره تو راست میگی من هیچکس رو ندارم که برم تنهای تنهام ولی دلیل نمیشه اینو توی سرم بکوبی و واسم دلسوزی کنی
با تعجب لب زد
_ چی میگی ا/ت من دلسوزی میکنم من....
اجازه ندادم حرف بزنه و ادامه دادم
+ بیخیال آقای کیم بهتره من اینجا نباشم اینجوری واستون دردسر درست نمیشه مزاحمتون نمیشم
اخمی کرد و داد زد
_ بس کن تو هیچ جا نمیری

های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما
دیدگاه ها (۰)

Best life part : 3

Best life part : last

Best life part : 1

Black heart part : last

قسمت یک غریبه مافیا

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط