سیزده گام تا به تن کردن لباس سفید
دوازده گام بر میدارم و او را میبینم که گوشهی درختی نشسته است و کتاب میخواند. موهای وزوزی قشنگش را از صورتش کنار میزند و هایلایتر صورتیاش را روی صفحهی کتاب میکشد. کنارش مینشینم و نگاهی به سر و رویش میاندازم. همهجایش زخمیست. نه تنها دستها و پاهایش بلکه روحش، قلبش و لبخندش. پایینتر که میروم، لکهی خون روی لباس سیاهش را میبینم. سعی میکنم با آبی که از رودخانه آوردم تمیزش کنم ولی انگار نه انگار. مثل لکهی شراب که همیشه روی لباس سفید میماند و میلیونها پولی را که برایش خرج کردی را هدر میدهد. قیچی را از کنار دستش بر میدارم و تکهی لباس که خونی شده را میبُرم. وقتی میبینم تکهای به آن بزرگی بریده شده و نمای خوبی ندارد، کلاً پایین لباسش را همینطور میبُرم تا به حالت متقارنی برسد. به خودم که میآیم میبینم اثری از لباس مشکی نیست. یاد حواسپرتیام میافتم و میفهمم کلش را بُریدهام. لباس سفیدی که زیر آن پوشیده بود اکنون به جای لباس تیره و تاریک خودنمایی میکند. آخرین باری که لباس سفیدش را تن کرده بود برمیگشت به مدتها پیش. آن هم فقط برای مدت کوتاهی و دوباره همان لباس سیاه و تاریک. وقتی کتاب را روی علفزار میگذارد و از درخت بالا میرود تا گویا از کلبه درختیاش چیزی بردارد ، لبخند میزنم. اینجاست که با خودم فکر میکنم لکهی خون روی لباسش آنقدر هم نقش کم رنگی نداشت. قیچی کنار دستش هم همینطور- که با آن همه جایش را زخم کرده بود.
انگار همانی شده که دوست داشت باشد. همان بچهی کوچک پاک و معصوم. همان بچهای که در دلش هیچی نبود جز آرزوی داشتن کلبهی درختی.
میدانم دیر شده است و نباید زیاد آنجا تنها بماند. قیچی را بر میدارم. میتواند با همان کیک تولدش را ببرد.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تولدت مبارک فرشتهی زیبام:)))
@vioxy
انگار همانی شده که دوست داشت باشد. همان بچهی کوچک پاک و معصوم. همان بچهای که در دلش هیچی نبود جز آرزوی داشتن کلبهی درختی.
میدانم دیر شده است و نباید زیاد آنجا تنها بماند. قیچی را بر میدارم. میتواند با همان کیک تولدش را ببرد.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تولدت مبارک فرشتهی زیبام:)))
@vioxy
- ۲۲.۵k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط