پارت
پارت ۵
+*استخوان هایم هنوز به خاطر دیروز درد می کنند اما به غیر از اون خوبم. روی مبل لم دادم و یکی از کتاب هاشو می خونم. احتمالا وقتی ببینه این رو از کتابخونش کش رفتم عصبانی میشه اما هیچ وقت کتاب خوندن چیزی نبوده که من رو به خاطرش سرزنش کنه. وقتی صدای چرخیرن کلید توی قفل میاد نگاهمو از کتاب بالا میارم* دیر کردی
-واقعا؟
+*سراپا خیس آب است. با بارانی که می بارد عجیب هم نیست. بارونی سیاهش رو در میاره و از چوب لباسی آویزون می کنه. همون لباس های همیشگیش رو پوشیده. پیرهن سفید از روش یه جلیقه سیاه هم رنگ دست کش هاش. حالا که فکر می کنم از وقتی وارد مافیا شد دیگه حتی یه وجب از پوستش رو جز صورتش ندیدم. البته تو خونه دست کش هاشو درمیاره اما معمولا آستین های لباسش اونقدری بلنده که جز ناخوانش چیزی نمی بینم. تنها وقتی که لباس بی آستین می پوشه وقت خوابشه که اون وقت هم من اونجا نیستم. وقتی راه میره تلو تلو می خوره* مستی؟
- نه زیاد.
+نمی تونی صاف راه بری *خودش را با فاصله از من روی مبل می اندازد*
- همین که تا اینجا رسیدم کافیه. هی اون کتاب من نیست؟
+ چرا هست. فقط حوصلم سررفته بود. تو...خوبی؟*غر می زند که*
- نباید بدونه اجازه دیگران وسایلشونو برداری
+*با اصرار بیشتر می پرسم*چی شده؟ خوبی؟
-خوب؟
+*پوزخند نا مفهومی میزند*
- آخرین باری که خوب بودم رو یادم نمیاد
+چی شده؟ *به سقف خیره شده نگاهش ترکیب عجیبی است از او بعید است، ناراحت، نگران، کلافه. با جدیت نگاهش می کنم* چی شده آسوکا؟ داری نگرانم می کنی.
-*به چشمان قهوه ای روشن می نگرم که هنوز بی آلایش است نمی دانم چه بر سرم آمده. شاید به خاطر مستی باشد. کلمات از دهانم سرازیر می شوند* راستشو بگم؟
+*ناگهان حس می کنم آن مافیای سرد جای خود را به دخترکی می دهد که مدت هاست ندیده ام. اگر چشمانم
اشتباه نکنند حتی فکر کنم برق اشکی را هم در چشمانش دیدم* آره
- اگه بگم مجبوری به مافیا ملحق شی، اون وقت چی میگی؟
+*استخوان هایم هنوز به خاطر دیروز درد می کنند اما به غیر از اون خوبم. روی مبل لم دادم و یکی از کتاب هاشو می خونم. احتمالا وقتی ببینه این رو از کتابخونش کش رفتم عصبانی میشه اما هیچ وقت کتاب خوندن چیزی نبوده که من رو به خاطرش سرزنش کنه. وقتی صدای چرخیرن کلید توی قفل میاد نگاهمو از کتاب بالا میارم* دیر کردی
-واقعا؟
+*سراپا خیس آب است. با بارانی که می بارد عجیب هم نیست. بارونی سیاهش رو در میاره و از چوب لباسی آویزون می کنه. همون لباس های همیشگیش رو پوشیده. پیرهن سفید از روش یه جلیقه سیاه هم رنگ دست کش هاش. حالا که فکر می کنم از وقتی وارد مافیا شد دیگه حتی یه وجب از پوستش رو جز صورتش ندیدم. البته تو خونه دست کش هاشو درمیاره اما معمولا آستین های لباسش اونقدری بلنده که جز ناخوانش چیزی نمی بینم. تنها وقتی که لباس بی آستین می پوشه وقت خوابشه که اون وقت هم من اونجا نیستم. وقتی راه میره تلو تلو می خوره* مستی؟
- نه زیاد.
+نمی تونی صاف راه بری *خودش را با فاصله از من روی مبل می اندازد*
- همین که تا اینجا رسیدم کافیه. هی اون کتاب من نیست؟
+ چرا هست. فقط حوصلم سررفته بود. تو...خوبی؟*غر می زند که*
- نباید بدونه اجازه دیگران وسایلشونو برداری
+*با اصرار بیشتر می پرسم*چی شده؟ خوبی؟
-خوب؟
+*پوزخند نا مفهومی میزند*
- آخرین باری که خوب بودم رو یادم نمیاد
+چی شده؟ *به سقف خیره شده نگاهش ترکیب عجیبی است از او بعید است، ناراحت، نگران، کلافه. با جدیت نگاهش می کنم* چی شده آسوکا؟ داری نگرانم می کنی.
-*به چشمان قهوه ای روشن می نگرم که هنوز بی آلایش است نمی دانم چه بر سرم آمده. شاید به خاطر مستی باشد. کلمات از دهانم سرازیر می شوند* راستشو بگم؟
+*ناگهان حس می کنم آن مافیای سرد جای خود را به دخترکی می دهد که مدت هاست ندیده ام. اگر چشمانم
اشتباه نکنند حتی فکر کنم برق اشکی را هم در چشمانش دیدم* آره
- اگه بگم مجبوری به مافیا ملحق شی، اون وقت چی میگی؟
- ۷.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط