{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"سرنوشت "

"سرنوشت "
فصل ۲
p,23
.
.
.
ساعت ۸ شب ‌...
.
.
ی هودی روی تاپم پوشیدم و باهمون شلوار به سمت حیاط ویلا رفتم ...روی تاب چوبی جای چمنا نشستم ... بوی چمن و خاک باهم قاطی شده بود و وایب جالبی میداد ....
.
.
کمی بعد وجود کسی رو کنارم حس کردم ... تهیونگ بود ...
.
.
ا/ت : چیشده ؟
.
.
ته : هوم؟ هیچی ... من باید این سوالو ازت بپرسم ...
.
.
ا/ت : میدونی ... دوباره دلم بعد از ۲ سال لرزیده ... بخاطر همون ادم ... ی ادم اشتباه .... من نمیخام ی اشتباهو دوبار تکرار کنم ته .... ولی نمیتونم نظر احساساتمو تغییر بدم ... من جذب اون مرد میشم ... میفهمی،...؟ از طرفی دلم نمیخاد حتی ببینمش ... چون قاتل خونوادمه ولی از طرفی دلم میخاد ... دلم میخاد ببوسمش ..‌ چون دوسش دارم ...
.
.
ته : شاید .... اشتباها درست باشن ... کی میدونه ... کی میدونه چی واقعا اشتباه و چی درسته .... چیزی به نام حس اشتباه نداریم ا/ت ..... همه ی حسا درستن ... شاید ادما برای این که حسشونو به طرف مقابل انکار کنن از کلمه ی حس اشتباه حرف میزنن ....درسته که ادما اشتباه میکنن ..‌ درست مثل اشتباه جونگ کوک ....‌ اون اگه میدید در اینده عاشق دختر خانواده ای میشه که اونارو کشته .... هیچ وقت این کارو نمیکرد ....
.
.
نفس عمیقی کشیدم ... شاید داشت درست میگفت ...
.
.
ا/ت : نمیدونم ... نمیدونم ته ... واقعا گیچم .. نمیتونم درست و نادرستم تشخیص بدم ‌‌... نمیدونم چیکار کنم ... اشفتم ...( بغض )
.
.
دخترک اروم پاهاشو تو خودش جمع کرد .... سرشو رو زانوهاش گذاشت ...
.
.
تهیونگ اروم و با احتیات دستشو نوازشوار روی سر ا/ت حرکت داد...
.
.
ته : دوسش داری ..؟
.
.
ا/ت اروم سشزو اورد بالا و حرف تهیونگ رو با سر تایید کرد ...
.
.
پسر لبخندی بهش زد و گفت ...
.
.
ته : میخای ببخشیش ..‌؟
.
.
ا/ت : ن..نمیدونم ...
.
.
تهیونگ لبخندی زد و دختر رو توی بغلش فرشد ...
.
.
ته : هومم .. هر وقت نیاز داشتی حرف بزنی من اینجام ... هر وقت به مشورت و همدردی نیاز داشتی بدون من همیشه حاضرم ...‌ مثل ی برادر بزرگتر ....
.
.
ا/ت اشکی که از چشمش اومدو پاک کرد و حلقه ی درور کمرش رو سفت تر کرد ...
.
.
ساعت ۱۱
.
.
شاممون تموم شد و بعد از شستن ظرف ها به سمت اتاق خودم و جونگوکوک رفتم ...
.
.
پیتر باهام جرف نمیزد ... حقم داشت ..‌ من به جونگ کوک حس دارم و اون به من ... حسش ی طرفه بود ...
.
.
وقتی به در اتاق رسیدم تقه ای بهش زدم و با شنیده شدن صدای بم جونگ کوک داخل اتاق اومدم ...
.
.
با تیشرت و شلوارک به تاج تخت تکیه داده بود و تو اکسپلور میچرخید ...
.
.
نینی هم روی پاش گذاشته بود ‌‌...
.
.
سمت کمد رخت خواب ها رفتم و ....
.
.
.
جیلیلیلییلبلی
دیدگاه ها (۴۵)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط