The Boss Savage
The Boss Savage
part40
با پوزخند نگاه گرفته اش رو (شاید؟)برای آخرین بار به مرد دوخت.
بعد از نفس عمیقی چشم هاش رو بست و ناگهانی با حرکت
کردن به سمت جونگکوک پاشنه ی پاش رو کج کرد و
همزمان با پرت شدنش به سمت جلو و بیرون از واگن نفسش
رو داخل ریه حبس کرد.
در کمال تعجب منتظر برخورد بدنش با سطح زمین بود چون
امیدی به نجات داده شدنش توسط جونگکوک نداشت و فقط از
روی دیوونگی این حرکت رو انجام داده بود تا بفهمه مرد
هنوز هم مثل قبل نگرانش میشه یا نه، اما با گرفتار شدن
بازوش میون دستی و به عقب کشیده شدنش توسط همون دست
بهت زده چشم هاش رو باز کرد.
دیدن هایجین در حال سقوط به پایین واگن برای ثانیه ای قلبش
رو از حرکت نگه داشت، اما در کسری از ثانیه به سرعت به
خودش اومد و با دراز کردن دستش بازوی هایجین رو گرفت
و سمت خودش کشید و وقتی چشم های بهت زده اش رو توی
اون فاصله ی کم قفل روی خودش دید در حالی که هنوز
ضربان قلبش بالا بود و نفس نفس میزد غرید:
+حواست کجاست لعنتی؟اگه میوفتادی چی؟
با بهت و حسی که نمیدونست اسمش رو چی بزاره نگاهش رو
بین دو چشم مرد چرخوند و بعد از مکث کوتاهی
چشم هاش رو بست و نفس حبس شده اش رو بیرون داد.
یانگ هی با وحشت وقتی به خودش اومد به سمت هایجین هجوم
برد و با گرفتن دو بازوی زن اون رو به سمت خودش
چرخوند و بی هیچ حرفی به چشم های بهت زده ی دختر خیره
شد.
جو بینشون سنگین بود اما با شنیدن صدای ویراژ های موتور
توجه همگی دوباره به موتور مشکی رنگی که حالا به شدت
بهشون نزدیک شده بود جلب شد.
از پشت شیشه ی کاله کاسکت مشکی رنگش به سکوی سنگی
شیب دار خیره شد و با تخمین سرعت حرکت قطار و در باز
واگن مد نظرش بیشتر از پیش سرعت موتور رو باال برد و
همزمان با رسیدن واگن به جلوی صخره ی شیب دار از روي
اون سنگ پرید و با فرود اومدن داخل واگن به سرعت ترمز
گرفت و برای کنترل موتور اون رو چرخوند و دقیقا رو به
روی جونگکوک ایستاد.
جونگکوک جلو رفت و با اخم کمرنگی به موتورسوار خیره
شد.
به آرومی از موتور پایین اومد و بی هیچ واکنشی رو به روی
جونگکوک ایستاد.
اما در یک حرکت کلت مشکی رنگش رو از پشت کمرش
بیرون کشید و خواست به سمت جونگکوک بگیره که زن، با
گرفتن مچ دستش اون رو به سمت چپ چرخوند و با دست
آزادش تفنگ رو از بین دست های موتورسوار بیرون کشید و
این بار خود موتورسوار هدف تیررس کلت مشکی بود.
دستش رو به سینه ی موتورسوار گذاشت و با به عقب هل
دادنش اون رو به دیوار آهنی واگن چسبوند و لوله ی کلت رو
روي شیشه ی مشکی رنگ کاله کاسکت گذاشت و با جدیت و
خونسردی پرسید:
+تو کی هستی؟
سکوت داخل واگن و در نهایت صدای خنده ی ریز پشت کاله
کاسکت باعث شد متعجب کمی اخم کنه.
صدای اون خنده های زیادی براش آشنا بود...
"شاید تا الان رسیده باشه پس آمادگی مواجه شدن باهاش
رو داشته باشین"
part40
با پوزخند نگاه گرفته اش رو (شاید؟)برای آخرین بار به مرد دوخت.
بعد از نفس عمیقی چشم هاش رو بست و ناگهانی با حرکت
کردن به سمت جونگکوک پاشنه ی پاش رو کج کرد و
همزمان با پرت شدنش به سمت جلو و بیرون از واگن نفسش
رو داخل ریه حبس کرد.
در کمال تعجب منتظر برخورد بدنش با سطح زمین بود چون
امیدی به نجات داده شدنش توسط جونگکوک نداشت و فقط از
روی دیوونگی این حرکت رو انجام داده بود تا بفهمه مرد
هنوز هم مثل قبل نگرانش میشه یا نه، اما با گرفتار شدن
بازوش میون دستی و به عقب کشیده شدنش توسط همون دست
بهت زده چشم هاش رو باز کرد.
دیدن هایجین در حال سقوط به پایین واگن برای ثانیه ای قلبش
رو از حرکت نگه داشت، اما در کسری از ثانیه به سرعت به
خودش اومد و با دراز کردن دستش بازوی هایجین رو گرفت
و سمت خودش کشید و وقتی چشم های بهت زده اش رو توی
اون فاصله ی کم قفل روی خودش دید در حالی که هنوز
ضربان قلبش بالا بود و نفس نفس میزد غرید:
+حواست کجاست لعنتی؟اگه میوفتادی چی؟
با بهت و حسی که نمیدونست اسمش رو چی بزاره نگاهش رو
بین دو چشم مرد چرخوند و بعد از مکث کوتاهی
چشم هاش رو بست و نفس حبس شده اش رو بیرون داد.
یانگ هی با وحشت وقتی به خودش اومد به سمت هایجین هجوم
برد و با گرفتن دو بازوی زن اون رو به سمت خودش
چرخوند و بی هیچ حرفی به چشم های بهت زده ی دختر خیره
شد.
جو بینشون سنگین بود اما با شنیدن صدای ویراژ های موتور
توجه همگی دوباره به موتور مشکی رنگی که حالا به شدت
بهشون نزدیک شده بود جلب شد.
از پشت شیشه ی کاله کاسکت مشکی رنگش به سکوی سنگی
شیب دار خیره شد و با تخمین سرعت حرکت قطار و در باز
واگن مد نظرش بیشتر از پیش سرعت موتور رو باال برد و
همزمان با رسیدن واگن به جلوی صخره ی شیب دار از روي
اون سنگ پرید و با فرود اومدن داخل واگن به سرعت ترمز
گرفت و برای کنترل موتور اون رو چرخوند و دقیقا رو به
روی جونگکوک ایستاد.
جونگکوک جلو رفت و با اخم کمرنگی به موتورسوار خیره
شد.
به آرومی از موتور پایین اومد و بی هیچ واکنشی رو به روی
جونگکوک ایستاد.
اما در یک حرکت کلت مشکی رنگش رو از پشت کمرش
بیرون کشید و خواست به سمت جونگکوک بگیره که زن، با
گرفتن مچ دستش اون رو به سمت چپ چرخوند و با دست
آزادش تفنگ رو از بین دست های موتورسوار بیرون کشید و
این بار خود موتورسوار هدف تیررس کلت مشکی بود.
دستش رو به سینه ی موتورسوار گذاشت و با به عقب هل
دادنش اون رو به دیوار آهنی واگن چسبوند و لوله ی کلت رو
روي شیشه ی مشکی رنگ کاله کاسکت گذاشت و با جدیت و
خونسردی پرسید:
+تو کی هستی؟
سکوت داخل واگن و در نهایت صدای خنده ی ریز پشت کاله
کاسکت باعث شد متعجب کمی اخم کنه.
صدای اون خنده های زیادی براش آشنا بود...
"شاید تا الان رسیده باشه پس آمادگی مواجه شدن باهاش
رو داشته باشین"
- ۱.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط