{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Boss Savage

The Boss Savage
part39
لبخند مضحکی زد و معذب گفت:
جاسپر:چرا...چرا دروغ میگی داداش من...من کی...روي
سرگرد جئون...ک.کراش بودم!؟
هوسوک لبخند شیطانی زد و گفت:
دنیل:یادت نمیاد هر شب بهم زنگ میزدی و از اینکه احساس
میکردی گی شدی گریه میکردی؟
جونگکوک با شنیدن مکالمه ی جاسپر و هوسوک نیشخند ریزی
زد و رو به جاسپر با خمار کردن چشم هاش گفت:
+چرا نیومدی پیش خودم جاسپر؟
جین با بهت سمت جونگکوک برگشت و گفت:
:باید به اخالق گندت پدوفیل بودن و هم اضافه کنم؟
جونگکوک بی گناهانه سرش رو تکون داد و جواب داد:
+پدوفیل چی؟من فقط میخواستم به یه بچه کمک کنم تا با
خودش کنار بیاد
جین:باید بهت یادآوری کنم اون موقع تو ازدواج کرده بودی؟
صدای پوزخند هایجین تنها صدایی بود که داخل واگن آهنی
پیچید. جو سنگین داخل واگن نفس گیر شده بود و این دنیل بود
که با بهت کلمه ی ازدواج رو زیر لب زمزمه کرد:
دنیل:ازدواج؟
جین کالفه سرش رو تکون داد و با باز کردن دستهاش از هم
دیگه گفت:
ین:بله!ازدواج!ازدواج سرگرد پر آوازه جئون جونگکوک با
مادرخوانده ی مافیای خاورمیانه و دنیا پارک هایجین...اگر اون
دوران مردم از این قضیه خبر داشتن قطعا سر تیتر پر
فروشی برای اخبار میشد.
بهت زده نگاهش رو بین هایجین و جونگکوک چرخوند و
خواست چیزی بگه که با صدای زنگ تلفن جونگکوک
دهن باز شده اش رو بست.
جونگکوک با حالی گرفته شده گوشیش رو از داخل جیبش
بیرون کشید و بدون توجه به آنتن دهی کم گوشی اون رو کنار
گوشش نگه داشت و بدون هیچ حرفی به صدای پدرش گوش
داد:
سرهنگ جئون:در واگن و باز کن جونگکوک...برات
سوپرایز دارم
به آرومی بلند شد و با یک فشار در ریلی واگن قطار رو باز
کرد و از برخورد باد شدید به صورتش چشم هاش رو جمع
کرد.
اون باد شدید چشم هاش رو به سوزش مینداخت اما مانع از
دیدن موتور مشکی رنگی که مایل ها جلوتر در حال حرکتی
عمودی به سمت قطار بود نمیشد.
چشم هاش رو ریزتر کرد و فهمید این موتور همون موتور
دیروزی بوده و با فهمیدن این قضیه ابروهاش رو داخل هم
فرو برد و بدون نگاه کردن به عقب غرید:
+برید عقب...همگی
هایجین خودش رو کنار جونگکوک رسوند و نگاهی به نقطه
ای که مرد روش متمرکز شده بود انداخت و با دیدن
همون موتور دیروزی کمی اخم کرد و زمزمه کرد:
_همون دیروزیه...
با نشنیدن جوابی پوکر به سمت جونگکوک برگشت و وقتی
هیچ ری اکشنی از سمت مرد ندید با رسیدن فکری به
ذهنش قدمی به عقب برداشت و پوزخند ریزی زد.
دیدگاه ها (۱)

The Boss Savage part40با پوزخند نگاه گرفته اش رو (شاید؟)برای...

The Boss Savage part41یادآوری حرف پدرش چشم هاش رو داخل کاسه ...

The Boss Savage part 38جاسپر:نه ولی به این اعتقاد دارم قطعا ...

The Boss Savage part37خودش رو روي سطح چوبی کف واگن باری بالا...

The Boss Savage part36با نیافتادن اتفاق و حس نکردن دردی داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط