Part

#Part3

صبح شده بود، اما آفتاب نتوانسته بود مه و سردی شب قبل را از کوچه‌ها و ذهن هانا پاک کند. هنوز قلبش از آن لحظه‌های ترسناک می‌تپید و هر بار صدای کوچک‌ترین چیز، او را به لرزه می‌انداخت. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و نفس عمیقی کشید؛

سعی می‌کرد آرام شود، اما هر بار که چشمش به ساعت می‌افتاد، خاطره‌ی نگاه جیمین دوباره در ذهنش زنده می‌شد.

هانا نمی‌توانست هیچ‌چیز بخورد، حتی یک جرعه آب. هر چیزی که به دستش می‌رسید، از شدت ترس بی‌میل می‌شد. اما می‌دانست باید فکری برای پدرش بکند. قلبش فشرده شده بود، اما امیدی کوچک هنوز در دلش بود؛ شاید بتواند راهی پیدا کند، شاید…


ناگهان صدای زنگ در، او را از جا پراند. دست‌هایش لرزید و نفسش به شماره افتاد. رفت سمت در و آرام بازش کرد. آنجا کسی نبود، فقط یک پاکت سیاه کوچک روی پله‌ها بود. هانا دستش را به آرامی روی پاکت گذاشت و تردید کرد، اما کنجکاوی و ترس او را مجبور کرد بازش کند.


داخل پاکت یک کارت کوچک بود. روی آن با خطوط محکم نوشته شده بود:
«حرفام‌ رو فراموش نکن، هیچ کس نباید بداند که تو اون شب اونجا بودی…»

هانا با ترس کارت را رها کرد و پشت در نشست. بدنش می‌لرزید و اشک‌هایش آرام روی گونه‌هایش سر می‌خورد. او می‌دانست این پیام از جیمین است، و این یعنی تهدید واقعی تازه شروع شده.

میدانست که‌اگر دست از‌پا خط کند خونش‌پای گردن‌خودش است ، وقتی به راحتی خونش رو‌پیدا کرده بودند خیلی راحت‌هم‌میتوانند‌جانش را بگیرند.

ساعت‌ها گذشت، اما هانا نتوانست هیچ کاری انجام دهد. ذهنش پر بود از پرسش‌ها و فرضیات وحشتناک: « چرا من؟»

انقدر ذهنش پر از‌ سوال بود که حتی حوصله نداشت سرکار‌برود...

پارت جدید عشقام🥹✨️
دیدگاه ها (۲)

از رمان جدید راضی هستید؟!😉❤️

#Part4هانا لیوانا رو یکی‌یکی روی پیشخوان می‌چید. اون روز، عج...

#Part2هانا هنوز پشت سطل زباله ایستاده بود، نفسش هنوز تند بود...

مرسیییییب💙🫠خیلی وقت بود همچین حمایتی ندیده بودمعاشقتونممم🥹✨️

همین‌طور که جونگکوک با بی‌‌حوصلگی قصه عجیب‌وغریب پنگوئن را ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط