Part4

#Part4

#Part4

هانا لیوانا رو یکی‌یکی روی پیشخوان می‌چید. اون روز، عجیب دلشوره داشت. دلش می‌خواست زودتر شیفتش تموم بشه و از اون فضای خفه‌کننده بیرون بزنه.

صدای زنگ در کافه اومد.
بی‌اراده سرش رو بلند کرد.

مرد قدبلندی وارد شد. کت تیره، نگاه خونسرد، ته‌ریش مرتب…
قلب هانا فرو ریخت.

جیمین.

اما این‌بار نه با خشم، نه با تهدید، نه توی شب…
این‌بار زیر نور مهتابی‌های زرد، درست وسط جمعیت.

آروم نشست پشت میزی که درست روبه‌روی پیشخوان بود.
لب نزد. فقط خیره نگاهش کرد.
انگار اصلاً اولین‌بارشه می‌بینتش.

هانا سرشو انداخت پایین. دستاش لرزید.
رفیقش زمزمه کرد:
– «وای… این یارو عجب جذابه! تو دیدیش؟»

– «آره…»

نمی‌تونست نگاه نکنه. ولی نمی‌تونست هم نگاه کنه.
بالاخره با لیوان آب به دست، به سمت میزش رفت.

صداش خشک و بریده بود:
– «سلام… چی میل دارید؟»

جیمین نیم‌نگاهی بهش انداخت. اون خونسردی لعنتی هنوز تو چشماش بود.
– «تو اینجا کار می‌کنی؟»

– «آره…»

– «همون دختری هستی که اون شب دیدم…»

قلب هانا مثل طبل کوبید.
نفسش بند اومد.
یه لحظه سکوت... جیمین به وضوح دید چطور ترس توی چشم‌هاش دوید.
اما یه لحظه... یه لحظه‌ خیلی کوتاه، یه چیزی دیگه هم دید: کنجکاوی.

جیمین خم شد جلو. صداش پایین‌تر اومد:
– «دروغ گفتی. گفتی چیزی ندیدی. ولی تو… خیلی بیشتر از اون چیزی که باید، دیدی.»

هانا فقط تونست بگه:
– «من قسم خوردم… نمی‌خوام مشکلی براتون درست کنم.»

جیمین لبخند کجی زد. نه خنده، نه تهدید. یه چیزی بین این دوتا.
– «تو همین الانشم مشکل منی.»

یه سکوت سنگین بین‌شون افتاد. صدای بقیه مشتری‌ها محو شد. انگار فقط خودشون بودن.

جیمین بلند شد. پول رو گذاشت روی میز، خم شد جلو، خیلی آروم، طوری که فقط خودش بشنوه:
– «تو رو باید حذف می‌کردم… ولی نمی‌دونم چرا هنوز زنده‌ای.»

و رفت.

هانا هنوز ایستاده بود. دستش محکم دور سینی قفل شده بود. پاهاش بی‌حس.
نمیدونست چرا سرنوشت اینجوری داره باهاش تا میکنه او فقط شاهد یه قتل بود چرا باید این همه تاوان میداد...

مایل به حمایت شمام🩵🥹
دیدگاه ها (۶)

چند پارتی جیمین پارت چهارم

پارت ۲۱ 🖤جیمین کنار پنجره ایستاد و چند لحظه به بیرون خیره شد...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

بهار بدون تو

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p53صبح روز بعد...نینا از اتاق بیرون اومد....

the lost leaves/رمان جیمین

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

پشت لبخند جیمین پارت ششمچند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط