part 5🦋
part 5🦋
فیک:پرنسس کوچولو پادشاه شب👑🌌
_______________________________
جیونگ:سلام بشینید غذا بخورین
ویو ادمین(خودم)
سر میز صبحانه چانهونگ و چانهیونگ داشتن راجب شرکت صحبت میکردن یونا هم گوشیش زنگ خورده بود داشت با تلفن حرف میزد سرو صدا خدمتکارا هم بیشتر اون جا رو رو مخ کرده بود لیلی سرش درد گرفته و فقط با نگاه مظلومانه گوش میداد کوک هم خسته شده بود اخماش رفته بودن تو هم که یهو جیونگ داد بلندی کشید که همه جا رو سکوت فرا گرفت لیلی از ترس یه تکونی ریزی خورد که جونگ کوک دستشو گذاشت رو شونش و با لبخند آروم گفت
(پایان ویو ادمین(خودم)
کوک:لیلی نترس چیزی نیست
لیلی:(آروم سرشو تکون داد)
جیونگ:از این به بعد سر میز صبحانه، ناهار یا شام کسی حرف بزنه میکشمش(داد)
(بعد خیلی آروم نشست و شروع کرد به خوردن همه مات و مبهوت موندن)
ویو لیلی,
همه جا ساکت شد حتی صدای نفس کشیدن هم نمیومد انقد ترسیده بودم نزدیک بود گریم بگیر یهو حواسم پرت شد لیوان آب پرتقال از دستم افتاد شکست تیکه ها شیشه همه جا پخش شد و رو پاهام افتاد انقد تو شوک بودم اصلا درد وام یادم رفت که یهو خاله جیونگ به یکی از خدمتکارا گفت
(پایان ویو لیلی)
جیونگ:سریع زنگ بزن به دکتر چان
خدمتکار:ببخشید اما دکتر چان 3 ماه هست که خارج از کشورن
جیونگ:خ..ب..زنگ بزن به دکتر پارک
خدمتکار:چشم(و رفت)
جیونگ:لیلی حالت خوبه(نگرانی،استرس)
لیلی:اره..ای..من خوبم(درد،لبخند)
کوک:یکم دیگه دکتر پارک میرسه باشه(:
لیلی:اهومم
چانهیونگ:جونگ کوک پسرم، لیلی رو ببر بالا استراحت کنه
کوک:(چشمی زیر لب گفت و دست لیلی رو گرفت و برد سمت اتاقش)
توی مسیر لیلی با لنگ راه میرفت که دیگه نتونست و نشست کوک که وضعیت رو دید برآید استایل بغلش کرد لیلی تو شوک بود اما تا رسیدن به اتاق چیزی نگفت جونگ کوک زیر چشمی نگاهی به لیلی انداخت و گفت
کوک:نگران نباش زود خوب میشی قول میدم وقتی خوب شدی ببرمت بیرون(مهربو،لبخند)
لیلی:واقعا راس میگی(با ذوق)
کوک:اره پرنسس
و رسیدن به اتاق کوک لیلی رو گذاشت روی تخت و چند دقیقه بعد در اتاق زده شد و دکتر پارک همراه با پسرش جیمین وارد شد اومد سمت لیلی و پاهاش رو گرفت و گفت
(بچه ها اسم دکتر پارک هان وو هست)
هان وو:این خیلی بده ممکنه زیادی درد داشته باشه ولی بیا شروع کنیم
لیلی:(با ترس به کوک نگاه کرد)
کوک: لیلی نترس زود تموم میشه من همینجام باشه؟
لیلی:(آروم سرشو تکون داد و به هان وو نگاه کرد)
هان وو:..
ادامه دارد.....
پارت بعدو بنویسم؟😐💙
فیک:پرنسس کوچولو پادشاه شب👑🌌
_______________________________
جیونگ:سلام بشینید غذا بخورین
ویو ادمین(خودم)
سر میز صبحانه چانهونگ و چانهیونگ داشتن راجب شرکت صحبت میکردن یونا هم گوشیش زنگ خورده بود داشت با تلفن حرف میزد سرو صدا خدمتکارا هم بیشتر اون جا رو رو مخ کرده بود لیلی سرش درد گرفته و فقط با نگاه مظلومانه گوش میداد کوک هم خسته شده بود اخماش رفته بودن تو هم که یهو جیونگ داد بلندی کشید که همه جا رو سکوت فرا گرفت لیلی از ترس یه تکونی ریزی خورد که جونگ کوک دستشو گذاشت رو شونش و با لبخند آروم گفت
(پایان ویو ادمین(خودم)
کوک:لیلی نترس چیزی نیست
لیلی:(آروم سرشو تکون داد)
جیونگ:از این به بعد سر میز صبحانه، ناهار یا شام کسی حرف بزنه میکشمش(داد)
(بعد خیلی آروم نشست و شروع کرد به خوردن همه مات و مبهوت موندن)
ویو لیلی,
همه جا ساکت شد حتی صدای نفس کشیدن هم نمیومد انقد ترسیده بودم نزدیک بود گریم بگیر یهو حواسم پرت شد لیوان آب پرتقال از دستم افتاد شکست تیکه ها شیشه همه جا پخش شد و رو پاهام افتاد انقد تو شوک بودم اصلا درد وام یادم رفت که یهو خاله جیونگ به یکی از خدمتکارا گفت
(پایان ویو لیلی)
جیونگ:سریع زنگ بزن به دکتر چان
خدمتکار:ببخشید اما دکتر چان 3 ماه هست که خارج از کشورن
جیونگ:خ..ب..زنگ بزن به دکتر پارک
خدمتکار:چشم(و رفت)
جیونگ:لیلی حالت خوبه(نگرانی،استرس)
لیلی:اره..ای..من خوبم(درد،لبخند)
کوک:یکم دیگه دکتر پارک میرسه باشه(:
لیلی:اهومم
چانهیونگ:جونگ کوک پسرم، لیلی رو ببر بالا استراحت کنه
کوک:(چشمی زیر لب گفت و دست لیلی رو گرفت و برد سمت اتاقش)
توی مسیر لیلی با لنگ راه میرفت که دیگه نتونست و نشست کوک که وضعیت رو دید برآید استایل بغلش کرد لیلی تو شوک بود اما تا رسیدن به اتاق چیزی نگفت جونگ کوک زیر چشمی نگاهی به لیلی انداخت و گفت
کوک:نگران نباش زود خوب میشی قول میدم وقتی خوب شدی ببرمت بیرون(مهربو،لبخند)
لیلی:واقعا راس میگی(با ذوق)
کوک:اره پرنسس
و رسیدن به اتاق کوک لیلی رو گذاشت روی تخت و چند دقیقه بعد در اتاق زده شد و دکتر پارک همراه با پسرش جیمین وارد شد اومد سمت لیلی و پاهاش رو گرفت و گفت
(بچه ها اسم دکتر پارک هان وو هست)
هان وو:این خیلی بده ممکنه زیادی درد داشته باشه ولی بیا شروع کنیم
لیلی:(با ترس به کوک نگاه کرد)
کوک: لیلی نترس زود تموم میشه من همینجام باشه؟
لیلی:(آروم سرشو تکون داد و به هان وو نگاه کرد)
هان وو:..
ادامه دارد.....
پارت بعدو بنویسم؟😐💙
- ۲۴۴
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط