♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 76・]ᕗ
شبونه برای اینکه با قیافه توماس کمتر روبرو بشم با کالسکه رفتم پیش مامان و بابا بماند که بابا با شیطنت نگام کرد و فهمید که میخوام
توماس رو بپیچونم
صبح بارون خیلی قشنگی سر گرفت.
با لبخند به بارون خیره شدم مامان اصرار کرد با کالسکه برم ولی قبول نکردم و شنلم رو سر کردم و با لبخند زیر بارون راهی شدم. بارون کلا خیسم کرده بود ولی خوشحال بودم و احساس آرامش میکردم
جونگکوک جلوی کلبه اش دستاش رو به نرده ها گرفته بود و سرش رو پایین انداخته بود و تو بارون بی حرکت و ایستاده بود و داشت خیس میشد. عصبی و ناراحت به نظر میرسید. شایدم نگران بغض کردم.
سر بلند کرد و دیدم لبخند پردردی رو لبش اومد
لباسم رو بلند کردم و سمتش دویدم
اونم قدمهاش رو سریع کرد و سمتم اومد.
هر دو سمت هم دویدیم و زیر اون بارون به محض رسیدن
به هم لبهامون رو قفل کردیم..بی توجه به بارون شدید محکم و پر عطش هم دیگه رو میبوسیدیم داغ لمسم کرد.
اب از سر و روی هر دومون میچکید اما برامون مهم نبود. لبامون رو جدا کرد و کمرم رو محکم گرفت و بلندم کرد و چرخوندم.
بلند خندیدم. باز چرخوندم و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند...
موهام توی صورتش ریخت.
با خنده بلند دستم رو توی موهاش فرو کردم
من مدام میخندیدم ولی اون اصلا نمیخندید اروم در حال چرخوندن و روی زمین گذاشتم و بدون اینکه پیشونیش رو از پیشونیم جدا کنه دستاش رو روی پهلوم کشید. با لبخند دستام رو دوطرف صورتش گذاشتم. بدجوری خیس شده بودیم باز لبام رو بوسید. بی وقفه..داغ.
خیلی داغ.. بلندم کرد و داخل خونه کشیدم.
همونجور پر عطش و شیرین میبوسیدم.
منو توی اتاق خوابش برد و توی تختش خوابوند و روم نیمه خیز شد.
بوسه های اتشینش لبام رو یه ثانیه رها نمیکرد نفسم داشت از این همه احساس قشنگ بند میومد. محکم نوازشم کرد.
پرعطش دستش رو بند پشت لباسم برد ولی یه دفعه ای عین جن دیده ها از جا پرید و پشت بهم رو تخت نشست. صدای نفس نفس زدنهای بلندش و صدای ضربان قلبش حتی به گوشم منم میرسید.
قلبم تند میزد. نشستم و دستم رو لرزون روی کمرش گذاشتم
سریع و غیر عادی خودش رو جلو کشید تا دست من ازش جدا بشه.
گنگ نگاش کردم.
ᕙ[・part 76・]ᕗ
شبونه برای اینکه با قیافه توماس کمتر روبرو بشم با کالسکه رفتم پیش مامان و بابا بماند که بابا با شیطنت نگام کرد و فهمید که میخوام
توماس رو بپیچونم
صبح بارون خیلی قشنگی سر گرفت.
با لبخند به بارون خیره شدم مامان اصرار کرد با کالسکه برم ولی قبول نکردم و شنلم رو سر کردم و با لبخند زیر بارون راهی شدم. بارون کلا خیسم کرده بود ولی خوشحال بودم و احساس آرامش میکردم
جونگکوک جلوی کلبه اش دستاش رو به نرده ها گرفته بود و سرش رو پایین انداخته بود و تو بارون بی حرکت و ایستاده بود و داشت خیس میشد. عصبی و ناراحت به نظر میرسید. شایدم نگران بغض کردم.
سر بلند کرد و دیدم لبخند پردردی رو لبش اومد
لباسم رو بلند کردم و سمتش دویدم
اونم قدمهاش رو سریع کرد و سمتم اومد.
هر دو سمت هم دویدیم و زیر اون بارون به محض رسیدن
به هم لبهامون رو قفل کردیم..بی توجه به بارون شدید محکم و پر عطش هم دیگه رو میبوسیدیم داغ لمسم کرد.
اب از سر و روی هر دومون میچکید اما برامون مهم نبود. لبامون رو جدا کرد و کمرم رو محکم گرفت و بلندم کرد و چرخوندم.
بلند خندیدم. باز چرخوندم و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند...
موهام توی صورتش ریخت.
با خنده بلند دستم رو توی موهاش فرو کردم
من مدام میخندیدم ولی اون اصلا نمیخندید اروم در حال چرخوندن و روی زمین گذاشتم و بدون اینکه پیشونیش رو از پیشونیم جدا کنه دستاش رو روی پهلوم کشید. با لبخند دستام رو دوطرف صورتش گذاشتم. بدجوری خیس شده بودیم باز لبام رو بوسید. بی وقفه..داغ.
خیلی داغ.. بلندم کرد و داخل خونه کشیدم.
همونجور پر عطش و شیرین میبوسیدم.
منو توی اتاق خوابش برد و توی تختش خوابوند و روم نیمه خیز شد.
بوسه های اتشینش لبام رو یه ثانیه رها نمیکرد نفسم داشت از این همه احساس قشنگ بند میومد. محکم نوازشم کرد.
پرعطش دستش رو بند پشت لباسم برد ولی یه دفعه ای عین جن دیده ها از جا پرید و پشت بهم رو تخت نشست. صدای نفس نفس زدنهای بلندش و صدای ضربان قلبش حتی به گوشم منم میرسید.
قلبم تند میزد. نشستم و دستم رو لرزون روی کمرش گذاشتم
سریع و غیر عادی خودش رو جلو کشید تا دست من ازش جدا بشه.
گنگ نگاش کردم.
- ۴۹۳
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط