{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درختان قصه گو داستان سرایی شان را شروع کردند.

درختان قصه گو داستان سرایی شان را شروع کردند.
میگفتند از عجایب میگفتند از زیبایی ها
میگفتند :
چشمانی گریان
حماسه ای جدید
دردی درحال رشد
شادی ای پایان یافته
تلخی های جدید ولی بی پایان
نگاه های سرزنش وار
پچ پچ های پر رمز و راز
خون های اغشته
تاریکی بی نور
معشوقه ای گریان
عاشقی خفته
چشمانی بسته
خوابی بی پایان
معشوق دل شکسته
در کنار‌ عاشق خفته
پایان داستانی زیبا
شروع داستانی دردناک
حس های جدید
انقام خونین
برنده بازی کیست؟
معشوقی بدون یار ؟
یا بی رحمانی بدون ترحم؟
درختان میگفتند و جنگل درحال گوش کردن بود. کم کم قصه ها پایان یافت و جنگل در سکوتی عمیق فرو رفت..
دیدگاه ها (۰)

چشمانت!من غرق در خشکی چشمانت شدم تا کی میخواهی نگاهم را نفهم...

متاسفم بخاطر اینکه.. بیش‌از‌ حد‌ روت‌حساسمبیش‌از حد آزاردهند...

قفسه خاک گرفته کتابخانه ام را نگاه میکنم!کتابی را بر میدارم ...

بنواز ژنرال بنوازبنواز تا پریزادت مانند گلبرگی ازاد در باد ب...

آشنایی با کتاب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط