Amityville Horror House
20:Amityville Horror House
خانهی ترسناک امیتویل
نگاه خاکستریاش در چشمانم میافتد و من زبانم را از دست میدهم. قلبم بیوقفه در سینهام میکوبد و کلمات نامفهومی از لبانم بیرون میریزند. آری… معذب شدهام. جونگکوک با دیدن این خجالتزدگی من میخندد، و من — تا چشمم به خندهاش میافتد — قلبم میلرزد. بله، میلرزد…
چطور ممکن است صدای خندهی کسی اینقدر گوشنواز باشد؟ هوم؟
انگار دیگر با من سرد نیست؛ احساساتش را میبینم. رنگی انسانیتر گرفته، زندهتر. دلم میخواهد بیشتر نزدیکش شوم، لمسش کنم، و در تارِ نگاهش گم شوم.
لبخندی، بیاختیار با دیدن لبخند او بر لبانم مینشیند. جونگکوک، که حالا بیش از پیش نزدیک است، نگاهش روی لبانم میافتد.
دستانش، که لحظهای پیش میان موهایم بودند، روی گونههایم قرار میگیرند. با انگشت اشارهاش، لپهایم را آرام و لطیف نوازش میکند و سپس به لبانم میرسد.
انگشتش را از روی لب پایینیام میکشد، لبخندی غمگین میزند، و نگاهش در چشمانم قفل میماند.
زیر لب زمزمه میکند:
«وقتی کنارتم… یادم میره… روحم، حقیقت رو به فراموشی میسپاره… و این درست نیست.»
هر دو سکوت میکنیم؛ سکوتی دردناک، از آن جنس که حتی نفسکشیدن را سخت میکند.
جونگکوک نگاهش را برای لحظهای از من میگیرد و — وقتی سکوت سنگین بینمان را میبیند — لبخندی مصنوعی بر لب مینشاند، لبخندی که فقط تلاش است برای پوشاندن چیزی عمیقتر.
سپس سرش را کمی به سمت حیاط پشت خانه میچرخاند و با صدایی آرام میگوید:
«بریم یه کم راه بریم؟»
نگاهش نرم است، ولی خستگی از درونش پیداست.
لبخند میزنم؛ لبخندی کوتاه، اما محکم. با تکان سر پاسخ میدهم و همراهش شروع به قدم زدن میکنیم.
دستهایم را از پشت گره کردهام و کمی جلوتر میروم. نفس عمیقی میکشم؛ بوی نسیم، بویی زنده و تازه، در هوا پیچیده است.
نسیمی از میان شاخهها میگذرد، برگهای لبهدار را به رقص درمیآورد و لکههای نور را چون موج روی زمین میپاشد.
فقط نسیم؟ نه… شاید سخت باشد بگویم، شاید ترسیده باشم، ولی اکنون کنار دو نفرم که بودن کنارشان قلبم را لبخند میآورد.
روی علفهایی قدم میگذاریم که دیشب هالهای مرگبار داشتند. حالا اما نشانی از زندگی میدهند — شاید همین است تفاوت میان روز و مرگ؟
علفها زیر پایمان صدایی نرم و نمناک دارند، انگار صبح هنوز رویشان نفس میکشد.
بوی خاک مرطوب و گلهای خیس هوا را پر کرده. از میان علفها میگذریم و به حیاط پشت خانه میرسیم.
نور صبح از لای شاخهها پایین میلغزد و روی موهایش مینشیند، مثل دستی که آرام نوازش کند.
خورشید تازه بیدار شده و دنیا را با حوصله از تاریکی میشوید.
به حیاط قدیمی و کوچک خانه امیتویل رسیدهایم — همان که با وجود سادگی، زیبایی غریبش دل را میگیرد.
علفهای بلند کنار دیوار بالا آمدهاند و بخشی از دیوار را پوشاندهاند، انگار دیوار قول داده آنها را مهمان خود کند، بیآنکه بداند همین علفها او را زیباتر کردهاند.
گلهای رز کنار درخت بزرگ، همچون لبخندهای خسته و سرخ به صبح نگاه میکردند.
تاب کوچک و قدیمی زیر درخت ایستاده بود، انگار در سکوت دعا میکرد کسی دوباره بر آن بنشیند.
و فوارهٔ سنگی در میانهٔ حیاط هنوز کار میکرد — زیر آن سکههایی نهفته بود، خیس و خاموش، و گلسنگهایی که کنارش آرام رشد میکردند، مثل خاطرههایی فراموششده.
به سوی تاب میروم و آرزویم را عملی میکنم. روی چوب سرد آن مینشینم.
جونگکوک با دیدن این صحنه لبخندی میزند، لبخندی که آرام و نافذ است. او پشت سرم ظاهر میشود و با لحنی آرام و بم میگوید:
«خب، الای کوچولو، دلت میخواد یکم هُلت بدم؟»
با حالتی مظلومانه سرم را میچرخانم و به او مینگرم. او موهایش را با یک دست کنار میزند و نگاهش — نگاهی که همیشه بین سیاهی مطلق و خاکستری غریب در رفت و آمد است — در چشمانم قفل میشود.
«اگه اینجوری به قلب من نگاه کنی، احساس میکنم انگارمیخوای تصاحبش کنی، کوچولو. میخوای یا نه؟ که هلت بدم؟»
آرام و کمصدا میخندم: «چرا که نه.»
خانهی ترسناک امیتویل
نگاه خاکستریاش در چشمانم میافتد و من زبانم را از دست میدهم. قلبم بیوقفه در سینهام میکوبد و کلمات نامفهومی از لبانم بیرون میریزند. آری… معذب شدهام. جونگکوک با دیدن این خجالتزدگی من میخندد، و من — تا چشمم به خندهاش میافتد — قلبم میلرزد. بله، میلرزد…
چطور ممکن است صدای خندهی کسی اینقدر گوشنواز باشد؟ هوم؟
انگار دیگر با من سرد نیست؛ احساساتش را میبینم. رنگی انسانیتر گرفته، زندهتر. دلم میخواهد بیشتر نزدیکش شوم، لمسش کنم، و در تارِ نگاهش گم شوم.
لبخندی، بیاختیار با دیدن لبخند او بر لبانم مینشیند. جونگکوک، که حالا بیش از پیش نزدیک است، نگاهش روی لبانم میافتد.
دستانش، که لحظهای پیش میان موهایم بودند، روی گونههایم قرار میگیرند. با انگشت اشارهاش، لپهایم را آرام و لطیف نوازش میکند و سپس به لبانم میرسد.
انگشتش را از روی لب پایینیام میکشد، لبخندی غمگین میزند، و نگاهش در چشمانم قفل میماند.
زیر لب زمزمه میکند:
«وقتی کنارتم… یادم میره… روحم، حقیقت رو به فراموشی میسپاره… و این درست نیست.»
هر دو سکوت میکنیم؛ سکوتی دردناک، از آن جنس که حتی نفسکشیدن را سخت میکند.
جونگکوک نگاهش را برای لحظهای از من میگیرد و — وقتی سکوت سنگین بینمان را میبیند — لبخندی مصنوعی بر لب مینشاند، لبخندی که فقط تلاش است برای پوشاندن چیزی عمیقتر.
سپس سرش را کمی به سمت حیاط پشت خانه میچرخاند و با صدایی آرام میگوید:
«بریم یه کم راه بریم؟»
نگاهش نرم است، ولی خستگی از درونش پیداست.
لبخند میزنم؛ لبخندی کوتاه، اما محکم. با تکان سر پاسخ میدهم و همراهش شروع به قدم زدن میکنیم.
دستهایم را از پشت گره کردهام و کمی جلوتر میروم. نفس عمیقی میکشم؛ بوی نسیم، بویی زنده و تازه، در هوا پیچیده است.
نسیمی از میان شاخهها میگذرد، برگهای لبهدار را به رقص درمیآورد و لکههای نور را چون موج روی زمین میپاشد.
فقط نسیم؟ نه… شاید سخت باشد بگویم، شاید ترسیده باشم، ولی اکنون کنار دو نفرم که بودن کنارشان قلبم را لبخند میآورد.
روی علفهایی قدم میگذاریم که دیشب هالهای مرگبار داشتند. حالا اما نشانی از زندگی میدهند — شاید همین است تفاوت میان روز و مرگ؟
علفها زیر پایمان صدایی نرم و نمناک دارند، انگار صبح هنوز رویشان نفس میکشد.
بوی خاک مرطوب و گلهای خیس هوا را پر کرده. از میان علفها میگذریم و به حیاط پشت خانه میرسیم.
نور صبح از لای شاخهها پایین میلغزد و روی موهایش مینشیند، مثل دستی که آرام نوازش کند.
خورشید تازه بیدار شده و دنیا را با حوصله از تاریکی میشوید.
به حیاط قدیمی و کوچک خانه امیتویل رسیدهایم — همان که با وجود سادگی، زیبایی غریبش دل را میگیرد.
علفهای بلند کنار دیوار بالا آمدهاند و بخشی از دیوار را پوشاندهاند، انگار دیوار قول داده آنها را مهمان خود کند، بیآنکه بداند همین علفها او را زیباتر کردهاند.
گلهای رز کنار درخت بزرگ، همچون لبخندهای خسته و سرخ به صبح نگاه میکردند.
تاب کوچک و قدیمی زیر درخت ایستاده بود، انگار در سکوت دعا میکرد کسی دوباره بر آن بنشیند.
و فوارهٔ سنگی در میانهٔ حیاط هنوز کار میکرد — زیر آن سکههایی نهفته بود، خیس و خاموش، و گلسنگهایی که کنارش آرام رشد میکردند، مثل خاطرههایی فراموششده.
به سوی تاب میروم و آرزویم را عملی میکنم. روی چوب سرد آن مینشینم.
جونگکوک با دیدن این صحنه لبخندی میزند، لبخندی که آرام و نافذ است. او پشت سرم ظاهر میشود و با لحنی آرام و بم میگوید:
«خب، الای کوچولو، دلت میخواد یکم هُلت بدم؟»
با حالتی مظلومانه سرم را میچرخانم و به او مینگرم. او موهایش را با یک دست کنار میزند و نگاهش — نگاهی که همیشه بین سیاهی مطلق و خاکستری غریب در رفت و آمد است — در چشمانم قفل میشود.
«اگه اینجوری به قلب من نگاه کنی، احساس میکنم انگارمیخوای تصاحبش کنی، کوچولو. میخوای یا نه؟ که هلت بدم؟»
آرام و کمصدا میخندم: «چرا که نه.»
- ۱۵.۵k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط