Amityville Horror House
19:Amityville Horror House
خانهی ترسناک امیتویل
دستانم را گرفت و مرا روی مبل نشاند. چشمانم به دهان او خیره ماند؛ انگار داشت کلمات را بخشبخش و با دقت زمزمه میکرد: «اِلـای … بخواب… تا… فردا صبح… گوشهات خوب بشه… چون نفرین تموم میشه…» چقدر زیبا اسمم را بر زبان میآورد. تا به حال کسی اسمم را اینچنین بر زبان نیاورده بود. سرم را آرام روی شانههایش قرار دادم و او دستش را روی موهایم کشید. قلب بیجنبهی من از همین حرکات، بیشتر به سینه کوبیده شد. چشمانم کمکم سنگین شد. دلم میخواست این صحنه تمام نشود، اما افسوس که خواب، خیالهای دیگری برایم بافته بود و چشمانم به خواب رفت.
________________________________________
چشمانم را باز کردم و اولین چیزی که دیدم، صورت بچگانهی «زک» بود که با دیدن بیدار شدنم لبخند زد: «بیدار شدی؟… خوبی آجی؟ چرا روی مبل خوابیدی؟» صدای بچگانهاش برایم همچون دلگرمی بود. او دستان کوچکش را روی سرم کشید. وقتی دیشب را به یاد آوردم، ذهنم گیج شد و فوراً بلند شدم: «زک… چیزی در مورد گرگهایی که دور آتش میرقصند، میدونی؟» چشمانم از تعجب گشاد شد و لب و لوچهاش در هم رفت. او با صورتی کودکانه و پر انزجار جواب داد: «سالی یک بار میآیند و کنار نفرینشدهترین مکانهای ممکن میرقصند و نفرینهای بیشتری جذب میکنند. هر آدمی که نزدیکشان بشود را سلاخی میکنند و روحش را میخورند.»
از این بهتر نمیشود؛ یعنی اینجا یکی از پرنفرینترین مکانهای ممکن است؟ یاد وقتی افتادم که پدرم میگفت قرار است به این خانه اسبابکشی کنیم و زک همش گریه میکرد و میگفت خانهی قبلیمان را دوست دارد: «زک، وقتی همش مخالف بودی که بیایم، نمیخواستی به این خانهی نفرینشده بیاییم؟»
زک با بدن کوچکش به سختی روی مبل نشست و به چهرهام خیره شد: «خب… این خانه مرگبار است، ولی برای خانوادهی ما بدتر. از لیلی شنیدم که با هم به دیدن نورا بروکس رفته بودین.» چشمانم گشاد شد و شک به یقین تبدیل شد. نورا بروکس فامیلم بوده؟ این خانه پُر از راز است… پس نورا بروکس سرچشمهی این خانه است؟ یعنی در دفتر خاطرات نوشته شده؟: «زک… نورا کی بوده؟»
زک اخمهایش را در هم کشید و با تمسخر خندید: «نمیدونم… ولی فکر میکنم گذشتهی تو بوده.» چشمانم با این چند حرف زک تا ته گشاد شد. نورا بروکس… گذشتهی من؟ باید در دفتر خاطرات باشد، مطمئنم وگرنه اینقدر محکم از آن محافظت نمیکردند… منظور جونگکوک دیشب از اینکه دوباره نمیخواهم از دستت بدهم، چه بود؟ نکند… ربطی به نورا داشته باشد؟ نکند من واقعاً نورا باشم؟
موهای بلندم را بافتم و لباسی سفید که تا کنار رانهایم میرسید و داخلش گلهای کوچک دوخته شده بود، پوشیدم و چکمههای کوتاهی هم همراهش برداشتم. از خانه خارج شدم و مثل همیشه جونگکوک را کنار درخت دیدم که دارد کتاب میخواند. کنار درخت نشستم، گوشیام را بیرون آوردم و به آهنگی گوش دادم؛ دلم نمیخواست مزاحمش شوم.
ثانیهای بعد، یکی از هدفونهایم از گوشم خارج شد. وقتی چرخیدم، صورت جونگکوک با چشمان خاکستریاش جلوی رویم قرار گرفت. داشت به آهنگ گوش میداد، ولی مشکلی نبود. خیلی… خیلی نزدیک بود. بلند شدم و هندزفری را از گوش خارج کردم. او لبخند زد و به من خیره شد: «هی، داشتم گوش میدادم.» لپ هایم سرخ شد و نگاهم را از چشمانش گرفتم…: «باید فاصلهی شخصی را حفظ کنی. یکهو مثل روح نیا.»
جونگکوک جلویم ظاهر شد و دستش را لای موهایم برد و بافتم را به پشت انداخت. بافت تارانم را صاف کرد و موهای سرم را نوازش کرد و نیشخندی زد: «ولی من که روحم.»
ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
خانهی ترسناک امیتویل
دستانم را گرفت و مرا روی مبل نشاند. چشمانم به دهان او خیره ماند؛ انگار داشت کلمات را بخشبخش و با دقت زمزمه میکرد: «اِلـای … بخواب… تا… فردا صبح… گوشهات خوب بشه… چون نفرین تموم میشه…» چقدر زیبا اسمم را بر زبان میآورد. تا به حال کسی اسمم را اینچنین بر زبان نیاورده بود. سرم را آرام روی شانههایش قرار دادم و او دستش را روی موهایم کشید. قلب بیجنبهی من از همین حرکات، بیشتر به سینه کوبیده شد. چشمانم کمکم سنگین شد. دلم میخواست این صحنه تمام نشود، اما افسوس که خواب، خیالهای دیگری برایم بافته بود و چشمانم به خواب رفت.
________________________________________
چشمانم را باز کردم و اولین چیزی که دیدم، صورت بچگانهی «زک» بود که با دیدن بیدار شدنم لبخند زد: «بیدار شدی؟… خوبی آجی؟ چرا روی مبل خوابیدی؟» صدای بچگانهاش برایم همچون دلگرمی بود. او دستان کوچکش را روی سرم کشید. وقتی دیشب را به یاد آوردم، ذهنم گیج شد و فوراً بلند شدم: «زک… چیزی در مورد گرگهایی که دور آتش میرقصند، میدونی؟» چشمانم از تعجب گشاد شد و لب و لوچهاش در هم رفت. او با صورتی کودکانه و پر انزجار جواب داد: «سالی یک بار میآیند و کنار نفرینشدهترین مکانهای ممکن میرقصند و نفرینهای بیشتری جذب میکنند. هر آدمی که نزدیکشان بشود را سلاخی میکنند و روحش را میخورند.»
از این بهتر نمیشود؛ یعنی اینجا یکی از پرنفرینترین مکانهای ممکن است؟ یاد وقتی افتادم که پدرم میگفت قرار است به این خانه اسبابکشی کنیم و زک همش گریه میکرد و میگفت خانهی قبلیمان را دوست دارد: «زک، وقتی همش مخالف بودی که بیایم، نمیخواستی به این خانهی نفرینشده بیاییم؟»
زک با بدن کوچکش به سختی روی مبل نشست و به چهرهام خیره شد: «خب… این خانه مرگبار است، ولی برای خانوادهی ما بدتر. از لیلی شنیدم که با هم به دیدن نورا بروکس رفته بودین.» چشمانم گشاد شد و شک به یقین تبدیل شد. نورا بروکس فامیلم بوده؟ این خانه پُر از راز است… پس نورا بروکس سرچشمهی این خانه است؟ یعنی در دفتر خاطرات نوشته شده؟: «زک… نورا کی بوده؟»
زک اخمهایش را در هم کشید و با تمسخر خندید: «نمیدونم… ولی فکر میکنم گذشتهی تو بوده.» چشمانم با این چند حرف زک تا ته گشاد شد. نورا بروکس… گذشتهی من؟ باید در دفتر خاطرات باشد، مطمئنم وگرنه اینقدر محکم از آن محافظت نمیکردند… منظور جونگکوک دیشب از اینکه دوباره نمیخواهم از دستت بدهم، چه بود؟ نکند… ربطی به نورا داشته باشد؟ نکند من واقعاً نورا باشم؟
موهای بلندم را بافتم و لباسی سفید که تا کنار رانهایم میرسید و داخلش گلهای کوچک دوخته شده بود، پوشیدم و چکمههای کوتاهی هم همراهش برداشتم. از خانه خارج شدم و مثل همیشه جونگکوک را کنار درخت دیدم که دارد کتاب میخواند. کنار درخت نشستم، گوشیام را بیرون آوردم و به آهنگی گوش دادم؛ دلم نمیخواست مزاحمش شوم.
ثانیهای بعد، یکی از هدفونهایم از گوشم خارج شد. وقتی چرخیدم، صورت جونگکوک با چشمان خاکستریاش جلوی رویم قرار گرفت. داشت به آهنگ گوش میداد، ولی مشکلی نبود. خیلی… خیلی نزدیک بود. بلند شدم و هندزفری را از گوش خارج کردم. او لبخند زد و به من خیره شد: «هی، داشتم گوش میدادم.» لپ هایم سرخ شد و نگاهم را از چشمانش گرفتم…: «باید فاصلهی شخصی را حفظ کنی. یکهو مثل روح نیا.»
جونگکوک جلویم ظاهر شد و دستش را لای موهایم برد و بافتم را به پشت انداخت. بافت تارانم را صاف کرد و موهای سرم را نوازش کرد و نیشخندی زد: «ولی من که روحم.»
ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
- ۸.۳k
- ۱۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط